‏نمایش پست‌ها با برچسب مقاله. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مقاله. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۷/۹/۱۷

جبر یا اختیار، یک نقد و یک نظر


× آقای نيما دارابی چهارده سال پيش گفته است که "سيستم مجبور، سيستمي‌ست که با در دست داشتن شرايط فعلي آن، دانستن قوانين حاکم بر آن و نيز داده‌هاي ورودي آن، بتوان موقعيت بعدي آن را حدس زد. به بيان ديگر سيستم مجبور، سيستمي‌ است که همواره و کاملا قابل پيش‌بيني باشد."
به نظر مي‌رسد با اندکي تغيير مي توان اين نظريه را اينگونه نيز صورت‌بندي کرد:
"شعوري که بتواند براي لحظه‌اي معلوم، همه‌ي نيروهايي را که طبيعت را به جنب و جوش وامي‌دارند، بشناسد و نيز از وضع تمامي موجوداتي که آن را تشکيل مي‌دهند، آگاه باشد و از طرفي آن چنان فراخ‌انديش باشد که بتواند اين داده‌ها را تحليل کند، خواهد توانست با فرمولي حرکات بزرگترين اجسام عالم و همچنين سبکترين اتم را توضيح دهد: براي چنين شعوري هرگز مجهولي نخواهد ماند. پيش وي آينده مانند گذشته، همچون روز روشن خواهد بود."
شايد براي خود نيمای عزیز هم جالب باشد که فيزيکدان بزرگ، سيمون دولاپلاس (1749-1827)، چطور حدود سيصد سال پيش فرضيه‌ای این چنین شبیه به فرضيه‌ي او بيان کرده ‌است. من هم با سهيل کاملا موافق هستم که اين ايده‌ي مستحکم، اینکه رویکرد علمی به جهان ناچار به جبرگرایی ختم می‌شود، هنوز در ذهن‌هاي ما وجود دارد و شايسته است که از نزديک‌ترين فاصله‌ي ممکن آن را بررسي کنيم و ببينيم که با چگونه ايده‌اي طرف هستیم. من در نوشتن اين مطلب بيشترين تلاش را براي بيان واضح نقطه نظراتم کردم و ابايي از طولاني شدن مطلب يا نقل قول‌هاي مطولي که به نظرم مفيد بودند، نداشتم. نکته‌ي ديگر اينکه با اينکه نوشته‌ي نيما متعلق به چندين سال پيش است، من در اين نوشته طوري نویسنده را مخاطب قرار داده‌ام که انگار این مطلب را دیروز پست کرده و هنوز با تمام وجود به آن اعتقاد دارد و به خودم اجازه داده‌ام راحت او را به اسم کوچک بخوانم؛ اميدوارم اين موضوع را حمل بر بي‌ادبي من نکند.

× فرایند استدلال نيما در متني که چهارده سال پیش با عنوان جبر یا اختیار نوشته به اين شکل است:
ارائه‌ي تعريفی از يک سيستم مجبور (که در ابتدای نوشته آمد) و نيز يک سيستم مختار (سيستمي که مجبور نباشد)، ذکر مثالي از خريد کفش از يک کفش‌فروشي و بررسي اختيار يا اجبار خريدار در انتخاب و خرید يک کفش، توسعه‌ي مثال به موارد اخلاقي مثل دزدي، گريزي به موضوع تاس و تصادف، بيان تناقض بين وجود اختيار و قانون عليت و در نهايت تفاوت بين مختار بودن و داشتن حس اختيار.
سهيل عزيز هم مطلبي با عنوان مقایسه ی دترمینیسم با جبر (اختیار در دترمینیسم) در ارتباط با اين مطلب نوشته بود ولي آن را درفت کرده بود. من نوشته‌اش را در فید وبلاگش دیدم و از او خواهش کردم دوباره آن را در وبلاگش بگذارد تا من هم مجالي پيدا کنم چيزهايي را که درباره‌ي اين موضوع به ذهنم ‌رسیده است، قلمي کنم. از سهیل خيلي ممنونم چون من هم مثل او فکر می‌کنم که آگاهي و دانایی بیش از آن که يک وضعیت درونی و فردی باشد، نوعی فعاليت جمعي‌ست و طی فرایندهایی مشابه گفتگويي انتقادي امکان شکل‌گيري دارد. شکل استدلال سهيل در نوشته‌اش به اين ترتيب است:
بيان تفاوت بين دترمينيسم فيزيکي و جبر انساني، تاکيد روي اهميت موضوع ناآگاهي يا نقص اطلاعات و اینکه اغلب از این نقص اطلاعات تعبیر به مفاهيمي چون جبر و شانس می‌شود، بيان عدم مجاز بودن وارد کردن موضوع عدم قطعيت از فيزيک کوانتوم برای توجیه اختیار انسانی، اينکه چه بسا عدم دانايي خود بخشي از قاعده‌ي علیت است، رابطه‌ي افزايش دانايي با افزايش توانايي يا همان اختيار (مثلا با اکتشاف) يا بالعکس يعني رابطه‌ي افزايش توانايي با افزايش دانايي (مثلا با تغيير جهان اطراف) براي تطابق وحدت ذهن و عين.

× من در ابتدا از تعريف نيما از يک سيستم مجبور آغاز مي‌کنم ولي بعد با فرض اينکه اين تعريف مبناي بحث ماست (که هست) درباره‌ي طرز استدلال نيما چند نکته را يادآوري مي کنم. البته با تمام اين تشکيک‌ها در روند استدلال او، نظريه‌ي ايشان سر جاي خودش خواهد بود (درستی یا نادرستی یک فرضیه غیر از استحکام ادله‌ای‌ست که برای اثبات آن بکار گرفته می‌شود). سپس من سعي مي‌کنم با استفاده از ایده‌ی ابطا‌ل‌پذیری پوپر و تعریف وی از یک نظریه‌ی علمی، تردید خودم را از اینکه آیا نظريه‌ي نيما در اصل يک نظريه‌ي علمي خوش‌تعریف هست یا نه، بیان کنم. بعد فرضيه‌ي خودم را درباره‌ي جبر و اختيار مطرح مي‌کنم و در تمام اين مسير نیز از باب کمک يا ايراد به صحبت‌هاي سهيل مي‌پردازم.

× درباره‌ي تعريف سيستم مجبور؛ دوباره تعريف را مرور مي‌کنيم: سيستم مجبور، سيستمي‌ست که با دانستن شرايط فعلي آن، قوانين حاکم بر آن و نيز داده‌هاي ورودي آن، بتوان موقعيت بعدي آن را حدس زد. سوال: بين اينکه بدانيم يک سيستم در يک شرايط خاص چه رفتاري از خود بروز مي‌دهد و اينکه آيا او مجبور به انجام آن است، چه رابطه‌ای وجود دارد ؟ بگذاريد يک مثال بزنم. فرض کنيد من مي‌دانم که اگر کفتري روي تراس خانه‌ي دوستم نشسته باشد و او در خانه‌اش غذاي کافي براي ناهارش داشته باشد، او مطمئنا بلايي سر آن کفتر نخواهد آورد. آيا اين که من چنين اطلاعي از رفتار آينده‌ي دوستم داشته باشم (که ناشي از شناختم از وضعيت فعلي و ... اوست)، او را مجبور کرده که کفتر روي تراس خانه‌اش را شکار نکند؟ من خواهم گفت که من فقط رفتار او را پيش‌بيني کرده‌ام (اینکه گفته شود حدس من از رفتار دوستم آیا یقینی هست و یا نه، خدشه‌ای به این سوال من وارد نمی‌کند). ممکن است گفته شود که آگاهي من از رفتار او، درواقع معادل است با مفروض بودن همان شرايط موجود، داده‌هاي ورودي و قواعد خاصي که آنها باعث اجبار او شده باشند (و پيش‌بيني من صرفا آگاهي از وجود چنان سيستم مجبوري باشد). در چنین حالتی مي توان پرسید که اگر فرض جدید مقابل فرض قبلی در نظر بگیرم و بگوییم که اگر نه من و نه هيچ کس ديگر نتوانيم رفتار دوستم را پيش‌بيني کنيم، آیا وجود چنان سیستم مجبوری زیر سوال نخواهد رفت؟ به عبارت ديگر – همانگونه که سهيل به نوعی دیگر اشاره کرده - آيا با اين تعريف که در بالا به دست داديم، اطلاع يا عدم اطلاع من و شما فاکتور تاثير گذاري در جبر و اختيار دوستم نخواهد بود؟ به نظر می‌رسد که برای بکارگیری اين تعريف از يک سيستم مجبور (يا مختار) نيازمند يک عامل ديگر به عنوان داناي کامل يا ناقص هستيم. خوب حال تعريف داناي کامل يک سيستم چيست؟ پاسخ شاید این باشد: داناي کامل نسبت به يک سيستم کسي است که با در دست داشتن شرايط فعلي آن سيستم، دانستن قوانين حاکم بر آن و نيز داده‌هاي ورودي آن، بتواند موقعيت بعدي آن را حدس بزند (و به همين ترتيب داناي ناقص). همانطور که مي‌بينيد تعريف مفهوم اول (سیستم مجبور) به تعريف مفهوم دوم (دانای کامل) وابسته است و بالعکس. حتا به گونه‌اي ديگر مي‌توان به اين تعريف نگاه کرد: يک سيستم نسبت به کسي که تمام رفتار آينده‌ي آن را پيش‌بيني کند، مجبور است ولي نسبت به کسي که نتواند همه چيز را درباره‌اش به يقين پيش‌بيني کند، مختار است. اين موضوع را تا اينجا داشته باشيد تا بعد دوباره بدان بازگرديم.

