يادداشت هاي ناصر فرزين فر




Thursday, January 26, 2006

تیر گچ ریخته

راننده ی آژانس از ماشین اش پیاده شد و پله های ورودی هتل را یکی دو تا کرد و بالا رفت. سردش شده بود؛ باد سردی می آمد و او تنبلی اش شده بود کاپشن اش را بپوشد. کارمند هتل را می شناخت. سلام و علیک تندی کرد و پرسید "کسی آژانس خواسته؟" کارمند هتل گفت "همین الان اومدن بیرون؛ یه زن و مرد جوون اند. دیدم اومدی گفتم بیان بیرون." راننده تشکر و خداحافظی ای کرد و آمد بیرون. زن و مرد را کنار ماشین اش دید. بفرماییدی گفت و پرید توی ماشین. گفت "عجب سرمایی یه اینجا!" از آینه نگاه کرد. اگر جای کارمند هتل بود می گفت پسر و دختر نه مرد و زن. هر دو توی لباس های شان فرو رفته بودند. می دانست که دختر باید کیف دستی ای همراه اش باشد برای چادر شب یا چادر نمازی که باید توی حرم سرش کند؛ کیف دستی بود. راه افتاد. وارد خیابان که می شد پرسید "حرم تشریف می برید دیگه؟" هر دو جواب دادند "بله!" گفت "بله، حتما!" باز نگاهی به آینه کرد. می توانست شرط ببندد که از یک شهر بزرگ اند. هتل شرکت نفت از همه جا مسافر داشت؛ از تهران گرفته تا عسلویه. خواست خودش را امتحان کند "به سلامتی خوش گذشته دیگه؟ از کجا تشریف آوردین؟" پسر حواسش نبود، به دختر نگاهی کرد. دختر گفت "تهران." مرد لبخندی زد و شروع کرد به وراجی که "اِ، پس بگو همشهری هستیم دیگه. من هم تهرانی ام آخه. یه پنج سالی می شه اومدم اینجا، واسه ی کار." راننده ادامه داد و از آب و هوا و ترافیک تهران گفت. دختر داشت گوش می داد ولی پسر حوصله اش سر رفته بود؛ پرسید "راستی آقا از اینجا تا توس چقدر راهه؟" راننده گفت "بیست دیقه فوق اش، آخه می دونید هتل نفت ..." پسر پرسید "خب، اون وقت تا حرم چی؟ چقدر راهه؟" راننده گفت "چهل و پنج دیقه کم کم اش، الان هم که وسط ظهره، شاید یه ساعت طول بکشه." پسر به دختر نگاه کرد. دختر گفت "بابا اول باید بریم حرم. حالا فردا می ریم توس!" راننده گفت "آبجی الان حرم برین غلغله ست، جای سوزن انداختن نیست حالا، وقت حرم نصف شبه، هم ترافیک راه نیست هم خود حرم خلوته." پسر رو به دختر گفت "خوب بریم توس؟" دختر چیزی نگفت. پسر یکبار دیگر هم پرسید. دختر گفت "من نمی دونم." راننده از آینه نگاهی به دختر انداخت. دختر اخم کرده بود. توی آینه رو به پسر گفت "از من که همشهری تم می پرسی امروزو برین فردوسی. حالا معلوم نیست فردا هوا به این خوبی باشه." دختر گفت "امروز هم هوا همچین خوب نیست آقا، ما همین یه دیقه ای که بیرون منتظر شما بودیم، یخ زدیم. اگه حرم بریم لااقل اون تو گرمه." راننده گفت "نه آبجی، این هوای خوب این مَشَدی یاست، پس شما هوای بدشون رو ندیدن، همین زمستون پارسال ..." پسر گفت "خوب پس اگه مشکلی نیست بریم توس." راننده خوشحال شده بود. خندید و گفت "پس رفتیم فردوسی!" از اولین بریدگی دور زد و راه رفته را برگشت. دختر گفت "پس برگردیم دوربین رو برداریم لااقل." پسر گفت "راست می گی، آقا می شه اول برگردیم هتل، دوربین رو ..." راننده گفت "هتل؟ والله از هتل که دور شدیم، زودتر می گفتین خوب! حالا همونجا هم عکاس هس؛ وایستاده عکس می گیره ازتون." پسر نگاهی به دختر کرد و گفت "نمی دونم، چی می گی" دختر گفت "من می گم الان برمی گردیم هتل، من می رم بالا و دوربین رو می یارم." راننده فهمید که باید برگردد. وقتی رسیدند جلوی هتل، دختر پیاده شد و رفت دنبال دوربین. راننده برگشت طرف پسر و گفت "ماه عسله انشالله؟" پسر گفت "نه بابا، چه ماه عسلی؟ ما سه سالی می شه که ازدواج کردیم." راننده گفت "به سلامتی، راستی آقا شرکت نفت چطوره؟ شنیدم خوب می رسه بهتون." پسر گفت "ای بد نیست، البته من خانمم نفت شاغله ولی فکر کنم بد نباشه." راننده گفت "به سلامتی، خوب خودتون کجا کار می کنین؟" پسر گفت "والله یه شرکتی هست مال دوستامه. یعنی چند نفری می گردونیمش. یه دارالترجمه مانندی." راننده گفت "خوب، خوبه دیگه! شما شرکت دارین و خانم هم که شرکت نفته. چقدری درمی یارین؟" پسر من و منی کرد. دختر از راه رسید. سوار شد. ساعتش را نگاهی کرد و گفت "بفرمایید." پسر گفت "ببخشید آقا، شما هم معطل شدین، بفرمایید." راننده راه افتاد. زود از شهر خارج شدند. اسفالت جاده بد بود. راننده تند می راند. دختر نگاهی به پسر کرد؛ پسر دستگیره ی بالای در را محکم گرفته بود. راننده مدام حرف می زد "نان رضوی، نان رضوی که می گن اینجاست، همه اش مال حرمه؛ از اینجاست تا آخر اون دیوار. بعدش ام کمپوت سازی شه، مال از ما بهترونه، همه اش صادر می شه. این هم قطعه سازی ایران خودرووِه. من تا پارسال همینجا کار می کردم. بازخرید شدم. با پولش این پیکان رو گرفتم و زدم تو خط آژانس. ولی می دونین آقا، آقایی که شما باشین، هیچ کدوم از این کارا نون نداره، امروزِ روز نون تو افغانستانه؛ توی کابل، چه می دونم، مزارشریف، قندهار. من خودم قراره با چند تا از همکارام بعد عید بزنیم بریم کابل." پسر توجه اش جلب شده بود. پرسید "جدی جدی می خوایین برین؟" مرد که بالاخره صحبتی باب طبع مسافرانش یافته بود گفت "پس چی که می خوام برم. بابا مردیم از بس سگ دو زدیم تو این خراب شده. شما می دونین بعد حمله ی آمریکا چقدر از زمین های اطراف کابل رو تاجرای مَشَدی با پول سیاه خریدن و گذاشتن کنار واسه ی فردا پس فردایی که اونجا آبادتر از همینجا می شه؟ زرنگن آقا زرنگ." پسر پرسید "شما می خوایین اونجا چی کار کنین حالا؟" راننده گفت "مسافرکشی آقا، همین کاری که توی این خراب شده می کنیم، منتها اونجا دلار می گیریم آقا، دلار آمریکا." دختر سرش را که بلند کرد، بنای آرامگاه فردوسی را دید. راننده ماشین را نگه داشت و گفت "من همینجا وای میستم. با اجازتون هر ساعتی که اینجا باشین، هزار تومن می شه. البته قابلی هم نداره. خوب کی انشالله برمی گردین؟" دختر گفت "نیم ساعته می یایم." پسر نگاهی به دختر کرد و گفت "نیم ساعت کمه ها!" و رو به راننده گفت "یه سه ربع، یه ساعتی می یایم خدمتتون." راننده خندید و گفت "خدمت از ماست" و همونطور که دختر و پسر پیاده می شدند گفت "برین تو عکاس هارم می بینین، دوربین لازم نبود." دختر پیاده شد و نگاهی به ساعتش انداخت و گفت "پدر سوخته ی فضول می گه بیست دیقه!" پسر خودش رو به نشنیدن زد و جلوتر راه افتاد. بلیط گرفتند و دادند به نگهبانی که جلوی در کنار رفیق اش دور یک حلبی آتش ایستاده بود. نگهبان حتا نگاه شان هم نکرد، بلیط را گرفت و انداخت توی آتش. محوطه خلوت بود. دختر به اطراف نگاه کرد؛ عکاسی ندید. پسر نیامده داشت با دوربین ور می رفت. دختر راه افتاد طرف آرامگاه. حیاط جلوی آرامگاه درب و داغان بود. اطراف حوض جلوی آرامگاه را با پارچه ی گونی پوشانده بودند؛ انگار داشتند تعمیر می کردند. کارگری آن وسط داشت نماز می خواند که پسر ازش عکس گرفت و بلند گفت "یه عکس هنری!" پسر خودش را به دختر رساند که سرش پایین بود و آرام آرام قدم برمی داشت. از پله های آرامگاه بالا رفتند. پسر کتیبه را بلند می خواند "بنام خداوند جان و خرد ... ." دختر سربالا نگاه می کرد و آرام آرام دور می زد. پسر مدام عکس می گرفت؛ دو سه تا هم از دختر گرفت. عکس آخر را که گرفت، برگشت طرف دختر و گفت "انگار فیلم اش تموم شد." به اطراف نگاه کرد؛ دکه ای دید. به دختر گفت "یه کم پول بده برم یه فیلم بگیرم." دختر کیف اش را