يادداشت هاي ناصر فرزين فر




Thursday, August 31, 2006

نمونه ی سخن زنانه از هفت پيکر نظامی گنجوی

حکيم جمال الدين ابو محمد الياس ابن يوسف نظامي به احتمال قوي در سال 530 هجري قمري در گنجه زاده شده و در 619 در همان شهر بدرود حيات گفت. منظومه هاي او عبارتند از مخزن الاسرار، خسرو و شيرين، ليلي و مجنون، بهرامنامه يا هفت پيکر يا هفت گنبد و اسکندر نامه. استاد گنجوي به سال 593 سرودن هفت پيکر را به پايان برد. درباب اين کتاب گفتني بسيار گفته اند و در بسياری انجمن ها سخن سنجان آن را بر صدر نشانده اند و البته بسياري ديگر بايد بدان گفته ها افزود تا قدرش بيش از پيش مشخص گردد. سخن راقم اين سطور اما در باب هفت پيکر نيست بلکه پيرامون ايده اي نه چندان نو است که مي توان تحت عنوان "غيبت سخن و لحن زنانه در ادبيات کلاسيک ايران" از آن ياد کرد؛ ابتدا چند واژه از اين عنوان را از ابهامات احتمالي خالي کنيم تا دقيقا مشخص شود که منظور نظر نويسنده از اين نوشته چيست. منظورم از ادبيات کلاسيک بيشتر ادبيات منظوم بعد از اسلام است؛ هرچند که در برخي از معدود آثار منثور موجود در اين دامنه ي زماني نيز ادله اي برخلاف اين نظريه - يعني عدم حضور زنان و لحن زنانه در سخن سخنوران کهن- رويت نکرده ام. و نيز اينکه گفته مي شود "غيبت" نه بدين معناست که قبل تر حضوري بوده است و سپس به غيبت انجاميده! لااقل منظور نظر نويسنده اين نيست؛ شايد قياس ادبيات قبل و بعد حمله ي اعراب از اين لحاظ خود زمينه ي مناسبي باشد براي تحقيق و پژوهش. شخصيت اصلي منظومه ي هفت پيکر بهرام گور است؛ شايد معروفترين و افسانه اي ترين پادشاه کهن ايراني. فردوسي داستاني چند درباب اين پادشاه بزرگ در شاهنامه گنجانده است. داستان هايي که تصوير ايده ال يک پادشاه را ترسيم مي کنند؛ مردي بغايت دلير و جنگجو، اهل شکار و بزم، قهار در عالم عشقبازي و حتي الامکان مردمدار و ضعيف نواز. اغلب داستان هايي که فردوسي درباره ي بهرام مي پردازد، ماجراهايي هستند که بهرام در بازگشت از شکاري نفس گير که همه صرف پنجه درافکندن با شير و گور و اژدها شده، با آنها روبرو مي شود. نظامي آنگونه که خود در آثارش تاکيد مي کند، از تکرار سخن هاي گفته شده پرهيز داشته و سعي داشته که چه در اين کتاب و چه در ساير منظومه هايش - چون خسرو و شيرين- از آنچه که درباب قهرمانانش از قبل گفته اند، حتي الامکان چشم پوشيده و سخني نو آورد. خود در ابياتي چند اوج احترام خود را به فردوسي که وي را "چابک انديشه" مي نامد، به زيبايي تمام سروده و نحوه ي کار خويش را نيز توضيح مي دهد:

هرچه تاريخ شهرياران بود - در يکي نامه اختيار آن بود

چابک انديشه اي رسيده نخست - همه را نظم داده بود درست

مانده زان لعل ريزه لختي گرد - هريکي زآن قراضه چيزي کرد

من از آن خرده چون گهرسنجي - برتراشيدم اين چنين گنجي...

آنچ از او نيم گفته بد گفتم - گوهر نيم سفته را سفتم

آري پيش از اين بزرگان در باب بزرگان جز به نکويي ياد نمي کردند.