× اما مثال کفش‌فروشي. نيما در اين مثال مي‌گويد که فردي که وارد يک کفش‌فروشي مي‌شود، با توجه به سن و قد و ثروت و حتا ملاک‌هاي قابل پيش‌بيني همچون زيبايي کفش و امثال آن، کفشي را انتخاب مي کند که چاره‌اي جز انتخاب آن نداشته است. به نظر منطقي مي‌رسد بخصوص اگر در نظر آوريم که مثلا اين خريدار مطمئنا نمي‌تواند کفشي گران‌تر از پولي که توي جيبش دارد بخرد، دوست داريم که چنين قيد و بندي را براي تمام ملاک‌هاي ديگر دخيل در خريد او، تعميم داده و به اين نتيجه برسيم که انتخاب نهايي او نمي‌توانست چيز ديگري باشد. ولي بياييد تصوير ديگری را هم در نظر آوريم. خريدار ديگري را در نظر آوريد که بايد کفشش را از فروشگاهي بخرد که تنها و تنها يک جفت کفش دارد. اين خريدار نيز ناچار است تنها کفشي را که در مغازه مي‌يابد بخرد. اين وضعيت را چه بناميم؟ آيا اگر هر دو این انتخاب‌ها را انتخابي اجباري بناميم، اشتباه نکرده‌ايم؟ درواقع مي‌خواهم بپرسم که تعداد کفش‌هايي که در مغازه مي‌‌يابيم تاثيري در انتخاب ما نخواهد گذاشت؟ دوست دارم به اين نکته دقت کنيد که من فرايند ذهني يا غير ذهني خريدار را که در انتخاب او موثر يا فاقد تاثير است، هنوز وارد معادله نکرده‌ام. من دارم با کم کردن يا افزودن تعداد گزينه‌هايي که خريدار در مغازه خواهد داشت، به مفهوم اجباري يا اختياري بودن خريد فکر مي‌کنم. بيايید يک مثال بينابيني در نظر آوريم: آيا اگر در مغازه دو جفت کفش باشد، چه؟ مي‌خواهم بگويم که به نظر‌ مي رسد که اگر در يک مغازه قرار است کفشي بخريم، قبل از اينکه انتخاب ما توسط شرايطي مثل ميزان پولي که توي جيب داريم، دوربيني و نزديک‌بينی چشم‌مان و حتا قبل از ذوق و سليقه‌يمان محدود شده باشد، انتخاب ما – چه آن را اختياري بدانيم و چه اجباري - توسط عامل بيروني ديگري خارج از ما که تعداد کفش‌هاي داخل مغازه را تعیین مي‌کند، تحت تاثير قرار مي‌گيرد.

× نيما در ادامه به مثال تاس مي‌پردازد. مثالي هوشمندانه که يک مفهوم مهم را وارد بحث ما مي‌کند و آن موضوع عبارت است از بحث تصادف و احتمالات. نيما مي‌گويد اينکه ما از تاس به عنوان يک منبع Random استفاده مي‌کنيم، به جهت ناتواني‌مان از پيش‌بيني نتيجه‌ي کار آن است و الا تاس ریختن نیز مصداق یک سیستم اجباری‌ست. قبل از اينکه به اين بپردازم که آيا در دنياي واقعي موجودات غيرهوشمند که تاس بدان جهان تعلق دارد، موجوديتي وجود دارد که اين نظريه را به شکل علمي نقض کند يا نه، توجه‌تان را به اين نکته جلب مي‌کنم که نيما با اينکه از ناتواني ما از پيش‌بيني رفتار تاس خبر مي‌هد - يعني با اينکه هنوز نتوانسته‌ايم تاس را با تعريف‌مان از يک سيستم مجبور که منوط به آگاهي از رفتار بعدي سيستم است، تطبيق دهيم - باز اشکالي نمي‌بيند که ما تعريف سيستم مجبور را درباره‌ي آن نيز صادق بدانيم و بگوييم که با داشتن ورودي‌هاي لازم مثل سرعت پرتاب تاس و امثال آن، شماره‌اي که تاس به من نشان خواهد داد قابل پيش‌بيني است. اما قبل از هر چيز ببینیم که در بحث‌های علمی چه مواقعی پاي احتمالات را پيش مي‌کشيم:

1- وقتي تعداد موجوديت‌هاي در حال بررسي و يا ورودي‌هاي دخيل در رفتار آن موجوديت ها (و يا هر دوی این عوامل) آن چنان زياد باشد که ما قادر نباشیم به ازاي تمام موجوديت‌هاي موجود، تمام قوانيني را که در ارتباط با يک موجوديت، رفتار آن و نيز ورودي‌هايش می‌دانیم، بررسي کنیم. فرض کنیم "ظرف پر از گازي در اختيار ماست. براي آن که بتوان حرکت هر ذره را دنبال کرد بايد درصدد يافتن حالت‌هاي اوليه‌ي هر ذره، يعني مکان و سرعت اوليه‌ي همه‌ي ذرات، برآمد. چون عده‌ي ذرات بي‌اندازه زياد است، به فرض که چنين عملي امکان‌پذير باشد، عمر آدمي کفايت نمي‌کند که نتايج اندازه‌گيري را روي کاغذ بياورد. حال اگر کسي بخواهد براي محاسبه‌ي مکان نهايي ذره‌ها روش‌هاي معمول در مکانيک کلاسيک را بکار برد، اشکالات به حدي خواهد بود که کار غيرممکن مي‌شود. از لحاظ اصول مي‌توان از همان روشي استفاده کرد که در حرکت سيارات بکار مي‌رود. ولي در عمل اين روش بي‌ثمر است و بايد به روش آمار توسل جست. در اين روش از آگاهي دقيق نسبت به حالت‌هاي اوليه صرف‌نظر مي‌شود. دانش ما نسبت به وضع دستگاه در يک لحظه‌ي معين اندک است و در نتيجه نسبت به آينده و گذشته‌ي آن کمتر مي‌توانيم اظهار نظر کنیم." دقت کنيد که آنچه اینشتین تحت عنوان "عدم کفايت عمر آدمي در ثبت تمامی نتايج اندازه‌گيري شده روي کاغذ" نام می‌برد، لاپلاس نيز به گونه‌ای دیگر اشاره مي کند: "(اگر شعوري) چنان فراخ‌انديش باشد که بتواند اين داده‌ها را تحليل کند ... " و به نظر من منظور نيما از عبارت "ناتواني" در پيش‌بيني رفتار يک تاس نيز از اين جنس است. اگر تنها نقش احتمال در علوم، پوشش دادن به ضعف بشري در ذخيره و تحليل تعداد زياد پارامترهاي دخيل در رفتار يک سيستم باشند و تنها جايي که نام تصادف به ميان مي‌آيد، جايي باشد که پردازش ورودي‌هاي فراوان به صرفه نباشد، مي توان اين فرضيه را نيز مطرح کرد که با افزايش قدرت پردازش بشر مثلا با کامپيوترها و روش‌هاي محاسباتي سريع، ديگر نيازي به توسل به احتمال و تصادف نيز نباشد و همه چيز را به دانش يقيني ماشين‌ها موکول کرد. من با اين فرضيه به اين شکل محدود موافقم که حوزه‌هايي را که رویکرد ما به بحث احتمال جهت شناخت آنها، تنها به دليل عدم اشراف ما به تمام فاکتورهاي دخيل و نيز نقص توانايي ما در پردازش همه‌ی آن فاکتورها باشد، می‌توانیم با افزايش قدرت پردازش‌ روز به روز بیشتر و بیشتر تحت سیطره‌ی دانایی خود در‌آوریم. اما مي‌خواهم دوباره توجه‌تان را به اين نکته جلب کنم که، همانطور که قبلا هم اشاره کردم، در تعريف ارائه شده از سیستم‌های مجبور و مختار، مجبور يا مختار بودن يک سيستم به آگاهي کامل يا ناقص ما به آن سيستم و حتا ميزان دانايي ما از آن سيستم وابسته است. من با سهيل موافق‌ هستم که ما با افزايش سطح دانايي‌مان (مثلا با اکتشاف) توانايي خود را براي پيش‌بيني دنياي اطراف‌مان افزايش داده‌ايم و البته به نظرم نادرست است اگر بگوييم با شناسايي بيشتر دنياي اطراف‌مان و افزایش قدرت پیش‌بینی خود از رفتار آن، پرده از مجبور بودن دنياي اطراف‌مان برداشته‌ايم. بلکه بهتر است بگوييم ما با شناسایی دنیای اطراف‌مان، تنها قواعد ناشناخته‌اي را که قبلا به جبر، شانس و قضا و قدر و امثال آن نسبت مي‌دادیم، شناخته‌ايم.
2- اما علم نشان داده که کاربرد احتمالات تنها به حوزه‌ی نادانسته‌ها محدود نیست. من مي‌خواهم علي‌رغم نظر سهيل پاي فيزيک کوانتوم را اينجا به بحث باز کنم. اگر از جزئيات آزمايش‌هاي فيزيکي مربوطه بگذريم، مي‌توان موضوع را اينگونه خلاصه کرد که "نمي‌توان مسير يک الکترون تنها را پيش‌بيني کرد". به عبارت ديگر "قوانين فيزيک کوانتوم سرشتي آماري دارند. بدين معني که بر يک دستگاه منفرد مربوط نمي‌شوند بلکه بر انبوهي از دستگاه‌هاي مشابه قابل انطباق هستند. ... هيچ نشانه‌اي از قانوني که بر رفتار فردي آنها ناظر باشد در دست نيست. فقط مي‌توان قوانيني آماري تدوين کرد، قوانيني که بر مجموعه‌ي بزرگي از اتم‌ها حاکم‌اند...امکان ندارد که بر مبناي فيزيک کلاسيک معمولي مکان و سرعت يک ذره‌ي بنيادي را، بصورتي که در فيزيک معمولي معمول است، تعيين کرد يا مسير آينده‌ي آن را پيش‌بيني نمود... " و نهايت امر اينکه "چيزي که ما را به تغيير در نگرش کلاسيک وا مي‌دارد تفکر صرف يا ميل به تازگي و نوآوري نيست، بلکه ضرورت بي‌چون‌وچراست." پس به نظر مي‌رسد که نظريات علمي‌اي نيز وجود دارند که مبنا را بر سرشت آماري و احتمالاتي برخی موجوديت‌ها (حداقل اتم‌ها) گذاشته باشند. اين بار ديگر پاي تصادف و آمار به علت عدم توانايي ما در پردازش برخي فرايندهاي پيچيده به معادله‌ي پيش‌بيني باز نشده است بلکه نظريه‌ي فيزيک کوانتوم مدعي‌ست برخي تجربه‌هاي علمي سرشتي آماري دارند و اينجاست که تفاوت ميان يک نظريه‌ي علمي از جنس فيزيک نيوتني و نيز يک نظريه‌ي علمي از جنس فيزيک کوانتوم که اینشتین مبدع آن بود، هويدا مي‌شود (ایده‌ی جبرگرایانه‌ای که در ابتداي اين نوشته آمد متعلق به فیزیکدانی‌ست که در آن فضای نيوتني نفس مي‌کشيد و با تمام نبوغ خود سعي داشت با توجيه وجود موجوديتي فرضي و موهوم به نام فضاي کشسان اتر و و تبيين ويژگي‌هاي آن، مانع از خدشه‌دار شدن اصول فيزيک نيوتني شود). البته با سهيل موافقم که اشتباه است اگر بخواهيم از اين فرضيه‌ي علمي مستقيم یا غیر مستقیم به اختيار بشري برسیم. اين دو مفهوم، متعلق به دو فضاي مختلف هستند. البته بديهي‌ست که ابعاد بزرگ انسان در مقايسه با ذرات ريز بنيادي دليل نمی‌شود که تصميم‌گيري مغز انسان را نیز به فيزيک ابعاد بزرگ يا همان فيزيک کلاسيک نيوتوني حواله‌ دهیم. اين تاکيد براي آن است که براي تشريح نظر خودم درباره‌ی جبر و اختیار انسان از نظريه‌ي فيزيک کوانتوم درباره‌ي رفتار اتم‌ها استفاده خواهم کرد البته فقط در مقام تشبيه و مقايسه و نه برای بسط آن و چیزی شبیه استدلال جزء به کل و امثال آن.

