‏نمایش پست‌ها با برچسب فیلمنامه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فیلمنامه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۵/۲/۱

خونه ی همسایه مهمونیه



فیلمنامه ي فیلم کوتاه
نام فیلمنامه: خونه ی همسایه مهمونیه
نویسنده: ناصر فرزین فر
زمان تخمینی: 15 دقیقه

پرویز، قهرمان فیلم، مردی سی و دو سه ساله است. او مردی تحصیل کرده است و با همسرش لاله در خانه ای در تهران زندگی می کند. آپارتمان آنها در جنوب شهر نیست. وضع مالی شان هم بد نیست.
    1. بیرونی. شب. داخل ماشین

پرویز را می بینیم که کنار یکی دیگر توی صندلی پشت ماشین نشسته است. کنار راننده زنی مانتویی نشسته. نواری که روشن است، نوار داریوش است. قیافه ی راننده را داخل آینه ی جلوی اتومبیل می بینیم. خیابان، خیابان کوچکی است. پرویز پولی را که در آورده به راننده می دهد و می گوید:

پرویز: آقا سر این کوچه لطف کنین.
راننده: پیاده می شین؟
پرویز: بله مرسی.

راننده سر کوچه ای نگه می دارد. مسافر کناری پرویز پایین می آید تا پرویز بتواند پیاده شود. پرویز پیاده می شود. چند قدم داخل کوچه می شود. کیفی کاری در دست دارد. می ایستد و به ساختمانی در دست راست نگاه می کند. خانه ی پرویز طبقه ی چهارم از این ساختمان شش طبقه است. هر طبقه دو پنجره دارد هم اندازه. از دید پرویز می بینیم که چراغ تمام طبقاتی که دیده می شوند روشن هستند غیر از مال خانه ی خودش. پرویز ساعتش را نگاه می کند و اندکی تعجب می کند از خاموش بودنشان. به راه می افتد.

    2. داخلی. شب. راه پله

پرویز کلید را می اندازد و داخل راه پله می شود. چراغ مدت دار را روشن می کند و راه می افتد. از جلوی در خانه ها که رد می شودصداهای مختلفی از داخل آنها شنیده می شود. صدای دعوای شاد بچه ها. صدای اخبار تلوزیون و جلوی دری که پر از کفش نا مرتب است، صدای مهمانی پر سر و صدایی که بلند است. چراغ مدت دار جلوی همین خانه خاموش می شود و برای لحظه ای همه جا خاموش می شود و البته صدای مهمانی همچنان می آید. ( شاید تا پرویز کلید را پیدا می کند و همه جا روشن می شود، زمان مناسبی برای نام فیلم باشد). پرویز چراغ را روشن می کند و راه می افتد. جلوی در خانه یشان کفش زیادی دیده نمی شود. یک جفت کفش ورزشی، پوتین کوهنوردی و یک جفت دمپایی. کلید می اندازد و وارد خانه می شود.

    3. داخلی. شب. داخل آپارتمان

پرویز وارد نشده چراغ را روشن می کند و با بسته شدن در باقیمانده ی صدای مهمانی همسایه ی پایینی به کل قطع می شود. خانه هنوز نیمه تاریک است. پرویز وارد می شود و کیفش را زمین می گذارد. انگار کسی خانه نیست ولی او صدا می زند: ( نه خیلی بلند)

پرویز: لاله! لاله خونه ای؟

کسی جواب نمی دهد. پرویز جلوتر می رود و در اتاق خواب تاریک را که باز می کند آرام می گوید:

پرویز: هنوز خوابی تنبل خانم؟

چراغ اتاق خواب را روشن می کند. تخت دو نفره ای را می بینیم. لحاف در یک طرف تخت مرتب است ولی طرف دیگر نامرتب. انگار که کسی آن را کنار زده و بیدار شده است. طرف نامرتب کنار میز پاتختی ست که یاعت و آباژوری رویش دیده می شود. پرویز بر می گردد و به طرف دری دیگر می رود که در حمام و دستشویی ست و می گوید:

پرویز: لاله دستشویی هستی؟

نرسیده به در دستشویی، می بینیم که درش اندکی باز می شود. داخل حمام و دستشویی تاریک است. سر لاله لای در است. لبخندی بر لب دارد و سرش که لای در است، خیس است:

لاله: دستشویی نه؛ حموم. الان میام بیرون.