گفتيم که فردوسي چه پيکر و تصويري از بهرام مي نگارد؛ افسانه هايي که نظامي نيز پيرامون اين شخصيت افسانه اي مي پردازد، چندان تفاوتي با سخن فردوسي ندارد. اصل داستان هفت پيکر از اين قرار است که بهرام در خورنق – کاخي که پدرش براي رشد و نمو وليعهد در نظر گرفته- به حجره ي در بسته مي رود و هفت تصوير در آنجا نگاشته مي بيند؛ هر تصوير از آنِ دختري از يکي از شهرياران هفت اقليم: فورک (دختر راي هند)، يغماناز (دختر خاقان)، نازپري (دختر خوارزمشاه)، نسرين نوش (دختر شاه سقلاب)، آزريون (دخت شاه مغرب)، هماي (دختر قيصر) و دژسِتي (دخت کسرا). بهرام در آنجا تصوير نوجواني مي بيند که بر آن نام بهرام نوشته اند و پيشگويان خط نوشته بودند که صاحب اين تصوير اين هفت دختر را در کنار خواهد کشيد. بهرام درجا عاشق هر هفت دختر مي شود و تصميم مي گيرد که با همگي آنها ازدواج کند. بر اين سبيل بهرام هفت گنبد مي سازد به هفت رنگ و به نام هفت اختر تا در روزي که به آن سياره انتساب دارد، با يکي از شاهزادگان در گنبدي به نشاط بنشيند؛ هفت گنبد به رنگ هاي سياه، صندلي رنگ، سرخ، زرد، سفيد، فيروزه اي و سبز. پس از سعي و پيکار فراوان بهرام هفت دختر را که يکي از يکي زيباتر بودند، بدست مي آورد. اصل هفت پيکر هفت داستاني است که هر يک از اين هفت شهزاده در شبي که بهرام در کنارش بوده، به درخواست بهرام حکايت مي کنند (احتمالا با چنگ و آواز). طرفه آنکه تمام تزئينات اين کاخ ها به همان رنگ گنبد بوده، بهرام و شهزاده هر دو لباس هايي به همان رنگ پوشيده و جواهراتي نيز به همان رنگ به خود مي آويختند و داستان نقل شده نيز درباب همان رنگ بوده. مثلا داستان سياه که شهزاده ي سياه پوش داستان زني را نقل مي کند که هميشه سياه مي پوشيده چون خادم پادشاهي بوده که جز سياه نمي پوشيده چراکه به مهمان بيگانه اي سياه پوش برخورده بوده که برايش قصه ي سرزميني در چين نقل کرده بوده که تمامي اهالي فقط جامه ي سياه مي پوشيدند ... .