× و اما اينکه نيما در ادامه گفته "اختيار ما عليت را به زير سوال مي‌برد." و سهيل گفته که "بسياري اوقات عدم اطلاع و عدم اطمينان حلقه‌ي گمشده‌ي يک بحث عليتي است". فکر مي‌کنم مشکل در اينجاست که اين اختيار ما نيست که عليت را به زير سوال مي‌برد بلکه هيوم اين کار را چند صد سال پیش انجام داده است:
"بي‌مناسبت نيست چند نکته نيز درباره‌ي سابقه‌ي تاريخي مساله‌ي علت و معلول در اينجا بيفزاييم. تصور ارسطو از علت، نمونه‌ي تصور اصحاب اصالت ماهيت است... مساله نزد وي، مساله‌ي تبيين دگرگوني يا حرکت است. اين امر با رجوع به ساخت پنهاني اشياء تبيين مي‌شود. مذهب اصالت ماهيت، نزد بيکن و دکارت و لاک و حتا نيوتن نيز يافت مي‌شود. ولي نظريه‌ي دکارت راهي براي نظر کردن در آن به نحو تازه‌اي مي‌گشايد. دکارت ماهيت هر جسم طبيعي را بعد يا امتداد مکاني يا شکل هندسي آن مي دانست و به اين نتيجه رسيده بود که اجسام فقط با وازنش ممکن است بر يکديگر اثر بگذارند. هر جسم متحرک ضرورتا بايد جسم ديگر را از جايش پس بزند زيرا هر دو داراي ابعادند و بنابراين ممکن نيست يک مکان را اشغال کنند. پس معلول ضرورتا در پي علت مي‌آيد و هر تبيين علي راستين (رويدادهاي فيزيکي) بايد بر حسب وازنش صورت بگيرد. نيوتن نيز اين نظر را مسلم مي‌شمرد و آن را در نظريه‌ي گرانش که خود واضع آن بود، بکار گرفت (و در آن به جاي وازنش، تصور کشش را بکار برده بود). عقيده‌ي مورد بحث هنوز هم در فيزيک پيرواني دارد و بعضي همچنان از فکر "تاثير از راه دور" ناخشنودند. بارکلي نخستين کسي بود که تبيين بر اساس ماهيت نهاني را مورد انتقاد قرار داد، خواه اين ماهيت به منظور "تبيين" جاذبه‌ي نيوتني وارد بحث شود و خواه سرانجام به نظريه‌ي وازنش دکارت منتهي گردد. او بر آن بود که علم بايد به جاي تبيين بر پايه‌ي پيوستگي‌هاي ذاتي يا ضروري، صرفا به توصيف بپردازد. اين نظريه بعدها به يکي از ارکان مذهب تحققي (يا پوزيتيويسم) مبدل شد ولي اگر نظريه‌ي ما در باب تبيين علي معتبر دانسته شود، ديگر فايده‌اي از آن حاصل نخواهد شد زيرا در آن صورت تبيين نيز گونه‌اي توصيف خواهد بود منتها توصيفي که در آن از فرضيه‌هاي کلي و شرط‌‌هاي بدوي و استنتاج منطقي استفاده مي‌شود. مهمترين نکته را هيوم درباره‌ي عليت بيان کرد (هرچند سکستوس امپيريکوس، از شکاکان يوناني سده‌هاي دوم و سوم ميلادي، غزالي و ديگران نيز قبلا افکاري نظير او پيدا کرده بودند). هيوم در مخالفت با عقايد دکارت، متذکر شد که ما ممکن نيست چيزي درباره‌ي ارتباط ضروري دو رويداد A و B بدانيم. تنها چيزي که امکان دارد بدانيم اين است که رويدادهاي نوع A (يا مانند A) تاکنون رويدادهاي نوع B (يا مانند B) را در پي داشته‌اند. مي‌توانيم بدانيم که اينگونه رويدادها عملا مرتبط به يکديگر بوده‌اند؛ اما چون ممکن نيست بدانيم که اين ارتباط، ارتباطي ضروري است، فقط ممکن است بگوييم که اين ارتباط در گذشته برقرار بوده است. در نظريه‌ي ما ايراد هيوم کاملا بحساب گرفته ‌شده است، اختلاف ما با او از اين جهت است که اولا، در نظريه‌ي ما اين فرضيه‌ي کلي بصراحت صورت‌بندي شده است که رويدادهاي نوع A هميشه و همه جا رويدادهاي نوع B را در پي دارند و ثانيا، به صدق اين گزاره حکم شده است که A علت B است مشروط بر آنکه فرضيه‌ي کلي صادق باشد. به عبارت ديگر هيوم فقط به خود رويدادهاي A و B مي‌نگريست و نمي‌توانست هيچ اثري از پيوستگي علي يا ارتباط ضروري ميان آنها بيابد حال آنکه ما يک چيز سوم، يعني يک قانون کلي، نيز به آن دو مي‌افزاييم و در چارچوب اين قانون، درباره‌ي پيوستگي علي يا حتا رابطه‌ي ضروري سخن مي‌گوييم. في‌المثل، ممکن است تعريفي بدين شرح بدهيم که: رويداد B با رويداد A پيوستگي علي (يا ارتباط ضروري) دارد به اين شرط و تنها به اين شرط که A (به معنايي که در تعريف معناشناختي سابق آمد) علت B باشد. در مورد صدق قوانين کلي ممکن است بگوييم که قوانين کلي بيشماري هست که صدق‌‌شان را در زندگي روزانه هرگز مورد ترديد قرار نمي‌دهيم و بنابراين، همچنين مواردبي‌شماري عليت هست که در زندگي روزانه "پيوستگي ضروري علي" در آنها هيچ گاه مورد ترديد قرار نمي‌گيرد. اما از نظر روش علمي، وضع تفاوت مي‌کند. صدق قوانين علمي را هرگز ممکن نيست عقلا احراز کنيم؛ تنها کاري که از دستمان برمي‌آيد اين است که اينگونه قوانين را به آزمون‌هاي شديد بگذاريم و (قوانين) کاذب را از اين راه حذف کنيم (و اين شايد جان کلام در منطق اکتشاف علمي است). پس هر قانون علمي تا ابد کيفيت نظريه خواهد داشت و صرفا يکي از فرض‌هاي ما خواهد بود و از اين رو، هر گزاره‌اي درباره‌ي ارتباط علي خاص نيز داراي همين کيفيت خواهد بود. هرگز نخواهيم توانست (به معناي علمي) يقين کنيم که A علت B است زيرا هيچ گاه نمي‌توانيم يقين داشته باشيم که فرضيه‌ي کلي مورد نظر، هر قدر هم خوب آزموده شده باشد، صادق است."

× من تابه‌حال سعي کردم بعد از تلاش در نشان دادن نکته‌ای مبهم ولی مهم درباره‌ي تعريف ارائه شده از يک سيستم مجبور، درباره‌ي شواهد و دلايلي که نيما در تاييد نظريه‌اش ارائه نموده، تشکيک کرده و قدرت و استحکام آنها را ‌زير سوال ببرم ولي به هر ترتيب فرضيه‌ي ايشان مبني بر اصالت اجبار در جهان همچنان پابرجاست. تصور مي‌کنم وقت آن است که نظريه‌ي خودم درباره‌ي جبر و اختيار در زندگي انسان‌ها را تشریح کنم ولي قبل از آن، فرضيه‌ي نيما را از ديدگاه ابطال‌پذيري نيز بررسي مي‌کنم و تصور مي کنم نظريه‌ي پوپر در ارتباط با اصل عليت که در بالا بدان اشاره کردم نيز در همين راستاي ابطال‌پذيري قابل درک بهتر است. پوپر در تعريف اصل ابطال‌پذيري مي‌گويد:
"يک نظريه‌ي علمي-تجربه با نظريه‌هاي ديگر متفاوت است چون امکان دارد با نتايج احتمالي باطل شود... يک نظريه بخشي از دانش تجربي است، اگر و تنها اگر، در مقابله با تجربيات ممکن قرار گيرد و لذا اصولا به کمک تجربه ابطال‌پ‍ذير باشد." پوپر اين نظریه را که "مي‌توان با واکسيناسيون با بيماري آبله مقابله کرد" به خاطر همين که با تجربه ابطال‌پذير است، يک نظريه‌ي علمي-تجربي مي‌داند و در مقابل نظريه‌ي روانکاوي فرويد را يک نظريه‌ي خارج از علم-تجربه قلمداد مي‌کند. پوپر البته ادعا نمي‌کند که فرويد بينش‌هاي درست زيادي نداشت بلکه بحث او بر سر اين است که "نظريه‌ي وي يک علم تجربي نيست يعني اينکه به طور کامل آزمايش‌پذير نيست". علم فيزيک (چه دستگاه مکانيک نيوتني و چه دستگاه نسبيتي اینشتیني) هر دو ابطال‌پذيرند و "شايد بتوان گفت که علم فيزيک در تضاد با مجموعه‌ي کاملي از رفتارهاي قابل تصور پيکره‌هاي فيزيک است – درست برخلاف روانکاري که در تضاد با هيچگونه رفتار متصور انساني نيست". اين بدان معنا نيست که نظريه‌ي علمي بايد با اولين تلاشي که در مخالفت با آن و در جهت ابطال آن صورت پذيرد، دست‌ها را به علامت تسليم بلند کند. به عنوان نمونه اگر کسي را پيدا کنيم که علي‌رغم واکسيناسيون دچار آبله شده باشد، نظريه‌ي واکسيناسيون رابه چالش ‌طلبيده‌ایم و اين نظريه نیز در مقابل به روش‌هاي مختلفي ازجلمه با زيرسوال بردن شرايط واکسيناسيون فرد مربوطه، سعي در تبرئه‌ي خود خواهد نمود. پس کاربرد معيار ابطال‌پذيري هميشه آسان نيست. تصور من بر اين است که نظريه‌اي که ادعا مي‌کند "اگر وضعيت فعلي يک سيستم، تمام ورودي‌ها و قوانين حاکم بر آن را بدانيم، مي توانيم وضعيت آينده‌ي آن را پيش‌بيني کنيم" در مرز يک نظريه‌ي ابطال‌ناپذير و در نتیجه غیرعلمی قرار دارد. شايد بد نباشد براي روشن شدن بحث، يک فرضيه‌ي ديني را مطرح کنم که مدعی‌ست اگر مومن چهل روز دلش را براي خدا و فقط براي خدا صاف کند، خدا چشمه‌هاي معرفت را بر دل او جاري مي‌کند. حال اگر کسي چهل روز چنان تجربه‌اي را از سربگذراند ولي سرچمشه‌ي معرفتي در دلش نجوشد، آيا اين فرضيه باطل شده است؟ مدعي به راحتي مي‌تواند ما را به خود فرضيه حواله دهد که لابد آن فرد دلش را بصورت کامل خالص نکرده بوده و چه بسا به اميد آن چشمه‌هاي معرفت و يا آزمودن اين روايت ديني، دست به چنان تجربه‌اي زده است. دقت کنيد که به هیچ وجه لطمه‌اي به معناي ديني يا عرفاني (و البته غيرعلمي) اين روايت وارد نشده است. پوپر مي‌گويد: "منشا تاريخي نظريه‌هاي علمي عمدتا متافيزيک است و با متافيزيک اين تفاوت را دارند که رسوبات ابطال‌پذير آن هستند." درباره‌ي فرضيه‌ي سيستم‌هاي مجبور نيز فکر کنم راه همیشه براي مدافع آن نظريه باز است تا کسي را که مدعي‌ست نمونه‌اي ناقض نظريه يافته، به اين متهم کند که لابد در جايي دچار بي‌دقتي شده و يکي از بي‌شمار فاکتورهایي را که مي‌بايست بررسي مي‌کرده، بررسي نکرده است و به همین دلیل نتوانسته است رفتار آینده‌ی سیستم را بصورت کامل پیش‌بینی کند و حتا خطاب به کسی که آن را به چالش کشیده بگوید که اصلا مگر در اين فرضيه گفته شده است که لزوما مي‌توان آن را بصورت تمام و کمال در معرض تجربه و آزمون قرار داد؟