پرویز می خندد و می گوید:

پرویز: العافیه (سعی می کند لهجه ی غلیظ عربی داشته باشد).

لاله هم می خندد و در را می بندد. پرویز مشغول کندن لباس های بیرون می شود و با صدای بلند خطاب به لاله می گوید:

پرویز: لاله! آی سعیدی اینا مهمونی دارن. یک سر و صدایی راه انداختن که نگو و نپرس. فکر کنم...

همین لحظه صدای رفت و آمدی در راه پله می شنود. پاورچین می رود پشت در و از چشمس بیرون را نگاه می کند. زن و شوهری را می بیند. شوهر از پله ها دارد پایین می آید ولی زن تقریبا نزدیک در ایستاده با حالتی شبیه گوش وایستادن. پرویز یکی دو قدمی از در فاصله می گیرد و گردنش را کج می کند طرف حمام ولی در واقع رو به همسایه های پشت در با صدای بلند می گوید:

پرویز: ولی لاله آدم صد تا همسایه ی پر سر و صدا داشته باشه، یه همسایه ی فضول نداشته باشه.

و سریع می آید پشت در و باز از چشمی نگاه می کند. مرد با اوقات تلخی و اشاره ی دست به زنش می گوید که راه بیفتد و زن هم سرش را به تاسف می جنباند و راه می افتد. پرویز تا آنها در پیچ راه پله از دیدرس خارج نشده اند، با چشم تعقیبشان می کند.
پرویز بر می گردد و می خندد و لاله را صدا می زند:

پرویز: لاله! تموم نشد؟

و به طرف در حمام می رود. در را به آهستگی و البته شیطنت باز می کند. چراغ خاموش است. کلید را می زند و حمام روشن می شود. نگاه می کند. همه چیز مرتب است. بر می گردد.

پرویز: کجایی لاله؟

و به طرف اتاق خواب راه می افتد باز. اتاق خواب به همان حالت قبل است. بیرون که می آید، لاله از آشپزخانه سرک می کشد.لباس حوله ای حمام پوشیده و کلاهش را هم سرش گذاشته. موهایش از اطراف کلاه بیرون زده و هنوز خیس است. حالت دوست داشتنی ای دارد. لیوان شربتی در دست دارد.

لاله: گفتم یه شربتی برات درست کنم، خستگی ات در بره.
پرویز: برو خودتو خشک کن بچه الان سرما می خوری. شربت رو هم خودت بخور، الان به تو بیشتر می چسبه.

لاله به حالت قبول می خندد و بر می گردد به آشپزخانه و پرویز پشت سرش. لاله از کنار پرویز که رد می شود می گوید:

لاله: پس من سریع موهامو خشک کنم الان میام پیشت.

پرویز که توی آشپزخانه است می گوید:

پرویز: باشه.

پرویز اطراف را نگاه می کند. لیوان خالی شده را می بیند. برش می دارد و تویش را نگاه می کند.

پرویز: شکمو یه تعارفی زدیم ها!

در یخچال را باز می کند. یخچال نسبتا خلوت است و شاید کمی نامرتب. برای خودش آب می ریزد و می خورد. می رود سراغ کیفش و روزنامه ای بیرون می آورد. بازش می کند و همینطور که می رود طرف اتاق خواب تیترهای صفحه ی اول را مرور می کند و انگار که چیزی یادش آمده باشد می گوید:

پرویز: راستی امروز لادن زنگ زده بود سر کارم. منم سرم شلوغ بود خیلی نتونستم باهاش حرف بزنم. یه چیزیش بود انگار. من که پرسیدم چیزی بهم نگفت. یعنی گفت چیزیش نیست. گفتم امشب یه زنگی بهشون بزنیم. باشه؟

جوابی از لاله نمی شنویم.

پرویز: لاله با توام ها! شنیدی اصلا چی گفتم؟

باز جوابی نمی شنویم. پرویز می خواهد وارد اتاق خواب شود که تلفن زنگ می زند. پرویز نگاهی به گوشی تلفن کنار میز تلویزیون می کند.

پرویز: فکر کنم خود لادنه.

می رود تا گوشی را بردارد. بالای سر گوشی می ایستد و نگاهی به شماره ی مقصد می کند و همینطور که گوشی را بر می دارد رو به اتاق خواب می گوید:

پرویز: نه بابام اینان.
پرویز: الو

صدای مادر پرویز را می شنویم ( صدا اندکی مغموم است).