نمونه اي که انتخاب کرده ام، حکايت داستان سپيد در گنبد سپيد است. اختر متناظر اين رنگ زهره مي باشد. به زعم ايتالو کالوينو - که يکي از فصول کتاب "چرا بايد کلاسيک ها را خواند" را به هفت پيکر نظامي اختصاص داده- "داستان سپيد به طرز غير مترقبه اي اروتيک ترين داستان" در اين هفت داستان است؛ با مراجعه به نسخه هاي بدون سانسور هفت پيکر درمي يابيم که کالوينو پر بيراه نگفته است. داستان پر از توصيفات جنسي و صحنه های عشقبازي است. البته نظامي تمام اين توصيفات را در زير حرير نازکي از استعاره قرار داده است. اگر بگوييم که در هفت پيکر کم بيتي مي توان يافت که در آن خامه ي استاد گنجه به آفرينش استعاره اي زيبا و ظريف نپرداخته باشد، دور از واقعيت نخواهد بود. تمام طلوع و غروب ها، تمام باغ ها و چشمه ها، تمام شاهزادگان مرد و زن به استعاره و تشبيه خيال انگيزترين طلوع و غروب، طرب انگيزترين باغ و چشمه، مردانه ترين مردان و زيباترين زنان نموده مي شوند. ابتدا خلاصه اي از اين داستان بدست داده و در انتها به اصل سخنم مي پردازم؛ شاهزاده ي اقليم هفتم (دژستي دخت کسرا) از مادرش نقل مي کند که وي در مجلسي از زن شيرين سخن ديگري شنيده که مرد جواني که در عين زيبايي و سخنوري و ساير خصايل نيکو و تمامش، بسيار عفيف بود، روزي باغ خود را در بسته مي يابد. "آواز عاشقانه" از درون باغ او را از خود بيخود مي کند. ناچار مي شود که بر ديوار خويش نقبي زده و به درون آيد. از طرفي درون باغ مهماني بزرگي برپاست که تمام خوبرويان شهر در آن ميهماني جمع اند و براي آنکه چشم نامحرمي بدانها نرسد، دو دختر "سمن سينه بلکه سيمين ساق" که بر در باغ "يتاق" داشتند، به اين گمان که او دزد است، وي را گرفته و خوب مي نوازند. وقتي دو نگهبان از کار خود فارغ مي شوند، شاهزاده به سخن درآمده و مي گويد که باغ از آنِ اوست. نگهبان ها پس از پرس و جو به اشتباه خود پي برده، پيش شاهزاده سجده برده و عذر مي خواهند. سپس بر شاهزاده آشکار مي کنند که در باغ چه خبر است و نغمه و آواز از چيست. بعد برای آنکه از نقبي که جوان بر ديوار کنده، دزدي به درون نيايد، آن را با خار پوشانده و به نزد جوان برمي گردند. براي آنکه دلجويي از ارباب خود کرده باشند، پيشنهاد وسوسه انگيزي طرح مي کنند. اينکه شاهزاده را در مخفيگاهي در باغ مخفي کنند تا وي بتواند همه ي زيبارويان مجلس را "ديد زده" و يکي از آنها را انتخاب کند تا اين دو آن خوبرو را به "کنج خانه" ي وي آورند "تا نهد بر آستان تو سر". مرد "گرچه در طبع پارسايي داشت" ولي نمي تواند در مقابل اين پيشنهاد مقاومت کند. القصه طبق نقشه ي آن دو زن عمل مي شود. جوان درون دخمه ي خشتي از ديدن اينهمه زيبارو سر از پا نمي شناسد؛ خاصه هنگامي که خوبرويان به نيت شنا و آبتني به آب مي زنند، عنان نفس از کف مي دهد. از جمله ي آن زيبايان، جوان به دختري "لعبتي چنگي" دل مي بندد. پس از ساعتي که آن دو يار به نزد جوان شتافته و انتخابش را بازمي پرسند، جوان مي گويد که خاطرش بر آن چنگ نواز قرار يافته است. دو زن از جا جهيده و در پي دختر مي روند. به حيله و نيرنگ او را به مخفيگاه شاهزاده کشانده و در راه از شاهزاده ي خويش مي گويند و از کنيزنوازی او. دختر چنگ نواز نديده به شاهزاده دل مي بندد. دو نگهبان "سر رشته دار" دخترک را به شاهزاده سپرده و پي کار خويش مي گيرند. ازقضا شاهزاده در پي گفتگويي معشوق را "اهل" مي يابد. کار که از بوس و کنار پيش تر مي رود:

جايگه سست بود سختي يافت - خشت برخشت رخنه ها بشکافت

يعني "غرفه ديرينه بد، فرود آمد". شاهزاده و دخترک هراسان از هم جدا شده و تا کسي نبيندشان "اين از اين سو شد، آن از آن سو جست". دخترک انباشته از غم به جمع ياران بازمي گردد. از اندوه چنگش را بدست مي گيرد و از "خستگي" عشق پرده اي به آواز مي نمايد که دو نگهبان سيم ساق پي مي برند که "تند بادي رسيده است به باغ". شتابان به نزد شاهزاده برگشته ماجرا را جويا مي شوند. شاهزاده مي گويد که چگونه به سبب ريزش سقف غرفه از وصال معشوق محروم شده است. دو نگهبان وي را دلداري داده مي گويند که به هر بهانه که شده مهماني را تداوم بخشيده و نگذارند که کسي به خانه ي خويش رود تا مگر دخترک را "در کنار گيري چست". سپس به نزد دخترک بازمي گردند تا دوباره وي را نزد شاهزاده آورند. شاهزاده که اين بار براي جستن کام خونش بيش از پيش به جوش آمده، دوباره معشوق را در کنار مي گيرد. اما از اقبال بد گربه اي در نزديکي آنها بوده که براي گرفتن مرغي به هوا جسته و روي آن "دو نازنين" مي افتد. آن دو نازنين نيز که ظاهرا بسيار از عشقبازي پنهان خود ترسان بودند، همانند قبل دست از هم داشته و فرار مي کنند. دخترک دوباره به ميان زنان بازگشته چنگ را در دست گرفته و درد دل خويش را به آوازي در لفافه بازمي گويد و البته نه به اين قصد که آن دو نگهبان رشته کش پي به ماجرا برند اما دو زن باز پي مي برند که اتفاقي ناميمون شاهزاده و دخترک را از وصال محروم کرده و باز روز از نو و روزي از نو. اين اتفاق چهار بار روي مي دهد؛ يعني چهار بار شاهزاده و دخترک به هم رسيده ولي هنوز به اصل وصال نرسيده رويدادي جمع شان را به فراق بدل مي کند تا اينکه آخرسر دو نگهبان که اين بار خود به فاصله از عاشق و معشوق به نگهباني ايستاده بودند و مراقب اوضاع بودند، دخترک را در حين فرار گرفته و او را به سرزنش مي گيرند که چرا با عاشق دلسوخته ي خود چنين مي کني و اهريمن صفتانه او را از وصال خود محروم مي نمايي چراکه مي پنداشتند که در همه ي اين رويدادهاي ناميمون دخترک دست داشته است. دو نگهبان در حال ملامت دخترک بيچاره بودند که شاهزاده بر فراز آمده و دخترک را تبرئه کرده مي گويد "يار آزاده ميازاريد". شاهزاده پس از اين همه فراز و نشيب که در وصال دخترک چنگ نواز متحمل مي شود، پي مي برد که اين از خواست خدا بوده که آنها به وصال هم نرسند چراکه به رسم پارسايان يعني ازدواج عمل نکرده بلکه بر حرام دل نهاده و به روش بدکاران قصد وصال دخترک را داشته است. بنابراين خدا را شکر گفته و تصميم خود مبني بر اينکه فرداروز دخترک را به عقد خود درآورد، به دو نگهبان و نيز دخترک آشکار مي کند. فردا نيز به عهد خود عمل کرده و طي "کابيني به عهد" با دخترک ازدواج مي کند. نظامي داستاني اينچنين آميخته با صحنه هاي عشقبازي خلاف عرف را لباس عفاف پوشانده و به طراز پندي اخلاقي مزين کرده حکايتش را با ستايش از مرداني که نه راه آلودگي بلکه راه سپيدي و روشني را مي پيمايند، به پايان مي برد.

اما قصد من از گفتن اين خلاصه ي نه چندان کوتاه، بازگويي سه آوازي است که دخترک پس از هر بازگشت از نزد شاهزاده به زبان مي آورد. مگر نه اينکه دخترک چنگ مي نوازد و درد دل خويش را به شعر و به نواي چنگ به زبان مي آورد؛ پس من پربيراه نخواهم پنداشت اگر دخترک را نماينده ي زن هنرمند ايراني در تاريخ ايران زمين ببينم و در نواي آوازش نشانه هاي گفتار زنانه در ادبيات کلاسيک اين سرزمين را بجويم. با مرور اين سه آواز دخترک چنگ نواز مي بينيم که در هيچکدام از آنها نشانه اي نيست که بر ما جنسيت زن گوينده را مشخص سازد. دقت نماييد که اساس صحبت من تنها بر آوازي است که نظامي از لبان دخترک کنيز خطاب به ما بازمي گويد و نه اينکه مثلا نظامي بقيه ي بخش هاي داستان را چگونه نقل مي کند؛ چه اگر اين وجوه حکايت را در نظر آوريم و به فرض نتيجه بگيريم که نظامي داستانی مرد-مدار باز گفته، دليلي اثبات کننده براي ادعاي من در غيبت لحن زنانه بدست نخواهيم آورد؛ آري نظامي به دليل مرد بودنش مردانه سخن گفته و مرد داستانش را انتخاب گر واقعي محبوبش از ميان زيبارويان شهر ترسيم کرده و دخترک کنيز ناچار، به خواست شاعر، نديده عاشق شاهزاده شده است. اما سخن من در کلمات و اشاراتي است که نظامي در زبان چکامه سراي دخترک چنگ نوازش قرار داده است.

اولين آواز دخترک چنگ نواز

شد کنيزک نشست با ياران - بر دو ابرو گره چو غمخواران

رنج هاي گذشته پيش نهاد - چنگ را بر کنار خويش نهاد...