× و در انتها نظريه‌ي من؛ من سعي مي‌کنم در فرضيه‌اي که مطرح مي‌کنم، این مفاهیم را دخالت دهم: گزينه‌هاي قابل انتخاب و تعدد آنها، عوامل خارج از فرد انتخاب کننده، تفکيک بين موضوع پيش‌بيني‌پذيري و موضوع جبر و اختيار و رابطه‌ي آگاهي با اين هر دو. اگر به رفتار الکترون‌ها طبق نظريه‌ي فيزيک کوانتوم بازگرديم، من رفتار هر انسان را به يک الکترون تشبيه مي‌کنم و با سرقت از گرامر و جملات نظريه‌ي کوانتوم مي‌گويم که "نمي‌توان مسير يک انسان تنها را بطور کامل پيش‌بيني کرد. به اين معنا که علي‌رغم افزايش دقت پيش‌بيني رفتار يک انسان منفرد (با افزايش آگاهي ما بر آن انسان)، در نهايت پيش‌بيني رفتار انسان‌ها سرشتي ذاتا آماري دارد. یعنی پيش‌بيني‌هاي ما به هيچ وجه به طور کامل بر يک انسان منفرد منطبق نيست بلکه فقط در صورت انطباق بر انبوهي از انسان‌‌هاي مشابه قابل اتکا مي‌باشد. هيچ نشانه‌اي از قانوني که بر تمام رفتار فردي انسان‌ها ناظر باشد در دست نيست. فقط مي‌توان قوانيني آماري تدوين کرد، قوانيني که بر مجموعه‌ي بزرگي از آدم‌ها حاکم‌اند."
به عبارت ديگر
1- من نيز مثل سهیل اساسا اختيار يا جبر را مساله‌اي در ارتباط با انتخاب انسان زنده مي‌بينم و نه در ارتباط با موجوديت‌هايي که به عنوان ارگان زنده شناخته نمي‌شوند (تاس و الکترون و ...).
2- در هر تصميم‌گيري وقتي مي‌توان صحبت از داشتن اختيار کرد که حتما بيش از يک گزينه بصورت بالقوه براي انتخاب داشته باشيم. موضوع اين است که اگر قرار باشد در مغازِه‌اي که فقط يک جفت کفش دارد، کفشي بخريد، شما اختياري نخواهيد داشت. يقينا اين وضعيت يک وضعيت اجباري خواهد بود. به همين ترتيب هر چه گزينه‌هاي پيش روي شما بيشتر و متنوع‌تر باشد، امکان انتخاب بالقوه‌ي شما بيشتر خواهد بود.
3- اگر موجودي گزينه‌هاي پيش روي شما را کم يا زياد کند، بر ميزان اختيار و آزادي شما تاثير گذاشته است. اين چنين است که نقش اکوسيستم، اجتماع و قوانين آن و ساختارهاي مستبد يا ليبرال در انتخاب اجباري يا اختياري ما وارد مي‌شود؛ به عبارت ديگر، اختيار يا جبر لزوما مفهومي تماما فردي نيست.
4- اختيار يک ماهيت کمي است که از مقدار 0 به معناي اجبار کامل تا 100 به معناي اختيارکامل قابل تصور است. وقتي ما فاقد اختيار کامل هستيم که مثلا گزينه‌هاي پيش روي ما فقط و فقط يک مورد باشد (البته با فرض اينکه مجبور به انتخاب هستيم والا در وضعيت تک گزينه‌اي نيز با عدم انتخاب همان يک کانديد ارائه شده، از حداقلي اختيار ممکن مي‌توان استفاده کرد) و یا ما به دلیل عدم آگاهی از طیف گزینه‌های پیش‌روی‌مان خود را مقید به انتخاب یکی از آنها کنیم. مي‌توان حالاتي را تصور کرد که يک موجود زنده بتواند تمام گزينه‌هاي ممکن را براي يک انتخاب خاص در پيش رو داشته باشد ولي اين لزوما بدان معنا نيست که در هر وضعيت انتخابي، اختيار ما 100 باشد و درواقع به نظر مي‌رسد که هميشه هر انسانی به خاطر ويژگي‌هاي ناشي از انسان بودنش در برخي تصميم‌گيري‌ها گزينه‌هاي پیش‌رویش محدود است (مثلا اینکه ما لااقل فعلا نمی‌توانیم برای رفتن از اتاق خواب به هال خانه‌یمان پرواز کنیم).
5- هر چه دانش ما از يک انسان بيشتر باشد يعني هر چه دانايي ما از وضعيت فعلي آن موجود، ويژگي‌هاي وي، احتمالا سلايق و ذوق او و نيز – حوزه‌ای که در بالا به آن اشاره شد یعنی - گزينه‌هاي پيش روي او در موقعيت يک انتخاب بيشتر باشد، گزينه‌ي انتخابي او را با احتمال بيشتري مي‌توانيم حدس بزنيم. ولي اين لزوما لطمه‌اي به آزادي انتخاب او وارد نمي‌کند مگر اينکه ما بخواهيم او را وادار به انجام انتخابي کنيم که حدس زده‌ايم. درواقع طبق اين تعريف دانايي ما از يک موجود ديگر ربط مستقيمي به ميزان اختيار يا جبر وي ندارد.
6- برخلاف مورد قبلي ميزان دانايي ما از خودمان، وضعيت جاري در محيط اطراف‌مان و قواعد حاکم بر پيرامون‌مان و نیز گزينه‌هاي پيش روي‌مان ممکن است در ميزان اختيار ما دخيل باشد. هرچه شما شهري را بهتر و بيشتر بشناسيد، گزينه‌هاي بيشتري براي انتقال از يک نقطه يه نقطه‌اي ديگر پيش روي‌تان خواهد بود. البته اين لزوما به اين معنا نيست که کسي که مدير پروژه‌ي طراحي نقشه‌ي شهري باشد، در هر مسافرت شهري‌ تمام گزينه‌ها را سبک و سنگين مي‌کند. فکر نکردن هر روزه به گزينه‌ها و انتخاب از روي عادت، عرف و آموزش عمومي نيز يکي از گزينه هاي پيش روي اين مهندس است.
7- من در تعدادی از اصول فوق‌الذکر از کلمه‌ی احتمال استفاده کرده‌ام. این کاربرد از جنس کاربرد آن در نظریه‌ی فیزیک کوانتوم است. یعنی اینکه وقتی می‌گوییم احتمال پیش‌بینی‌پذیری رفتار یک انسان چنین و چنان است، فرض ما مبتنی بر تعداد موقعیت‌های انتخاب‌های زیاد (به تعداد مفکی) برای یک انسان و یا موقعیت‌های زیاد برای انسان‌های زیاد است. حال که من از صفت نسبی‌ای مانند زیاد استفاده ‌می‌کنم، آیا سعی ندارم نظریه‌ام را در مقابل ایده‌ی ابطال‌پ‍ذیری ایمن کنم؟ فکر نمی‌کنم؛ به همان ترتیب که ایده‌ی واکسن آبله و تاثیر آن در مقابله با بیماری علی‌رغم وابسته بودن به تعدادی نمونه‌ی آماری نظریه‌ای کاملا علمی محسوب می‌شود، وابسته بودن نظریه‌ی من به تعدادی نمونه‌ی آماری از انسان‌ها و موقعیت‌های تصمیم‌گیری‌شان نیز خدشه‌ای به تجربه‌پذیری و ابطال‌پذیری آن و نتیجتا علمی-تجربی بودنش وارد نمی‌کند.
× منابع:
جبر یا اختیار، نیما دارابی
جامعه‌ی باز و دشمنان آن، کارل پوپر، ترجمه‌ی عزت الله فولادوند، انتشارات خوارزمی، چاپ سوم 1380
زندگی سراسر حل مسئله است، کارل پوپر، ترجمه‌ی شهریار خواجیان، نشر مرکز، چاپ پنجم 1387
تکامل فیزیک، آلبرت اینشتین و لئوپولد اینفلد، ترجمه‌ی احمد آرام، انتشارات خوارزمی، چاپ سوم 1384
سرگذشت فیزیک نوین، میشل بیزونسکی، ترجمه‌ی لطیف کاشیگر، نشر فرهنگ معاصر، چاپ اول 1385