مادر: الو سلام پرویز
پرویز: سلام مامان، خوبین؟
مادر: مرسی، تو خوبی پرویز؟
پرویز: آره، من خوبم، بابا چطوره؟
مادر: باباتم خوبه. تو خوبی؟ سر حالی؟
پرویز: مرسی مامان. ترشیده خانم چطورن؟ خوبه؟
مادر: نسرینم خوبه. همه سلام می رسونن. تو خوبی؟ کار و بار خوبه؟
پرویز: آره خوبه مامان. لاله هم خوبه. سلام می رسونه.

پرویز گوشی را کمی از جلوی دهنش دور می کند و رو به اتاق خواب دادا می زند:

پرویز: لاله! مامانه. موهاتو خشک کردی؟

دوباره تلفن را نزدیک دهنش می گیرد.

پرویز: رفته بود حموم. رفته خودشو خشک کنه. الان گوشی رو می دم باهاش صحبت کنین.
صدایی از آن طرف خط نمی آید.
پرویز: مامان! الو

باز صدایی نمی آید.

پرویز: الو

که صدای نسرین خواهر پرویز را می شنویم که انگار گوشی را دست گرفته و می شنویم که رو به مادرش با لحنی نسبتا سرزنش کننده می گوید:

نسرین: مامان!
پرویز: الو، نسرین تویی؟ چی شد؟ باز مامان از فراغ ما... (لحنی مسخره)
نسرین: الو، سلام داداش. هیچی. آره دیگه خودت که مامان رو می شناسی.
پرویز: دیگه خودت خوبی نسرین؟ درس و مشق و دانشگاه همه چی مرتبه؟
نسرین: آره مرتبه. داداش لاله الان اونجاست؟ خونه ست؟
پرویز: خونه که هست ولی اینجا نیست. دو ساعته داره موهاشو خشک می کنه.
نسرین: خوب بهش سلام برسون، کاری نداری داداش؟
پرویز: لاله هم سلام می رسونه. نه مرسی که زنگ زدین. به بابام سلام برسون.
نسرین: باشه، خداحافظ.
پرویز: خداحافظ.

و گوشی را می گذارد.

پرویز: لاله! کجایی پس تو؟

لاله از آشپزخانه سرک می کشد.

لاله: اینجام بابا. گفتم یه چایی دم کنم.

پرویز لاله را که می بیند می خندد.

پرویز: چایی درست می کنی یا از دست خواهر شوهر پناه می گیری؟
لاله: وا!

پرویز به مسخره می گوید:

پرویز: وا... خوب بیا بشین یه دیقه.

تلوزیون را روشن می کند و روی مبل می نشید.

پرویز: نمیای؟
لاله: من خوابم میاد پرویز. امشب زودتر بخوابیم؟

پرویز با تعجب بر می گردد و آشپزخانه را نگاه می کند. لاله دیده نمی شود.

پرویز: من رفتم سر کار تو خسته ای؟

تلوزیون را با نارضایتی خاموش می کند. روزنامه را دوباره باز و بسته می کند و می گوید:

پرویز: پس جیش، بوس، لالا.

پرویز می رود توی دستشویی. مسواک ها را در می آورد. روی مسواک لاله خمیر کشیده شده. دست می زند، خمیر خشک شده.

پرویز: تنبل دیشب هم که مسواک نزدی.

مسواک لاله را می شوید و روی هر دو مسواک خمیر می زند. شروع به مسواک زدن می کند و به طرف آشپزخانه راه می افتد و همانطور با دهان کفی شده می گوید:

پرویز: بیا مسواکت لاله.

لاله از پشت سرش در می آید و خندان مسواک را از دست پرویز می گیرد. پرویز مسواک زنان در خانه راه می افتد و همه ی چراغ ها را یکی یکی خاموش می کند. خانه تاریک شده است و غیر از چراغ اتاق خواب و دستشویی همه جا تاریک است. پرویز و لاله جلوی در دستشویی ایستاده اند و مسواک می زنند. لاله جلوی پرویز ایستاده. پرویز که می خواهد برود داخل دستشویی برای شستن دهان، لاله را می بینیم که مسواک زنان به حالت کسی که توی خواب راه می رود، آرام آرام در پذیرایی پیش می رود. چند قدم که پیش می رود دیگر او را نمی بینیم. پرویز دهانش را می شوید و می رود اتاق خواب و همان طرف تخت که لحافش آشفته بود دراز می کشد. طاقباز خوابیده و منتظر لاله است. لاله ای که هرگز باز نمی گردد.