درآورد و غرولندکنان پول داد "لابد اینجام پول خون باباشون رو می خوان." دختر خسته شده بود. روی سکو نشست و به پسر نگاه کرد که داشت به طرف دکه می رفت؛ از پیرمرد صاحب دکه فیلم را گرفت و بقیه ی پول را گذاشت توی جیب اش و آمد طرف دختر. به دختر که رسید گفت "بابا همچین هم گرون نبود." دختر دوربین و فیلم را گرفت تا گرا کند؛ سرش را که بلند کرد پسر را ندید. بلند شد و آرامگاه را دوری زد و دید که پسر دارد از پله های زیرزمین پایین می رود. زیرزمین که رسید دید پسر آرام آرام قدم برمی دارد، جلوی مجسمه ها می ایستد و نوشته های زیر آنها را می خواند. رفت کنارش ایستاد و مجسمه ها را نگاه کرد. بالا که آمدند گفت "می گن قبر اخوان هم این اطرافه، بریم از دکه ایه بپرسیم." پسر گفت "دیر نشه!" دختر ساعتش را نگاهی کرد و گفت "نه بابا، نیم ساعت هم نشده." راه افتادند. قبر اخوان پشت دکه بود و کنار ساختمان موزه. ایستادند بالای سر قبر. دختر گفت "نمی خوای عکس بگیری؟" پسر چیزی نگفت. دختر اطرافش را نگاه کرد. دنبال یکی می گشت که ازشان عکس بگیرد. کسی نبود. پسر گفت "بریم؟" دختر گفت "بریم." راه افتادند. دختر من و منی کرد و گفت "خوب شد اومدیم، نه؟" پسر سربه هوا جواب داد "آره، خسته شده بودی، از عید جایی نرفته بودیم." دختر گفت "گفتم یه کم خلوت کنیم ..." خواست ادامه دهد که دید راننده آمده جلوی در و دارد سوت می زند و برای شان دست تکان می دهد. پسر هم دید. پسر دستی تکان داد و تند کرد ولی دختر آرام آرام به راه اش ادامه داد. سوار ماشین شدند. راننده گفت "حالا دیدین آبجی اینجا بهتر بود؟" پسر گفت "بله آقا، ممنون از پیشنهادتون." راه افتادند. دختر تکیه داده بود به صندلی و داشت بیرون را نگاه می کرد که پسر از راننده پرسید "آقا فکر می کنین واسه ی ما هم افغانستان کار پیدا می شه؟" راننده از آینه نگاهی به پسر انداخت و گفت "بابا شما که خودتون شرکت دارین. کار افغانستان واسه ی ما بدبخت بیچاره هاست؛ گفتین انگلیسی بلدین، درسته؟" پسر گفت "نه، اسپانیایی." راننده گفت "والله چی بگم. کار که حتما هست. بالاخره چار تا مهندس از اسپانیا، این ور اون ور می یان کابل؛ بالاخره باید یه جوری با این افغانی یا حرف بزنن یا نه؟" دختر دوربین را از دست پسر گرفت. پسر گفت "خوب، چه جوری میشه پرس و جو کرد که بی گدار هم به آب نزده باشیم؟" راننده گفت "والله، آقایی که شما باشین، لابد باید برین کنسولگری افغانستان. اتفاقا از هتل یه بیست دیقه بیشتر راه نیست. اگه بخواین خانم رو که گذاشتیم هتل یه سر می برمتون اونجا." پسر برگشت طرف دختر. تمام صورتش داشت می خندید. گفت "چطوره؟" دختر جوابی نداد. راننده پیچید توی فرعی و گفت "حالا می ندازم از پشت زمزم که زودتر هم برسیم هتل." فرعی خاکی بود. ماشین مدام توی دست انداز می افتاد و راننده هم مدام غر می زد. دختر سرش درد گرفته بود. چشم هایش را بست. وقتی پسر بیدارش کرد، دید جلوی هتل هستند. دختر پیاده شد. پشت سرش پسر پیاده شد و یواش گفت "یه سر با آقا بهروز می ریم کنسولگری و زود برمی گردیم؛ خدا رو چه دیدی؟" دختر کیف اش را درآورد و خواست با راننده حساب کند که پسر پول را از دست اش گرفت و گفت "من حساب می کنم." و سوار شد. دختر رفت تو. از پذیرش کلید اتاق شان را گرفت و رفت جلوی در آسانسور. کمی منتظر ماند. سردرداش بیشتر شده بود. به سمت راه پله راه افتاد. وارد اتاق که شد، کیف دستی اش را گذاشت کنار کفش کن و رفت روی تخت نشست و زل زد به جایی بین پرده و شوفاژ. آرام آرام دکمه های مانتواش را باز کرد، پلیور و زیرپیراهنی اش را بالا زد، به شکم اش نگاه کرد وَ با دست بچه اش را نوازش کرد.