۱۳۸۳/۱۰/۱۱

رد پاي ادبيات پست مدرن (4): خواب ها



ببینید می توانید تشخیص دهید که کدام یک از این دو خواب واقعی ست و کدام تقلبی؟

خواب 1: شب است. گوشه اي از خانه يتان گنجي يافته اي. ولي عده اي آمده اند تا گنج ات را مصادره كنند. تو از توي دهليزهاي باريك و تاريك مي دوي. از خانه كه خارج مي شوي گنج ات را به همراه نداري ولي برايت انگار كه مهم نيست. مي روي تا به رودخانه اي برسي. رودخانه اسم اش اترك است. از رودخانه كه مي خواهي رد شوي روز است. شنا مي كني تا به آن سوي رودخانه برسي. از آن طرف، رودخانه به اندازه ي قبلي عريض نيست. ساختمان نيمه كاره ي چند طبقه اي درست كمي بالاتر از شيبي كه به رودخانه ختم مي شود، وجود دارد كه انگار مال توست. همه ي طبقه ها، ديوار طرف رودخانه يشان خالي ست، يعني ساخته نشده است. انگار جاي پنجره هاي بزرگي ست كه قرار است آنجا نصب كنند. وارد ساختمان مي شوي و از پله ها بالا مي روي. از پله ها كه رد مي شوي توي يكي از طبقه ها رو به طرف رودخانه ي قبلي مبلي گذاشته اند؛ درست جايي كه قرار است پنجره شود. بيرون را كه نگاه مي كني يك خيابان شلوغ مي بيني و اتاقك هايي تله كابين مانند كه روي سيم هايي كه بين ساختماني كه توي آن نشسته اي و ساختماني آن سوي خيابان كشيده شده در حال رفت و آمدند. روي كاناپه ي قرمز مي نشيني.
خواب 2: در جزيره اي زندگي مي كني با چند نفر، از جمله عمويت. از خانه بيرون مي آيي. جزيره كوچك است. همان قدي كه معمولاً توي كاريكاتورها نشان مي دهند. دريا انگار دارد جزيره را در خود فرو مي برد. دريا ظاهراً نفتي شده و نه فقط رويش؛ احساس مي كني در عمق اش هم آلوده به نفت است. دريا در دوردست به رنگ بنفش است؛ بنفشي كه گاهي با نارنجي هم قاطي مي شود. مي گويي كه بايد كلكي، قايقي بسازيد و از جزيره فرار كنيد. همينكه اين مساله به ذهنت مي رسد و بيان اش مي كني، انگار سرحال تر مي شوي. ورجه وورجه مي كني. شايد از اينكه مشغوليتي پيدا كرده اي، اينقدر خوشحال شده اي.
توي خانه به دنبال در مي گردي كه از آن براي ساختن كلك استفاده كني. عمويت از سر كار بر مي گردد؛ كار ساختماني. سر رو رويش آلوده به گچ و سيمان است. انگار خسته است و ظاهراً بايد استراحت كند. از پيشنهادت استقبالي نمي كند. انگار بايد برود نمازش را بخواند و بعد بخوابد.

در كتاب ادبيات "پست مدرن" چندين جا كافكا به عنوان يكي از پيشگامان ادبيات پست مدرن ياد شده است. بسياري از داستان هاي كافكا به نظر روياهايي هستند كه نويسنده آنها را در خواب ديده است. اين ويژگي در دو رمان محاكمه و آمريكا كاملاً مشهود است. در رمان اخير فصلِ خانه ي ييلاقي نزديك نيويورك، قسمتي از فصل هتل اكسيدنتال كه به توصيف خوابگاهي كه كارل و ساير خدمتكاران پسرِ هتل در آن استراحت مي كنند، فصل پناهگاه و فصل زيباي تئاتر از اين لحاظ مثال زدني ست. پس روياها نيز قالبي دارند كه مشابهتي با داستان هاي پست مدرن دارد.

رد پاي ادبيات پست مدرن (3): لطیفه ها


چند روز پيش سوار ميني بوسي شده بودم؛ پسر بچه اي كنار خانواده اش - رديف آخر ميني بوس -نشسته بود و داشت مدام شيرين زباني مي كرد و لطيفه مي گفت و سربه سر برادر بزرگش مي گذاشت و بقيه ي بچه ها هم مدام بهش مي گفتند كه چه بگويد و وقتي مي گفت همه مي زدند زير خنده و من هم مي خنديدم. گفتند اون شاه كه سه تا پسر داشت را بگو؛ كه قر و قاطي گفت. حالا شما همين داستان را داشته باشيد؛ پادشاهي سه پسر داشت: جمشيد، خمشيد و گمشيد. روزي مي آيد به ايوان و آنها را صدا مي زند. نمي دانم، هميشه فكر مي كنم كه پادشاه پسرهايش را يكجا گم كرده است. يعني نمي داند كه كجا رفته اند و با سر و وضعي آشفته و پريشان روي ايوان ظاهر مي شود. وقتي مي گويم ايوان عكسي از يك كتابِ دوران كودكي با نام "ملكه ي صبا و درخت گيسو" يادم مي افتد كه پادشاه آمده ايوان و مردم آن پايين جمع اند و او مي گويد كه هر كسي كه بتواند موهاي دخترم را كه همه ريخته اند، به او بازگرداند مي تواند با او ازدواج كند و من آن قدر طلا مي دهم و بهمان چيز ديگر را و الخ. پادشاه در ايوان است. مي گويد جمشييييد. مردم جمع مي شوند. مي گويد خمشييييد. مردم خم مي شوند. مي گويد گمشييد. مردم گم مي شوند؛ يعني پراكنده مي شوند. فكر كنم دفعه اول كه شنيدم بر اين منوال بود كه او از مردم مي خواهد پسرانش را برايش بيابند. فرق زيادي نمي كند.
يك لطيفه است و فكر كنم قديمي هم نيست. احتمالاً مولوي نيز داستانش را در اصل از افواه عوام گرفته باشد(رد پاي ادبيات پست مدرن(1): حکایت ها). اين لطيفه ي بي مزه ي كودكانه، داستاني است كه اگر دقت كني مي تواند تو را به تعجب بيندازد. آيا نمي توان با اندكي تشريح و شاخ و برگ دادن به آن داستاني پست مدرن از آن ساخت هر چند ضعيف. بازي زباني آشكاري در آن گنجانده شده است. يك بازي زباني داريم و درواقع نوعي از پرداختن به زبان. پادشاه پسرانش را صدا مي زند و مردم عوض اينكه كمكي به او بكنند، مي آيند، تعظيمي مي كنند و بعد پراكنده مي شوند. يعني اينكه آنها هيچ درك مشتركي از كلماتي كه استفاده مي كنند ندارند. آيا مناسب يك داستان پست مدرن نيست؟

۱۳۸۳/۹/۱۶

رد پاي ادبيات پست مدرن (2): معماها


حال يك معماي كودكانه را با هم مرور كنيم:
يک نفر وارد اتاقي مي شود، اين اتاق دو در دارد: يکي در بهشت است و ديگري در جهنم. توي اتاق دو نفر ديگر هم هستند: يکي راستگو و ديگري دروغگو. چگونه مي تواني با پرسيدن يک سوال در بهشت را بيابي؟
اگر از راستگو بپرسي که تو راست مي گويي، مي گويد که من راست مي گويم.
اگر از دروغگو بپرسي که تو راست مي گويي، مي گويد که من راست مي گويم.
هر كدام مي گويند كه راست مي گويند و درواقع تو حتا چيزي درباره ي اينكه راه بهشت كدام است در سئوالت نگنجانده اي.
اگر از راستگو بپرسي که در بهشت کدام است، در بهشت را نشان مي دهد.
اگر از دروغگو بپرسي که در بهشت کدام است، در جهنم را نشان مي دهد.
تو هيچ نمي داني كه به كدام يك بايد اعتماد كني. هر كدام راه جداگانه اي نشان مي دهند
تابحال راه به بهشت نبرده اي؛ ولي
اگر از راستگو بپرسي که دوستت کدام راه را (به عنوان راه بهشت) نشان من مي دهد، راه جهنم را نشان مي دهد و
اگر از دروغگو بپرسي که دوستت کدام راه را (به عنوان راه بهشت) نشان من مي دهد، او نيز راه جهنم را نشان مي دهد
يعني چه؟ يعني اينكه اين سئوال را از هركدام كه بپرسي، او راه جهنم را نشان خواهد داد و كافيست كه آن يكي در را باز كني.
کار بزرگی انجام شده است! تو هيچ چيزي نمی دانی مگر اينکه دو راه وجود دارد؛ يکی از اين راه ها به بهشت است و ديگری به جهنم و البته اين نکته ی مهم را هم که يکی از اين دو نفر هميشه راست می گويند و ديگری هميشه دروغ می گويد. با همين دو گزاره ي ساده و با بکارگيری يک بازی زبانی ساده راه رستگاری را يافته ای.
حال فرض كنيد سه نفر توی اين اتاق داشته باشيم که دو تا راست بگويند و يکی دروغ؛ الف و ب راستگو باشند و ج دروغگو. به همان ترتيب بالا كافي ست كه از يكي بپرسي كه اگر تو از فلاني بپرسي كه اگر از بهماني بپرسد كه راه بهشت كدام است، كدام راه را نشان خواهد داد؟ اين سوال را از هر كدام بپرسي نهايتاً راه جهنم را نشان خواهد داد. مثلا فرض كنيد كه
از ب بپرسيد كه اگر تويِ ب از الف بپرسي كه اگر از ج بپرسد راه بهشت كدام است، چه راهي را نشان خواهد داد: الف از ج مي پرسد راه كدام است؛ ج چون دروغگوست راه جهنم را نشان مي دهد. الف چون راستگوست عيناً راهي را كه ج نشان داده به ب انتقال مي دهد: جهنم. و خود ب هم چون خودش نيز راستگوست جوابي را كه الف بدو انتقال داده به تو تحويل مي دهد؛ جهنم.
اگر شك داريد گزينه هاي ديگر را خودتان مي توانيد امتحان كنيد. نمي دانم چيزي درباره ي مدارهاي منطقي مي دانيد يا نه؟ توي مدار منطقي ما گيت هايي داريم كه مانند توابع رياضي عمل مي كنند. هر گيت مانند يك تابع رياضي يك ورودي دارد و يك خروجي. ساده ترين گيت ها بافر است. اين گيت ورودي را بدون هيچ تغييري روي خروجي قرار مي دهد. گيت ديگري داريم به اسم گيت نقض كننده (اصطلاحا گيت NOT ناميده مي شود). اين گيت ورودي خود را نقض مي كند. يعني اگر ورودي يك بوده، خروجي گيت صفر خواهد بود و بالعكس. البته گيت هايي با چند ورودي هم داريم مثل گيت AND. اين سئوال ما نيز مثل ورودي اي مي باشد كه از چند گيت مي گذرد و پاسخ خروجی آخرین گیت است. در حالت دو نفر راستگو و يك نفر دروغگو يك گيتِ نقض كننده داريم و دو گيت كه خود ورودي را به عنوان خروجي تحويل مي دهند. سوال از هر كسي كه پرسيده شود، در مسير ايجاد پاسخ مربوطه اش يك نقض مي خورد و دو گيت راستگو نيز بي تاثير خواهند بود. شما دنبال در بهشت مي گرديد؟ دو گيت بافر و يك گيت نقض كننده باعث مي شوند كه پاسخ مربوطه جهنم باشد.
يعني اگر 4 نفر، 5 نفر، 70 ميليون نفر، 1 ميليارد نفر يا 3/6 ميليارد نفر توي اين اتاق چپيده باشند، تنها كافي ست كه يك عده فقط راست بگويند و يك عده فقط دروغ و تو نيز تعداد دروغگوها را بداني؛ اگر تعدادشان فرد باشد، راهي كه اين سوال تو در تو به تو نشان مي دهد راه جهنم است و اگر تعدادشان زوج باشد، راه بهشت پاسخ سوال تو خواهد بود (دو گيت نقض كننده تاثير همديگر را نقض مي كنند). دقت داريد كه تنها راه اين است كه سوالت به گونه اي همه ي انسان هاي راستگو و دروغگو را به هم مربوط كند و درواقع تو براي يافتن راه بهشت به تمام اين انسان ها نياز داري.
حالا کمی - فقط كمي - شرايط را تغيير دهيم به طوري كه اندكي شرايط اين اتاق شبيه دنياي واقعي ما باشد: دروغگو گاهی راست بگويد؛ برخلاف انتظار خواهيم ديد كه دنيا حتماً هم زيباتر نمی شود! اصلاً چرا دروغگو بايد هميشه دروغ بگويد؟ کافی ست که او كمي هم صداقت داشته باشد و يا از روي شيطنت تصميم بگيرد که تو راه بهشت را پيدا نکنی؛ حتا اگر تنها يك نفر آدم واقعی توي اتاق وجود داشته باشد، در اين صورت ديگر تو نه تنها نخواهي توانست با يك سوال راه بهشت را بيابي بلكه با بي نهايت سوال نيز به مقصود نخواهي رسيد و بايد خودت يكي از درها را باز كني و به تقديرت تن در دهي.