۱۳۸۴/۹/۱۱

نام یحیا


فیلمنامه ي فیلم کوتاه
نام فیلمنامه: نام یحیا*
نویسنده: ناصر فرزین فر
زمان تخمینی: 30 دقیقه



مکان فیلم در دهکده ای کوچک در حوالی آذربایجان می گذرد. زمان فیلم حول و حوش اواخر جنگ هشت ساله می گذرد. دهکده در اوج بمباران های آن زمان پناهگاه قوم و خویش های شهریِ دهاتی ها و دهاتی های به شهر رفته شده است؛ کسانی که از گوشه و کنار ایران آمده اند یا برگشته اند به ده.
خاتون، قهرمان فیلم، از جمله ي این افراد است که با دختر، داماد و دو نوه اش برگشته اند به ده پیش یکی از اقوام شان. او پنجاه سال را شیرین دارد ولی پیرتر می زند.

1. روز، خارجی، کوچه باغ
یک طرف کوچه باغ، سمت چپ، دیوار کوتاه و گلی باغی ست و طرف دیگرش باغی پر درخت و سر سبز در ارتفاعی پایین تر و بدون دیوار. از دور زنی را می بینیم که با آهستگی تمام دارد از ما دور می شود. به درخت خشکیده ای می ایستد و با تانی و به سختی شاخه ای از آن را می شکند. شاخه های کوچکتر و زایدش را می شکند، عصایش می کند و به راه خود ادامه می دهد. او خاتون است.

2. روز، خارجی، جلوی مدرسه ده
مدرسه ساختمانی ست محقر، از همان ها که در را باز می کنی و وارد کلاس می شوی. ساختمان نمای سیمانی زمختی دارد. پرچمی چرک بالای آن در خواب نیمروزی ست. صدای مردی از داخل مدرسه به گوش می رسد که معلوم است تنها معلم مدرسه است. مینی بوس ده از راه می رسد. مینی بوسی درب و داغان و خاک گرفته. خاموش می کند. زنی جوان از مینی بوس پیاده می شود. قیافه اش خوب است ولی بیشتر به زن هایی می خورد که بیش از آنکه شهری باشند، دوست دارند شهری به نظر برسند. موهایی که به رنگ طلایی درآمده و ارایشی غلیظ و توام با شلختگی. پشت سرش دو پسر شلوغ و پر سر و صدا، حدودا 12، 13 ساله و مردی که شوهر زن است با بچه ای در بغل پیاده می شوند. مرد بچه را کناری می گذارد و به تنهایی وسایل و اثاثیه ي خانواده را پایین می آورد. پسرها در حال بازیگوشی اند و زن جوان به طرف خاتون می رود که در ادامه ي راهش به جلوی مدرسه رسیده.

زن جوان: خاتون! خاتون خودتی؟

خاتون به آهستگی برمی گردد.

خاتون: تو، عروس، دختر بشیر نیستی؟
زن جوان: قربونت بشم خاتون، من اکرمشونم.

زن جوان، اکرم، خاتون را بغل می کند.

خاتون: اینم شوهرته اکرم؟

مرد به طرف آنها می رود.

مرد: سلام خانم.

مرد رو به زنش، اکرم، و با صدای آرام می گوید:

مرد: اکرم، اکرم، یه خورده روسری تو مرتب کن!

اکرم به مدرسه نگاه می کند و ما از دیدگاه اکرم می بینیم که تمام پسرهای کلاس با چشمانی مشتاق و نیشی تا بناگوش باز شده صورتشان را به شیشه ي پنجره های کلاس چسبانده و او را می پایند. معلم کلاس هم از خودبیخود شده و دقیقا مثل بچه های کلاسش در حال دید زدن اکرم است. اکرم غرولند کنان و البته با عشوه می گوید:

اکرم: مردکه ي چشم- هیز. وای به حال بچه هایی که این مرتیکه معلم شونه!

اکرم اندکی روسری اش را مرتب می کند و رو به بچه هایش که روی خاک افتاده اند و در حال کشتی گرفتن هستند داد می زند:

اکرم: کره خرا، پاشین به باباتون کمک کنین. ذلیل مرده ها!