Labels:

2 Comments:

Blogger رضا said...

سلام ناصر جان
اول اينکه قشنگ بود و بنظر من قلم محکمی داشت
اما بيشتر بنظر بخشی از يک رمان ميومد تا يک داستان کوتاه، نمی دونم چرا
دوم اينکه يه جايی سردردش رو نوشته بودی سردرداش. شايد هم منظورت سردردهاش يا سردردهايش بوده، بهر حال فکر کنم بايد اصلاح بشه
یه جا دیگه هم داغون رو نوشتی داغان، فکر کنم داغان غلطه

4:51 PM  
Blogger Naser said...

سلام
خوشحالم که خوشت اومده. ظاهرا ساختارش یه جوری شده. هرکدام از دوستان چیزی گفتند. ولی من به نیت داستان کوتاه نوشته ام. قربت الی الله البته.
اما درمورد دو موردی که گفتی؛ می دانم که به لحاظ نوشتاری مشکلاتی دارد. از اخوان خواستم که نگاهی به رسم الخطش بیاندازد که کلی هم زحمت کشید. منظوورم این است که نه فقط از جهت این دو کلمه بلکه کلا باید بازبینی شود.
به هرحال ممنون از دقت نظرت.

7:30 AM  

Post a Comment

<< Home


یادداشت‌های روزمره‌‌تر من را در وبلاگ داستان کوتاه بخوانید

هرگونه استفاده از مطالب اين وبلاگ تنها با اجازه ي كتبي نويسنده ي آن امكان پذير است. بديهي است كه لينك دادن به مطالب وبلاگ آزاد است.