رد پاي ادبيات پست مدرن(1): حکایت ها


رد پاي ادبيات پست مدرن (1)
حكايات قديمي:
"دنيا در آن روزگار قديم كه داستان من اتفاق مي افتد، هنوز پر بود از حوادث پيش بيني نشده. بارها اتفاق مي افتاد كه آدم در برابر واژه هايي، آگاهي هايي، اساس و شكل هايي قرار مي گرفت كه به هيچ وجه با واقعيت مطابقت نداشت؛ در عوض دنيا پر بود از اشيا، نيروها و افرادي كه هيچ چيز، حتا يك اسم آن ها را از بقيه متمايز نمي كرد..." (شوواليه ي ناموجود، ايتالو كالوينو، فصل چهارم)
خلاصه ي حكايتي از مولوي اين است: مردي كه از مصر مي آيد به بغداد تا گنجي را كه نام و نشانش را در خواب ديده دريابد كه دستگير مي شود و شحنه پس از شنيدن داستانش مي گويد عجب احمقي هستي؛ من سال هاست كه خواب مي بينم كه در مصر در فلان جا و فلان كوي زير درختي گنجي نهفته است و اعنتايي نمي كنم و تو با يك خواب شهر و آشيانه ات را ول كرده اي. نشانه هايي كه شحنه مي گويد، نشاني خانه ي مرد مصري است. مرد برمي گردد به مصر و گنج را در خانه ي خود مي يابد.
كوئيلو در كيمياگر همين داستان را با پرداخت ويژه ي خودش به شكل رماني درآورده. اين داستان را بورخس داستانِ كوتاه كرده است. البته بورخس از هزارويك شب الهام گرفته است. فرقي كه كرده اين است كه مرد از بغداد به اصفهان مي آيد تا گنجش را بيابد. عدم قطعيتي كه ذاتي داستان هاي بورخس است، كاملاً مشهود است؛ نه انسان مقصود سخن خدا را متوجه مي شود و نه انسان مقصود يك انسان ديگر را. البته مولانا حرفش چيز ديگري ست؛ اينكه هر چه كه بايد در خود انسان تعبيه شده است و گنج خود داشته را نبايد از گم شدگان لب دريا تمنا كرد. به هر حال! داستان مولانا مملو از پند و اندرزهايي ست كه گاه و بي گاه در داستانش گنجانده. اگر اين بيت ها از حكايت حذف شوند و داستان به نثر نوشته شود كاملاً محتمل است كه با بازگويي بورخس عوضي گرفته شود. بله كاملاً محتمل است. چه چيز باعث مي شود كه ما بگوييم آنچه كه مولانا گفته حتا مدرن هم نيست ولي آنچه بورخس گفته پست مدرن است؟ هر آنچه كه درباره ي مرگ مولف مي گويند را هم اگر نخواهي مطرح كني (يعني كاري به كارشان نداشته باشي) مساله اي كه درباره ي مشخصه ي -حداقل برخي- داستان هاي پست مدرن مي توان بدان اشاره كرد اين است كه تشخيص پست مدرن بودن متن ممكن است تا حد زيادي به خواننده سپرده شده باشد به اجبار. يعني اينكه اين حكايت را ممكن است پدر بخواند يا مادر بخصوص و سعي كند اندرزهاي نهفته در حكايت را دريابد و نيز اشارات عرفاني عريان و محجوبش را. ولي من يا تو اين داستان را بخوانيم و آن را داستاني پست مدرن بيابيم و چيز ديگري از متن دريابيم (نمي دانم چه چيز. هر چيزي كه از خواندن يك داستان پست مدرن حاصل شدني ست). پس پست مدرن بودن يا حكايت بودن اين متن كاملاً به خواننده واگذار شده است. يعني اينكه اصلا قضيه ي فرم و ساختار و امثالهم آنگونه كه درباره ي مكاتب ديگر ادبي مطرح است، اينجا مطرح نيست ديگر. اين برخلاف داستان هاي مدرن است كه ما مي توانيم با خواندنشان بگوييم كه آيا مدرن هستند يا نه و اگر نيستند چرا و اگر هستند چرا. نمي خواهم بگويم كه حد فاصل دقيقي بين ادبيات پيشامدرن و مدرن وجود دارد ولي مي توانم بگويم كه داستان گلشيري از داستان سعدي قابل شناخت است و حتا مي توان گفت كه چرا داستان جمالزاده دقيقا مدرن نيست ولي فلان داستان هدايتِ بزرگ هست. البته اين مساله را در همه ي مكاتب ادبي مي توان ديد؛ منظور ما اين است كه در داستان هاي پست مدرن مشهودتر است. درواقع نبايد زياد هم تند رفت؛ ممكن است كه يكي حتا داستان گلشيري را بخواند و نه تنها متوجه مدرن بودن آن نشود بلكه بخواهد از آن پند و اندرزي اجتماعي حتا اخلاقي برداشت كند. نيز قبول دارم كه چيزي كه گفتم شايد تنها در مورد داستان هاي پست مدرني كه از سبك روايت قديمي بهره مي گيرند و نمونه هاي آن را مي توانم در كتاب هاي بورخس نشان دهم، مصداق دارد ولي فكر كنم موضوع مهمي ست. براي اينكه موضوع بازتر شود يك حكايت ديگر از مولانا و داستاني ديگر از بورخس را با هم مرور كنيم.
مولانا حكايتي دارد كه خلاصه اش اين مي شود كه مرد فقيري از خدا براي نجات از فقر و فلاكت كمك مي خواهد. در خواب به او الهام مي شود كه در فلان جا تير و كماني ست كه اگر تير را در كمان گذاشتي، جايي كه تير فرود آيد محل گنجي ست كه تو را از فقر مي رهاند. مرد تير و كمان را مي يابد و تير را در كمان گذاشته، زه كمان را مي كشد و سپس جايي را كه تير افتاده مي كند تا گنجش را بيابد ولي چيزي پيدا نمي كند. با خود مي گويد كه شايد زياد زه را كشيده؛ دوباره امتحان مي كند ولي باز چيزي نمي يابد و به اين ترتيب مدت ها آن حوالي را كند و كاو مي كند ولي اثري از گنج نمي يابد. تا اينكه سربازان پادشاه شك مي كنند و مرد را زنداني مي كنند و پس از شنيدن قضيه آنها هم مدت ها سرگرم مي شوند ولي دريغ از اثري از گنج. مرد نيز نااميد شده و شكوه نزد خدا مي برد كه چرا بنده ات را سر كار گذاشته اي؟ ندا مي رسد كه مگر ما گفتيم كه زه را بكش و تير را پرتاب كن؟ ما فقط گفتيم كه تير را در كمان بگذار و زه را رها كن. مرد همان كار را مي كند و گنجي را كه درواقع كنار تير و كمان نهفته بوده مي يابد. آيا موضوع مناسبي نيست كه دست مايه ي داستاني از بورخس باشد؟ باز هم سخني گفته مي شود كه معنايي كه مورد انتظار بوده از آن برداشت نشده است.
بورخس داستان بسيار زيبايي دارد با نام دو پادشاه و هزارتوهايشان كه به احتمال زياد خوانده ايد؛ پادشاه بابِل با كمك رياضيدانان و جادوگران و معماران هزارتوي مخوفي مي سازد كه نجات جستن از آن كار كم كسي ست. پادشاه عرب را براي استهزاي وي درون هزارتو مي فرستد. عرب تا شب سرگردان است و آخرسر از خدا كمك مي خواهد تا راه خروج را بيابد و مي يابد. ولي به پادشاه بابل مي گويد كه در سرزمين من هزارتوي جالب تري وجود دارد. برمي گردد به عربستان و سپاه جزم مي كند و عزم بابل مي كند. شهر بابل را با خاك يكسان مي كند و پادشاه را با خود به عربستان مي آورد و سوار بر شتري چابك به ميانه ي بيابان مي بردش و آنجا رهايش مي كند و مي گويد اين است هزارتويي كه گفته بودم؛ بدون ديوار و سقف هاي كاذب و پله هاي معلق. پادشاه بابل از تشنگي در همان بيابان، هزارتوي عجيب اعراب، مي ميرد. بسيار موجز است (دو صفحه بيشتر نيست)، به سبك حكايات قديمي روايت شده. مثلا راوي كه در اول داستان استادي پشت كرسي دانشگاه معرفي شده ميانه ي داستان مي گويد كه حيرت تنها مقابل خدا مجاز است و غير از آن نشانه ي كفر است و ... . مي خواهم بگويم كه اين يكي حتا شكل روايت حكايت هاي قديمي را برگزيده است و ممكن است كه با اندكي ويرايش بتوان در يك كتاب كلاسيك فارسي جاي داد تا آدمي مثل من متوجه مصنوعي بودن آن نشود. ظاهراً مساله ي اصلي داستان هم تفاوت دنياي مدرن با دنياي پست مدرن است. دنياي مدرن كه هزارتوي بابل نماينده ي آن است، دنيايي ست كه معيارهايي براي خود دارد. اين معيارها، ديوارها و پله ها به هر ترتيب راهي به انسان نشان مي دهند. ولي دنياي پست مدرن كه هزارتوي عربستان سمبل آن است دنيايي ست كه انسان در آن كاملاً آزاد است. يعني هيچ ارزش يا معياري وجود ندارد كه انسان را محدود كند و به تعبير ديگر هيچ چيزي وجود ندارد كه راهي پيش پاي انسان نهد و همين آزادي بي حد و حصر در انتخاب راه و روش درواقع به نوعي مثل اين است كه هيچ راهي براي پيمودن وجود نداشته است (فکر کنم نیچه، فیلسوفی که خیلی از پست مدرن ها به او ارجاع می دهند، جایی گفته که وقتی متنی معانی بسیاری داشته باشد، مثل این است که هیچ معنایی ندارد؛ حال می توان به جای متن گفت جهان)؛ اين ايده را بورخس در داستان كتابخانه ي بابل اش به شكلي ديگر مطرح مي كند. مطمئناً كتابي در كتابخانه وجود دارد كه حقيقت مطلوب در آن نوشته شده باشد (چون اصولاً كتابخانه تمام تركيبات ممكن حقيقت و كذب را داراست) ولي از بس تعداد كتاب هاي موجود در كتابخانه زياد است احتمال يافتن كتاب مذكور عملاً بعيد است (و اصلاً اگر كتاب مزبور را يافتيد از كجا مي فهميد كه اين همان كتاب مورد نظر است؟). به هر حال طي كتابخانه ي بابل باز داستاني نقل شده است كه ساختاري مانند حكايات قديمي دارد و حتا شكل روايي آن نيز به عمد مانند آنها نگاشته شده است.
خوب تكليف مساله ي سبك و ساختار باز همان نيست كه گفته شد؟ پست مدرن بودن اين داستان كاملاً بسته به اين است كه منِ خواننده كه باشم و شايد دانستن اينكه اين متن را چه كسي نوشته است. داستان هاي ايتالو كلوينو كه بلاشك يكي از مهمترين داستان نويسان پست مدرن محسوب مي شود و ما مطلب مان را با پاراگرافي از يكي از داستان هاي وي آغاز كرديم، نيز شاهدي ديگر بر اين مدعا مي باشد؛ داستان هايي مانند بارون درخت نشين و شواليه ي ناموجود.