و رو به خاتون کرده و می گوید:

اکرم: خاتون، شما هشتگرد می شینین دیگه؟ کی اومدین ده؟
خاتون: یه پنج سالی می شه رفتیم کرج. یه هفته ای می شه. یه هفته ایه اینجاییم با دخترم و دو تا بچه هاش. خونه ي ابولفضل، پسر برادر شوهرم، هستیم.

مرد اکرم را صدا می زند تا برای بردن وسایل به کمکش برود. پسرهایشان هم هرکدام وسیله ای، گونی ای برمی دارند و با هم مسابقه می گذارند. مینی بوس که خاموش بوده با سروصدا روشن می شود. دود و صدای موتور مینی بوس همه جار را می گیرد. خاتون آرام آرام به سمت راهی که از پشت مدرسه پیداست می رود؛ اکرم در آخرین لحظه می پرسد:

اکرم: راستی خاتون، این وقت ظهر کجا به سلامتی؟
خاتون بدون اینکه برگردد:

خاتون: قبرستون.

اکرم با لحنی متعجب و باز عشوه ای می گوید:

اکرم: وا! این وقت ظهر؟

خاتون آرام و انگار که برای خودش می گوید:

خاتون: دیشب خواب پدرمو دیدم، می گفت گیس بریده یه هفته ای اینجایی و نیومدی فاتحه ای واسه ي پدرت بخونی؟

می بینیم که اکرم (که از پاسخ خاتون چیزی نشنیده) همراه شوهرش و پسرها که جلوتر می روند به سمت ده راه می افتد. صدای معلم را می شنویم که انگار تازه به خود آمده باشد، سر بچه های کلاس داد می کشد و می گوید:

معلم: چیه کره خرها، مگه آدم ندیدین، بشینین سرجاتون ببینم.

و خاتون را می بینیم که به آرامی وارد کوره راه قبرستان می شود. {احتمالا اگر از بالا و کنار پرچم چرک و خاموش پشت بام مدرسه شاهد این سه رویداد باشیم، بد نباشد (راه افتادن اکرم به سمت ده، داد و بیداد معلم و راه افتادن خاتون به سمت کوره راه).}
3. روز، خارجی، راه قبرستان
{شاید بد نباشد تیتراژ نسبتا کوتاه و توام با موسیقی فیلم از این لحظه شروع شود و با رسیدن خاتون به قبرستان ناگهان تمام شود تا بیننده با سکوتی ناگهانی محیط قبرستان را دریابد.} راه قبرستان راهی ست که در اثر رفت و آمد زیاد بوجود آمده و عرضش برای راه رفتن دو نفر کنار هم کافی ست. راه در دامنه ي تپه ای بالا می رود که قبرستان بالایش آرمیده. خاتون اوایل راه جایی روی سنگی می نشیند تا خستگی درکند و از دیدگاه او می بینیم که ده را از نظر گذرانده و سپس به چند خانه ي کاهگلی خراب شده ای نگاه می کند که احتمالا یکی از آنها خانه ي دوران کودکی اوست. اواخر راه چیزی شبیه برانکارد را می بینیم که کنار راه افتاده و خاتون بی توجه از کنارش می گذرد. برانکارد تشکیل شده از دو چوب تقریبا صاف- شبیه دسته بیل - که با حلبی هایی رنگ و رو رفته و زنگ زده - که گوشه و کنار آن آرم آبی و قرمز پپسی قابل تشخیص است - آنها را به هم متصل کرده اند.