گفت کز چنگ من به ناله ي رود - باد بر خستگان عشق درود

عاشق آن شد که خستگي دارد - به درستي شکستگي دارد

عشق پوشيده چند دارم - چند عاشقم، عاشقم به بانگ بلند

مستي و عاشقيم برد زدست - صبر نايد زِ هيچ عاشق مست

گرچه بر جان عاشقان خواري است - توبه در عاشقي گنهکاري است

عشق با توبه آشنا نبود - توبه در عاشقي روا نبود

عاشق آن به که جان کند تسليم - عاشقان را ز تيغ تيز چه بيم

دخترک در اين آواز زيبا که ما را به ياد غزليات پر شور مولانا نيز مي اندازد، شرح فراقش را باز مي گويد. فکر مي کنم که خواننده نيز با من هم عقيده باشد که اين ابيات اگر مردانه نباشند، زنانه نيز نيستند و در بهترين حالت مي توان گفت که اشعاري هستند که گويي گوينده اي خنثا به لحاظ جنسيتي سروده است. آواز دوم و سوم بهتر منظور راقم اين سطور را مشخص خواهند کرد.

دومين آواز دخترک چنگ نواز

نوش لب رفت پيش نوش لبان - چنگ را برگرفت نيمشبان

چنگ مي زد به چنگ درمي گفت - کارغوان آمد و بهار شکفت

سروبن بر کشيد قد بلند - خنده ي گل گشاد حقه ي قند

بلبل آمد نشست بر سر شاخ - روز بازار عيش گشت فراخ

باغبان باغ را مُطرا[1] کرد - شاهي آمد در او تماشا کرد

جام مي ديد و برگرفت - به دست سنگي افتاد و جام مي بشکست

اي به تاراج برده هرچه مراست - جز به تو کار من نگردد راست

گرچه با تو زِ کار خود خجلم - بي تويي نيست در حساب دلم

برخلاف آواز اول لحن دخترک بصورت محسوسي مردانه تر شده است. به نظر مي رسد اگر شاهزاده مانند دخترک چنگ نوازي مي دانست و مي خواست پس از دومين ملاقات نافرجام دستي به چنگ برده و درد دلش را بيان کند بايد اينگونه سخن مي گفت نه دخترک. به ديگر سخن به نظر مي رسد که دخترک در اين آواز نه روايت خود که حکايت معشوقش را بازمي نمايد. اگر دقت کنيد - و با من هم عقيده باشيد - دخترک معشوقش را به پادشاهي تشبيه مي کند و خود را به جامي مي؛ دقت کنيد که شاه تنها کنشگر با اراده ي اين رابطه ي دوطرفه بين شاه و جام مي است. درواقع دخترک خود را به جامي بيجان تشبيه مي کند که از اتفاق بر اثر سنگي شکسته و نصيب شاه نمي شود. طرفه آنکه دخترک از اين رويداد که در آن هيچ تقصيري متوجه اش نيست، باز خجل است و خود را گنهکار مي داند.

سومين آواز دخترک چنگ نواز

وان صنم رفت با هزار هراس - پيش آن همدمان پرده شناس

چون زماني بر آن نمود درنگ - پرده در گشت و ساخت پرده ي چنگ

گفت گفتند عاشقان باري - رفت ياري به ديدن ياري

خواست کز راه آرزومندي - يابد از وصل او برومندي

در کنارش کشد چنانکه هواست - سرخ گل در کنار سرو رواست

از ره سينه و زنخدانش - سيب و ناري خورد ز بستانش

ناگه آورد فتنه غوغايي - تا غلط شد چنان تمنايي

اي همه زخمه ي تو کج بازي - زخمه اي زن به راست اندازي

تو مرا پرده کج دهي و رواست - نگذرم با تو من ز پرده ي راست

در اين آواز نيز که نظامي از دخترک نقل مي کند، مي بينيم که دخترک دوباره نه درد دل خويش که درواقع درد دل معشوقش را مي سرايد. ارجاع هايي که در اين ابيات است (بويژه بيت "از ره سينه و ...") کاملا گوياي اين مطلب است. دخترک باز چنگ را در دست گرفته و داستان بداقبالي مرد را مي سرايد.