رضا قاسمی کیست؟


رضا قاسمی کیست؟
شايد نام بردن از هنرمنداني که در چند زمينه ي هنري طبع شان را آزموده اند، کار چندان مشکلي نباشد: سهراب سپهري هم نقاشي مي کرد و هم شعر مي سرود؛ کيارستمي هم فيلم مي سازد، هم عکاسي مي کند و هم شعر مي گويد؛ جواد مجابي هم داستان مي نويسد و هم نقاشي مي کند؛ پرويز کلانتري هم نقاشي مي کند و هم داستان مي نويسد و جز اينها. اما يافتن افرادي که در بيش از يک زمينه ي هنري فعاليت کرده باشند و در همه ي اين زمينه ها نيز به موفقيت هاي چشم گيري رسيده باشند واقعاً کمياب اند. قبول کنيد که با امثال استاد شجريان و شهرام ناظري اجرايِ موسيقي داشتن، نوشتن هشت نمايشنامه، کارگرداني و اجراي اغلب آنها در مهم ترين سالن هاي تئاتر پايتخت و در نهايت نوشتن رماني که امسال مورد تحسين چندين جشنواره ي ادبي غير دولتي قرار گرفته و در نهايت جايزه ي اول بنياد گلشيري را از آن خود کند، کار هر کسي نيست.
فروغ فرخزاد در يکي از مصاحبه هايش در پاسخ به سوال جمشد گرگين که درباره ي تاريخ تولد و کودکي فروغ مي پرسد، مي گويد که چه تفاوتي دارد که کجا متولد شده باشم؟ به هر حال هنرمند نيز مانند هر فرد ديگري روزي در خانواده اي متولد مي شود؛ مثل همه مي رود مدرسه و الخ. چيزي که اهميت دارد اين است که کارنامه ي هنري يک هنرمند چيست. اجازه بدهيد که درباره ي قاسمي نيز از اين جزئيات هميشگي چشم بپوشيم و به کارهاي او بپردازيم.
رضا قاسمي نمايشنامه نويس، کارگردان تئاتر، موسيقي دان و نوازنده ي سه تار، شاعر و نويسنده 53 ساله ي ايراني ست که از سال 65 در فرانسه زندگي مي کند. او کار هنري خود را با نوشتن نمايشنامه شروع کرد (نمايشنامه ي کسوف). دو سال بعد قاسمي اولين کتاب داستان کودکانه اش را منتشر کرد و تا به حال نيز سعي نکرده کتاب ديگري براي کودکان بنويسد. رضا قاسمي كار تئاتر را از سال 1347 با نوشتن نمايشنامه‌ آغاز كرد. سال 1348 به دانشكده‌ي هنرهاي زيبا رفت و دو سال بعد كار كارگرداني تئاتر را با اجراي دو نمايشنامه‌ي «كسوف» و «آمد و رفت» اثر ساموئل بكت آغاز كرد. مدت كوتاهي به كار بازيگري پرداخت و تا سال 1365 که ايران را ترک کرد جمعاً 8 نمايشنامه را به صحنه برد كه غالباً نوشته‌هاي خود او بودند. نمايشنامه هايي که او تابحال نوشته عبارت اند از:
كسوف (1347)، صفيه‌ي‌ موعود (1350)، نامه‌هايي بدون تاريخ از من به خانواده‌ام و بالعكس (1353)، چو ضحاك شد بر جهان شهريار (1355)، اتاق تمشيت (1358)، خوابگردها (1361)، ماهان كوشيار (1362)، معماي ماهيار معمار (1364)، حركت با شماست مركوشيو (1990)، تمثال (1991)
تئاترهايي که خود قاسمي کارگردان آنها بوده، از اين قرار اند:
كسوف - دانشكده هنرهاي زيبا (1349)، آمد و رفت (از ساموئل بكت) - دانشكده هنرهاي زيبا (1349)، نامه‌هايي بدون تاريخ از من به خانواده‌ام و بالعكس- کارگاه نمايش (1353)، چاه (از داود دانشور) - کار تجربي با جوانان شير و خورشيد سرخ شاهرود (1356)، چاه (از داود دانشور) - کارگاه نمايش (1357)، اتاق تمشيت - تئاتر شهر (1360)، ماهان كوشيار - تئاتر چارسو (1363)، معماي ماهيار معمار - تئاتر شهر (1365)
رضا قاسمي در سال 1351 شروع به يادگيري سه تار کرد. استاد اولش جلال ذوالفنون بود. پس از چند سال كار مداوم، براي تكميل معلومات خود پيش محمدرضا لطفي رفت. مدتي هم پيش استاد عبادي به فراگيري سبك سه تارنوازي او پرداخت. رضا قاسمي در كنار نمايشنامه نويسي و كارگرداني تئاتر، كار حرفه‌اي موسيقي را با آهنگسازي، نوازندگي و همكاري در تنظيم قطعات آلبوم «گل صدبرگ» آغاز كرد و با آهنگسازي براي نمايش‌هاي خود و ديگران ادامه داد. در پاريس كه از 1356 محل اقامت اوست، گروه مشتاق را تشکيل داد و همراه با خوانندگاني چون استاد شجريان، شهرام ناظري، بيژن كامكار، مظهر خالقي و هما به اجراي كنسرت در كشورهاي مختلف اروپا، آمريكا و شوروي سابق پرداخت.
قاسمي در يکي از نوشته هاي اينترنتي خود جريان جالب شکل گيري آلبوم گل صدبرگ را نقل مي کند؛ مي گويد اوايل انقلاب که موسيقي در محاق کم لطفي بود، چگونه با همراهي جمعي از موسيقيدانان و نوازندگان سعي مي کرده اند که جو را شکسته و راه را براي حفظ و شکوفايي موسيقي هموار کنند:
«اما اميد ما آن بود که با استقبال موسيقيدانان ديگر از اين نوع کنسرت‌هاي زيرزميني، شعله‌ي اميد را روشن نگه داريم. نخستين موسيقيداني که از اين نوع کنسرت‌ها استقبال کرد استاد اولم جلال ذوالفنون بود. نخستين کسي هم که به دام نيروهاي پليس افتاد هم او بود. آن شب شجريان هم که جزو تماشاگران بود همراه ذوالفنون و مرتضا اعيان(نوازنده‌ي ضرب) و بقيه‌ي حضار دستگير شد. خوشبختانه کار با يکي دو شب بازداشت و نيز مصادره‌ي سازها و وسايل صوتي مرتضا اعيان (کنسرت در خانه‌ي او بود) فيصله پيدا کرد. اما تا کار به اينجا بکشد صدها کنسرت توسط افراد مختلف برگزار شده بود که هيجان انگيزترين‌اش کنسرتي بود با شرکت 150 نفر که در زير زمين بزرگ خانه‌اي واقع در شهرآرا اجرا شد (تا آن هنگام کنسرت‌ها اغلب 30ـ40 نفره بود). در تمام مدت کنسرت يک تيم پنج نفره کوچه‌هاي اطراف را مراقبت مي‌کرد تا اگر نيروهاي پليس سر رسيدند فوري خبر بدهند و ملت حفظ ظاهر کنند. خوشبختانه در اين مدت هم يکي دو اتفاق مساعد افتاده بود. سفارت ايتاليا يکي دوبار کنسرت‌هايي برگزار کرده بود (بار اول با شرکت شجريان، لطفي و فرهنگ‌فر؛ بار دوم با شرکت شجريان، مشکاتيان و فرهنگ‌فر). همين اتفاقات بود که به ما جسارت مي‌داد تا هربار دامنه‌ي کار را وسيع‌تر بکنيم. کنسرت شهرآرا هم در واقع کاري بود که سه ماه تمام در خانه‌ي من تمرين شده بود؛ آن هم با چه ترس و لرزي، آخر ما درست روبروي مسجد الغدير مي‌نشستيم؛ توي ميرداماد. صداي دف بيژن کامکار و صداي شهرام ناظري هم که تا هفت محله مي‌رفت. چاره‌اي هم نبود. چون هيچ جاي مناسب‌تري نبود و هيچکس هم حاظر نبود خطر بکند و خانه‌اش را در اختيار ما بگذارد. اين همان کنسرتي‌ست که پس از زير زمين خانه‌ي شهرآرا دو بار هم در کليساي پروتستان‌هاي آلماني زبان اجرا شد و بعد نوارش با نام گل صدبرگ بيرون آمد؛ اما با چه خون دلي! مگر مجوز مي‌دادند؟ با آنکه تمام شعرها از حافظ بود يا مولوي، 9 شعر از ده شعر اين نوار را کميسيون نظارت رد کرده بود! »
کارنامه اي که خود قاسمي از فعاليت هايش در زمينه ي موسيقي ارائه مي دهد از اين قرار است:
کتابِ موسيقي در تغزيه - پژوهش (1354)، کتابِ تاملاتي در باب موسيقي ايراني - پژوهش (1986ـ1990)، نوار ِگل صد برگ - نوازندگي، آهنگسازي و همكاري در تنظيم قطعات (تهران، 1361)، نوار بداهه نوازي اصفهان ـ راست پنجگاه (پاريس،1987)، نوار سياوشخواني( پاريس،1990 )، CD دشتي - ماهور ( پاريس، Buda Music 1992)، اجراي ده‌ها كنسرت( آهنگسازي و نوازندگي) در كشورهاي مختلف اروپا، آمريكا و شوروي سابق به همراه استاد شجريان، شهرام ناظري، مظهر خالقي، بيژن كامكار و ...
آخرين زمينه ي هنري جدي اي که قاسمي طبع خود را در آن مي آزمايد، نويسندگي ست. وي علاوه بر نوشتن نمايشنامه ها و داستاني براي کودکان، سال هاي اخير را به طور جدي روي نوشتن رمان و نيز پژوهش هايي پيرامون رمان نويسي متمرکز شده است:
همنوايي شبانه‌ي اركستر چوب‌ها (رمان، 1991ـ 1994 )، حلقه‌ي گمشده‌ي آمارا (مقالاتي در باب رمان، 1995ـ2001)، چاه بابل (رمان، 1994ـ1998)، ديوانه و برج مونپارناس (رمان، ۲۰۰۲)
خود قاسمي از اين طبع آزمايي در رشته هاي مختلف شايد چندان هم راضي نباشد. بسا که اگر خود را راضي مي کرد که تنها در يکي از اين رشته ها فعاليت کند، تابه حال به موفقيت ها چشم گيرتري نيز دست مي يافت:
« تو حق داري برنارد که «خود ويرانگر» بناميم، اما من حق ندارم به کسي بگويم که اگر دائم با خودم مي جنگم، که اگر هماره برخلافِ مصلحت خويش عمل مي کنم، از آن روست که من خودم نيستم. که اين لگدها که دائم به بختِ خويش مي زنم لگدهايي است که دارم به سايه ام مي زنم. سايه اي که مرا بيرون کرده و سال هاست غاصبانه به جاي من نشسته است. » (همنوايي شبانه ... صفحه ي 23)
به هر حال رمان همنوايي شبانه ي ارکستر چوب ها موفقيت آميزترين رماني ست که قاسمي به رشته ي تحرير درآورده است. اين کتاب رماني ست پيچيده با ساختاري غامض و تو در تو. البته نه از جمله رمان هايي که بتوانيد به خاطر پيچيدگي ساختاري اش از آن چشم بپوشيد. رمان با تک گويي اي تکان دهنده و جذاب شروع مي شود:
« مثل اسبي بودم که پيشاپيش وقوعِ فاجعه را حس کرده باشد. ديده اي چه طور حدقه هاش از هم مي درند و خوفي را که در کاسه ي سرش پيچيده باد مي کند توي منخرين لرزانش؟ ديده اي چه طور شيهه مي کشد و سم مي کوبد به زمين؟
نه، من هم نديده ام. ولي اگر اسبي بودم هراس خود را اين طور برملا مي کردم (کسي چه مي داند؟ کنيز بسيار است کدو هم بسيار! شايد روزي مادري از مادرانِ من چهارپايه اي گذاشته باشد زير شکم چهرپايي تا در آن کنج خلوت و نمناک طويله اي کاهگلي و در آن تاريک و روشناي آغشته به بوي علف و سرگين نطفه ي مرا بگيرد و در لفافي از حسرت و تمنا بپيچاند).
اما نه شيهه کشيدم نه سم کوبيدم. خيلي سريع پله ها را چند تا يکي پايين رفتم و زنگ طبقه ي چهارم را به صدا درآوردم. » (همنوايي شبانه ... فصل اول)
اين کتاب مورد تشويق هيات داوران جايزه ي مهرگان (پکا) قرار گرفته (مهر 81) و جايزه ي بهترين رمان را از طرف منتقدين مطبوعات براي نويسنده اش به ارمغان آورد (آبان 81) و نيز جايزه ي بنياد گلشيري - به عنوان اولين رماني از نويسنده که در داخل کشور چاپ شده- (آذر 81) را به خود اختصاص داد.
اما رمانِ ديوانه و برج مونپارناس که آخرين کار قاسمي محسوب مي شود، شايد در نوع خود در دنيا بي نظير باشد؛ اين رمان طي مدتي کوتاه (کمي بيش از يک ماه) بصورت آنلاين روي اينترنت نوشته مي شد و دوستداران آن مي توانستند هر روز بخش جديدي از آن را بخوانند. درواقع يکي از مشغله هاي کاري قاسمي نوشته هاي اينترنتي و به طور خاص وبلاگ نويسي ست. وبلاگ پديده اي نوظهور است که مدتي ست هواداران بسياري در ايران يافته است. وبلاگ درواقع صفحه اي اينترنتي ست که نويسنده اش در آن مطالبي گوناگون مي تواند بگنجاند: بحث هاي تخصصي هنري مانند ادبيات سينما و موسيقي گرفته تا ورزش، مد لباس؛ از نوشته هاي سياسي و نيمه سياسي گرفته تا يادداشت هاي روزانه ي عادي مادري که تنها درباره ي فرزندي که جديداً به دنيا آورده تا حديث نفس و الخ (و البته يک وبلاگ اغلب ملغمه اي ست از تمام اين عنوان ها). پايه گذار وبلاگ نويسي در ايران حسين درخشان است که در ابتدايِ کارش از عده اي دعوت کرد که براي معرفي و جا افتادن وبلاگ نويسي با وي همکاري کنند؛ قاسمي يکي از اين معدود افراد بود. شايد بد نباشد عنوان برخي از يادداشت هاي قاسمي را با هم مرور کنيم:
چرا تيم ملي فرانسه شکست خورد؟، معناشناسي لبخند تره‌زگه، پيروزي کره، و منطقِ طرفداري، جاي نقطه، جاي فعل، جاي فرديت، خاتمي و تصويرهاي ژنتيكي، نگاهي به پديده‌ي وبلاگنويسي، پايان يك خريت، پست مدرنيسم و پرت و پلا، جنگ اعراب و اسرائيل پشت در آپارتمان من، زبان و سياست، بيست و دومين نمايشگاه کتاب پاريس، در باره‌ي ترجمه‌ي آثار کوندرا، و يک مژده، لبه‌هاي آزادي و مرزهاي سانسور، عقده‌‌ي خود ولتر بيني يک سيگاري در حال ترک، وودي آلن، دريدا و روشنفکر ايراني