4. روز، خارجی، قبرستان
قبرستان زمینی ست مابین دو سه زمین محقر کشاورزی. اگر در حاشیه ي قبرستان بیستی، همه ي ده را می توانی ببینی. حدود دویست قبر در قبرستان دیده می شود؛ یکی دوتایشان همراه تابلو و عکس هایی که زیر آفتاب و باران از رنگ و رو رفته اند؛ یعنی که قبر شهید اند؛ عکس ها با پرده ای که از پارچه ی توری ارزان قیمتی که زمانی سفید بوده اند، پوشانده شده اند. عکس ها کلیشه ای از عکس های دهه ي پنجاه هستند البته نسخه ي دهاتی شان؛ سیاه و سفید، چشمانی وق زده و ... . دو سه تا از قبرها هم هستند که سنگ مرمر دارند؛ یعنی که مال اواخرند. و بقیه فقط سنگ قبر اند، سنگ هایی کج و معوج و کوتاه. روی بعضی شان چند کلمه ای خوانده می شود یا تصویر سروی یا چیزی شبیه عصا قابل تشخیص است. خاتون به میان قبرستان می رسد. از چهره و حرکاتش پیداست که این قبرستان فرق دارد با آن چیزی که توی ذهنش بوده. دنبال سنگ قرمز نسبتا بزرگی می گردد ولی توی قبرستان چند سنگ با این مشخصات وجود دارد که خاتون هرکدام را یکی یکی از نظر می گذراند. بالاخره تصمیم اش را می گیرد، می رود کنار یکی از سنگها می ایستد، سرش را بلند می کند، اطراف را نگاه می کند و بعد در حالی که قدم هایش را می شمرد، چهار قدم به سمت سرازیری تپه و بعد دو قدم به سمت چپ می رود؛ می ایستد، فکری می کند و یک قدم دیگر برمی دارد. قبری روبروی اش است، می ایستد، برمی گردد و راه رفته اش را نگاه می کند و برمی گردد سر جای قبلی و این بار دو قدم به سمت سرازیری و چهار قدم به طرف چپ می رود. قبر دیگری روبروی اش است. می نشیند و درحالیکه با شک و تردید قبرهای اطراف را نگاه می کند، سنگ کوچکی از زمین برمی دارد، سه بار می زند به سنگ قبر. با اینکه ضرباتش خیلی آرام است، سنگ قبر کج شده و نزدیک است که سرنگون شود. خاتون به سرعت سنگ قبر را می گیرد و به سختی سرجایش محکم می کند. سه انگشتش را می گذارد روی خاک و شروع می کند به حمد و سوره خواندن. ناگهان حمد و سوره اش را وسط کار قطع می کند، با عجله از زمین بلند شده و می رود کنار قبر قرمز دیگری و از نو قدم شماری می کند. می بینیم که این بار هم خاتون به قبر دیگری می رسد، می نشیند، سه بار با سنگی که توی دستش مانده به سنگ قبر می زند و همان لحظه و یا پس از شروع زمزمه ي حمد و سوره اش ناگهان از جایش بلند می شود و همه چیز از نو.
که ناگهان صدای پیرمردی را می شنویم که خاتون را صدا می زند، اسم او مش سلمان است:

مش سلمان: اوی خاتون هوی!

مش سلمان کنار الاغش که کلی یونجه بارش کرده دارد نزدیک می شود. می خندد و بلند می گوید:

مش سلمان: خدا پدر مادر صدام رو بیامرزه که باعث شد ما بالاخره قوم و خویش خودمون رو ببینیم.

و می خندد.

خاتون: سلام مش سلمان، خسته نباشی.
مش سلمان: سلامت باشی خاتون.
خاتون: ببخشید، وظیفه ي من بود که زودتر بیام خدمت تون.
مش سلمان: خدا ببخشه، چند روزه اومدی خاتون؟ دخترت خوبه ایشالله، دومادت سلامته؟
خاتون: دست بوسن مش سلمان، یه هفته ست. به خدا خستگی راه هنوز از تنم درنرفته.
مش سلمان: اومدی زیارت اهل قبور ها؟ خدا پدرت رو بیامرزه، مرد خوبی بود.
خاتون: خدا پدر مادر تو رو هم بیامرزه. مشدی می گم مگه قبر پدر من چهار به دوی غربی قبر حاج صمد نبود؟
مش سلمان: ای ای، چهار به دوی قبر حاج صمد قبر عموته خاتون. قبر پدر خدا بیامرزت هم یساری قبر عموته.

مش سلمان به قبری اشاره می کند و می گوید:

مش سلمان: اونم قبر حاج صمد.
خاتون: این قبر حاج صمده یا محرم پدر نوبهار که تو جنگ روس ها ...
مش سلمان: نه دخترم، قبر پدر نوبهار کنار قبر مهمون حافظه، همونی که ...
خاتون: یادمه
مش سلمان: آره خاتون، قبر حاج صمد همینه

مش سلمان مکثی می کند

مش سلمان: نه نه، انگار این قبر پسرعمه ي خودمه، مراد

دوباره مکث می کند.

مش سلمان: لعنت بر شیطون، پس قبر حاج صمد کدومه
خاتون: ببین مش سلمون، حاج صمد توی پوروس مرد، اگه یادت باشه سنگ قبرشم دومادش از همون پوروس آورد که قرمز بود.