حال بايد بدين نکته پرداخت که دليل اين رويداد چيست؟ البته من نه قصد اين پردازش را دارم و نه توانايي اش را. ولي مي توانم تصور کنم که گمانه زني هاي زير پيش تر و بيش تر از بقيه به اذهان متبادر گردد:

(الف) استاد گنجه دقت کافي به اين مطلب مبذول نداشته بوده که يک زن بايد مانند يک زن سخن گويد و نه مانند يک مرد. يعني برايش اهميت نداشته که همانگونه که مرد داستانش چون مردان سخن مي گويد و لاف عشق مي زند، زن داستانش نيز زنانه سخن بگويد و از عشقش پرده بردارد. نمي خواهم متهم به تعصب و غرض ورزي شوم ولي بايد بگويم که مشکل بتوان پذيرفت که سخنوري ايچنين که منظومه هايش پر از چنان نکته هاي بديع و ظريفي است که تک تکشان خواننده را به خاک حيرت مي افکند، آري نظامي گنجوي به لحاظ سخن سنجي متوجه چنين مساله اي که اکنون براي ما بديهي به نظر مي آيد، نشده است؛ و اگر اين نکته از نظامي پنهان مانده، حافظ و سعدي و سايرين را چه مي توان گفت؟ پس بهتر است که اين فرض را به کناري نهاده و پي دليلي محکمتر باشيم.

ب) اصولا گفتمان حاکم بر صحنه ي ادبيات ايران - همانند ساير صحنه هاي حيات مردم ايران چون دين، عرفان، جنگ، بازار، حکومت و غيره- گفتماني مردانه بوده است و به همين دليل است که زنان در تاريخ ايران در معدود دفعاتي که به سخن در مي آمدند (بويژه سخني عاشقانه که سهم بزرگي در ادبيات کهن ما دارد) زباني ويژه ي خود نداشته اند که زن بودن و زنانگي آنها را منتقل نمايد بلکه براي بيان درد دل خود به گفتمان حاکم مردانه تاسي مي جستند. اين مشکل تا همين اواخر نيز گريبان گير زبان و ادبيات فارسي بوده است. هم از اين روست که اگر شعري به اتفاق از پروين اعتصامي پيش رو گذاشته و سعي نماييد که از بين ابيات آن لحن يک زن را تشخيص دهيد، چيز دندانگيري بدست نخواهيد آورد.

شايد بتوان فقدان لحن و سخن زنانه در ادبيات کهن ايراني را به فقدان پرسپکتيو در نقاشي هاي مرسوم ايراني، موسوم به مينياتور، تشبيه کرد و گفت که همچنانکه فقدان پرسپکتيو در نقاشي ايراني نه از ناتواني نقاش ايراني بلکه از جهان بيني او ناشي مي گردد، نگاه مردسالار شاعر ايراني نيز از پارادايم مردانه ي حاکم بر روح و جان مرد و زن ايراني سرچشمه مي گيرد. البته اين نتيجه اي چندان بديع نيست و همانگونه که پيشتر نيز گفتم قصدم تنها نمودن مصداقي از اين مساله در منظومه ي سترگ هفت پيکر بود و نه بيش از آن.

مراجع

گزيده ي هفت پيکر، تلخيص، مقدمه و توضيحات از عبدالمحمد آيتي، شرکت انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ اول، 1373

چرا بايد کلاسيک ها را خواند، ايتالو کالوينو، ترجمه ي آزيتا همپارتيان، انتشارات کاروان، چاپ اول، 1381




[1] تازه و تر



Labels:

5 Comments:

Anonymous محمد ایزدی said...

دست مریزاد

4:42 AM  
Blogger Naser said...

سلام محمد جان
خوشحالم که باز می بینمت قلی
خوشحالم که ظاهرا خوشت اومده
فدایت

7:15 AM  
Blogger benyamin said...

awesome!

5:33 PM  
Blogger علی فتح‌اللهی - Ali Fatolahi said...

فقط خواستم بگم من هنوز گاهگاهی میام این پست رو میخونم خیلی دوستش دارم

8:55 PM  
Anonymous Anonymous said...

Однажды я изначально прокомментировал я нажал- Сообщите мне , когда новые комментарии добавлены - флажок , и теперь каждый раз, когдадобавляется комментарий я получить четыре письма с той же комментарий. Есть ли способ вы, возможно, можете удалить меня от этой услуги? Спасибо! привет!

10:20 AM  

Post a Comment

<< Home


یادداشت‌های روزمره‌‌تر من را در وبلاگ داستان کوتاه بخوانید

هرگونه استفاده از مطالب اين وبلاگ تنها با اجازه ي كتبي نويسنده ي آن امكان پذير است. بديهي است كه لينك دادن به مطالب وبلاگ آزاد است.