طنز خاصي را در تمام نوشته هاي قاسمي مي توان مشاهده کرد؛ دو نمونه ي زير را از مجموعه نوشته هاي وبلاگي او (که آخرين نامي که خود بر آن نهاده، الواح شيشه اي ست) مشتي ست نشانه ي خلوار:
« چرا تيم ملي فرانسه شکست خورد؟
شکست تيم ملي فرانسه را به مقام معظم خودم تبريک و تسليت عرض کرده، ذيلاْ دلايل اين شکست را با طول و تفصيل به عرض مي‌رسد:
۱ ـ دلايل مردمشناسانه: آن مارابو (جادوگر) سنگالي که پاي زيدان و بعضي چيزهاي ديگر را طلسم کرده بود در آخرين لحظه فراموش کرد طلسم را از روي خيلي چيزها از جمله دروازه‌ي حريفان بردارد(در سه بازي، هفت بار توپ فرانسوي‌ها به تير دروازه اصابت کرد).
۲ ـ دلايل انسانشناسانه: به جاي روژه لومر اگر مانوک خدابخشيان مربي تيم فرانسه بود بارتز را از توي دروازه برمي‌داشت و مي‌گفت: تو بنشين همينجا کنار دروازه. چون در اين صورت، به احتمال بسيار زياد، مهاجمان تيم مقابل با ديدن دروزاه‌ي خالي از فرط ذوق‌مرگي توپ را به بيرون شوت مي‌کردند(سنگالي‌ها فقط يکبار به دروازه‌ي بارتز شليک کردند و دانمارکي‌ها هم فقط دو بار. در هر سه مورد توپ داخل دروازه شد. در حاليکه فرانسوي ها 18 بار به دروازه‌ي دانمارکي‌ها شوت کردند و توپ به دروازه وارد نشد که نشد).
۳ ـ دلايل جامعه شناسانه: هر جامعه‌اي به منيمبنيبيبيخهبخحيب دارد وگرنه ممکن است خهعهقعخهثعقهثقعهثعخهثعب هزعثق زخهقعهثعه بشود. که در اين صورت سشيبمکبهخحهيشنيقثقکهمن ندارد.
دلايل فقه‌شناسانه: علم ثابت کرده است که آمار و داده‌هاي علمي براي برآوردهاي کارشناسانه چيزهاي خوبي هستند اما عملاْ به درد کارهاي فقشناسانه نمي‌خورند.
مطالبه‌ي پاره‌اي حقوق
آنقدر حسرت ما براي آزادي به درازا کشيده است که يادمان رفته چيزهاي ديگري هم هست که بايد مطالبه کرد. از جمله:
1- حق ارتکاب حماقت.
2- حق خودخواهي.
3- حق دروغگويي.
4- حق خودپسندي.
5- حق حسادت.
6- حق رذالت.
آخر، ما انسانيم و ذاتاْ برده‌ي غرايز خويش. و به فرمانِ همين غرايز است که همگي کم و بيش حسود، رذل، احمق، درغگو، خودپسند و خودخواهيم. البته هيچ انسانِ شرافتمندي وجود اين صفاتِ ناپسند را تحسين نمي‌کند. اما آنکس که منکرِ وجود آنها در خويشتن است خود دروغگوترين، احمق‌ترين، رذل‌ترين حسودترين، خودپسندترين و خودخواه ترين مردمانِ روي زمين است. و بدتر از همه، نابيناست و دريغا ناآگاه به نابينائي خويش. »
به هر حال قاسمي از جمله هنرمندان دور از وطني ست که توانسته سر پا بيستد و آثار هنري باارزشي را خلق کند (همنوايي شبانه به فرانسه ترجمه شده و چندين نمايشنامه از وي تا به حال در سالن هاي تئاتر پاريس و راديوي دولتي فرانسه اجرا شده است). اميد واريم که باز هم بتوانيم رمان هاي زيبايي از او بخوانيم، نوارهاي دلنوازي از او بشنويم و نمايشنامه هاي خوبي از وي خوانده و شاهد اجراي شان باشيم و صد البته شاهد روزي باشيم که قاسمي و ساير هنرمندان ايراني را در ميان خود ببينيم.