مش سلمان: صبر کن خاتون ببینم، صبر کن!

مش سلمان می رود کنار کوره راه می ایستد و رو به ده داد می زند:

مش سلمان: اوی قنبر هوی!

بعد از چند لحظه صدای نامفهومی از ده جواب می دهد. مش سلمان دوباره داد می زند:

مش سلمان: قنبر یه توک پا بیا قبرستون هوی!

باز همان صدا پاسخ مبهمی می دهد.

مش سلمان برمی گردد پیش خاتون و درحالیکه با دقت قبرها را نگاه می کند می گوید:

مش سلمان: ببین خاتون،

به قبری اشاره می کند و ادامه می دهد:

مش سلمان: این قبر احمد گوربه گور شده، مباشر دکتر ناصحه. این یکی ام مال پسرشه، صمد.
خاتون: احد یا صمد؟
مش سلمان: نه صمد، احد دست چپشه. این قبر احمده، این یکی مال احد، اونم صمد.
خاتون: خوب مگه حاج صمد هم همون سال نمرد؟
مش سلمان: نه خوب، همون سال زنش خودشو انداخت تو رودخونه؛ حاجی سال بعدش بود که دق مرگ شد. یادت نیست مگه اومدیم حاجی رو خاک کنیم، سنگ قبر سارا افتاد. ما هی محکمش می کردیم، اون هی می افتاد. خدا رحمتش کنه. زن نجیبی بود.

قنبر را می بینیم که از سرازیری تپه بالا می آید، مش سلمان می رود به سمتش و خاتون صورتش را می گیرد.

خاتون: سلام
مش سلمان: سلام قنبر، بیا ببین قبر پسرعموت حاج صمد کدومه، خاتون قبر پدرشو با قبر حاجی نشون کرده.
قنبر: سلام خاتون. ای دوره ي آخرالزمون شده حکما. بچه ها قبر پدرشونم گم می کنن، ای.
مش سلمان: ببین قنبر، من توی شکم این سنگ قرمزه مال حاجی یه یا پسرعمه ام، مراد یا مهمون حافط، همونی که
قنبر: یادمه مشدی. این مال مهمون حافظه، قبر حاجی دو به یک قبر مشدی مریمه

و ناگهان می زند زیر گریه و های های گریه می کند و خطاب به قبر مشدی مریم

قنبر: کمرمو شکستی، چراغ خونمو خاموش کردی

در همین حین سکینه خاتون را می بینیم که سوار بر الاغ از همان راهی که مشدی سلمان آمده، سر می رسد، از الاغ پیاده می شود و به جمع می پیوندد و رو به خاتون (در تمام مدت این گفتگو صدای مرثیه خانی قنبر در پس زمینه شنیده می شود)

سکینه خاتون: وای خاتون تویی، قربونت بشم، کی اومدی؟
خاتون: سکینه خاتون تویی؟ قربونت بشم، کجایی خواهر؟

قنبر سر قبر مشدی مریم نشسته و گریه می کند. مش سلمان بالای سرش ایستاده و آرام گریه می کند.

سکینه خاتون: این مش سلمانه خاتون، خدا بد نده، چی شده؟
خاتون: هیچ چی؟ اومده بودم سر قبر بابام حمد و سوره ای بخونم که

سکینه خاتون همانطور که گوش می کند – البته بی دقت – چشمش می افتد به یکی از دو قبر شهیدی که کنار هم اند و ناگهان شروع به گریه می کند و درحالیکه با دو دست بر سرش می کوید، رو به یکی از آنها می رود و چنین مرثیه می سراید:

سکینه خاتون: آی خاله، با گرما و سرما چه می کنی؟ عروسیت ندیدم خاله، عروست ندیدم خاله، مادرت بمیره خاله ...

خاتون آرام آرام می رود کنارش و با او مرثیه خوانی می کند.
در همین حین پیرمردی به غایت کهنسال را می بینیم که دو پسرش دو طرفش را گرفته اند و از سرازیری بالا می آیند، پیرمردی که نامش حاجی حبیب است. حاجی حبیب رسیده و نرسیده ناگهان می ایستد، ناگهان می نشیند روی زمین و با دو دست بر سرش می کوبد و هرای می کشد:

حاجی حبیب: ربعلی، برادرم، پدرم، مادرم ربعلی. زمینم، آبم، خانه ام، خانه خرابم کردی ربعلی.

با اینکار دو پسر حاجی که دو طرفش ایستاده اند، همانطور مثل پدرشان روی خاک می نشینند و عموجان،عموجان می کنند. مش سلمان و خاتون به طرف حاجی حبیب می روند تا او را از اشتباه درآورند:
مش سلمان: حاجی، ربعلی طوریش نشده که.

و رو به پسرهای حاجی:

مش سلمان: عمو پدرتون رو آروم کنین. ربعلی نمرده که، هیش کی نمرده

حاجی به زور قانع می شود که برادرش ربعلی (که احتمالا مدتها بیمار بوده و در آستانه مرگ) نمرده ولی همینکه چشمش به قنبر می افتد، داد می زند:

حاجی حبیب: اوی قنبر، خجالت نمی کشی از استخونای پسرم؟ پدر سگ، دادیش دست مامورا، حیا نمی کنی روی خاکش نشستی؟

پسرهای حاجی به سمت قنبر هجوم می آورند که بقیه مانع می شوند.
دو سه نفر دیگر از اهالی ده را می بینیم که احتمالا با شنیدن سرو صدای عزاداری و دعوا خودشان را به قبرستان می رسانند و بعد از این مدام اهالی ده را خواهیم دید که تنها، دو نفر دونفر یا گروهی، با بیل و اسب و الاغ و بچه در بغل یا بچه کنارشان از زن و مرد از سربالایی بالا می آیند. حتا معلم ده هم بعد از مدتی با ده پانزده بچه که بعضی کتاب هم زیر بغل شان دارند، خود را به قبرستان می رسانند و ایضا اکرم که جلوتر از شوهرش وارد قبرستان خواهد شد و پسرهایش که همچنان به بازیگوشی مشغول اند.
مدام باید صحنه های ورود، دست دادن و نشستن و گاهی روبوسی و گاهی روشن کردن سیگار یا چپق ببینیم.
خاتون، قهرمان فیلم، نباید نشان داده شود. او مدتی ست که فراموش شده. کارگردان هم باید او را فراموش کند. وقتی جمع اهالی ده را می بینیم باید چند جمله ای هم جسته و گریخته از صحبت هایشان بشنویم. صحبت ها درباره مایه کوبی گوسفندان، آب سبزه چشمه، کمی باران امسال، درباره ي سارا، زن حاجی که سال ها پیش خودش را توی رودخانه انداخته و غرق شده و همه چیز و همه چیز است غیر از خاتون و صدام.

و ناگهان

در این شلوغی خاتون را می بینیم که کنار سنگ قبری نشسته و با آرامش و خونسردی و بی اعتنا به بقیه و البته گاهی هق هق گریه ای آرام و بی صدا، سنگ کوچکی را که در تمام این مدت در مشتش داشته، سه بار می زند به سنگ قبر، سه انگشتش را می گذارد روی خاک و حمد و سوره ای می خواند. بعد که تمام شد از جایش بلند می شود، صورتش را با روسری اش پاک می کند، قدمی برمی دارد و کنار قبر بغلی می نشیند و به همان ترتیب قبل مراسم را به جا می آورد و این درحالی ست که آنجا خیلی شلوغ شده است و البته بعضی ها بالای قبر کسان شان نشسته اند. تصویر مدام دیزالو می شود و ما خاتون را بالای چندین قبر دیگر می بینیم؛ یکی از این قبرها قبر شهید است.

5. روز (کمی مانده به غروب)، خارجی، کوره راه قبرستان
ما کنار قبرستان ایستاده ایم و آن پایین خاتون را می بینیم که دارد از همان راهی که آمده پایین می رود؛ خیلی آرام و با همان عصایی که اول فیلم دستش بوده. اطرافش خلوت است و کسی دیده نمی شود. راه می پیچد، جوری که برای لحظه ای خاتون را نمی بینیم و بعد به جای خاتون از پشت سر مردی جوان و خوش اندام را می بینیم که کنار دختربچه ای چهار پنج ساله را می رود. بچه شاد است و از پشت سر که آن دو را می بینیم، می فهمیم که عاشقانه همدیگر را دوست دارند.

* عبارت "نام یحیا" برگرفته از شعری از یدالله رویایی ست: نام تمامی مردگان یحیاست.