۱۳۸۷/۱۰/۵

يك دقيقه

فرويد می‌گويد روياها معمولاً سير پيوسته‌اي ندارند و بيشتر بصورت تکه‌هاي جدا از هم ظاهر می‌شوند، تکه‌هايي جدا از هم و مستقل از هم: اول تکه‌ي الف را خواب می‌بينيد و بعد تکه‌ي ب را. مغز سعي می‌کند اين دو تکه را به نوعي به هم بچسباند، گاهي هم اتفاق می‌افتد که نمی‌تواند اين کار را بکند و اينها همان خواب‌هايي هستند که وقتي می‌خواهيد براي کسي تعريف‌شان کنيد، می‌گوييد: "يه هو ديدم ديگه تو مدرسه نيستم، روي سي و سه پل بودم" يا "اون ديگه همون دختره نبود، انگار مادرم شده بود."
يکي از ترفندهاي مغز براي اينکه بتواند تکه‌ي الف و ب را به هم بچسباند و به هم ربط بدهد اين است که تکه‌ي اول را تغيير می‌دهد، يعني تکه‌ی ب را که ديديد، فکر می‌کنيد تکه‌ی الف همان تکه‌ي قبلي نيست، کمي تغيير کرده تا مناسب تکه‌ي ب شود. توي تاريخ هم چنين چيزي هست. مثلاً اول عيسا يک آدم غير معمولي است اما نه آنقدر غير معمولي که پدر و مادر مشخصي نداشته باشد. بعد خدا با عيسا حرف می‌زند، عيسا شروع می‌کند به موعظه و بعد به صليب کشيده می‌شود و در اين موقع است که کودکي و حتا نحوه‌ي تولد او تغيير می‌کند تا شايسته‌ی تکه‌ی دوم باشد. آن وقت است که مادرش او را بدون تماس با مردي مثل من به دنيا می‌آورد. در مورد امام اول شيعيان هم همين طور است. اول مادرش فاطمه در خانه‌ی شوهرش ابوطالب درد می‌کشد، کنيزش به کمکش می‌آيد و پسري به دنيا می‌آيد. بعد پسر عموي اين کودک به پيغمبري می‌رسد، او ايمان می‌آورد، شجاعانه با او بيعت می‌کند و بعدترها امام می‌شود و آنگاه است که کودکي او مثل تکه‌ی اول روياي شبانه‌اي تغيير می‌کند و مادرش هنگامي که درد زايمان بر او حادث می‌شود، می‌رود کنار کعبه، خانه‌ی خدا، ناگهان سنگ‌هايي که ابراهيم و اسماعيل در چند روز داغ تابستان روي هم گذاشته‌اند، از هم می‌شکافند، فاطمه وارد می‌شود و نوزاد پسري به دنيا می‌آورد که اولين گريه‌هاي زيبايش را تنها مادرش، فرشتگان مقدس و بت‌هاي سنگي و چوبي داخل کعبه می‌شنوند.

****

آن شب مهدي و علي خسته از درس دانشگاه، شب از خوابگاه زدن بيرون تا کمي خيابانگردي کنن. پياده‌روها شلوغ بودن و پر از دخترهاي جوان. یه دختر قد بلند داشت از روبرو می اومد. مهدي وقتي چشمش به دختره افتاد، احساس کرد که اون رو انگار یه جايي ديده و خيره‌ شد بهش و همون‌جوری موند. به علي چيزي نگفت ولي داشت سعي می‌کرد به يادش بياره که دختر رو کجا ديده. علي وقتي ديد مهدي تو فکره، تقويم جيبيش رو درآورد، صفحه‌اي از ماه آبان رو کَند و سريع شماره تلفن خوابگاه و شماره‌ی اتاقشون رو توش نوشت ولي نمی‌دونست چه اسمي بنويسه، داشت فکر می‌کرد که دختري با اين دک و پوز اگه شماره رو ازشون بگيره و بعداً هم زنگ بزنه و از اون طرف يکي بگه خوابگاه شهيد فرزامي، بفرماييد، اون وقت چند درصد احتمال داره که گوشي رو نگذاره و بگه اتاق دويست و هفده؟ از مهدي پرسيد "چه اسمي بنويسم؟" مهدي برگشت، کمي مات نگاهش کرد و بعدش گفت "نمی‌دونم ولي هر چي مينويسي يه کم سريعتر." دوست داشت بازم فکر کنه به اينکه دختره رو کجا ديده. علي گفت "اسمت باشه مهديار، مهديار، صبر کن ببينم، مهدي جليل نژاد، مهديار جلالي، خوبه جلالي." بعد بالاي شماره تلفن نوشت مهديار جلالی. کاغذ رو داد دست مهدي و فکر کرد به بهمن جلالي و تابلوي آبي رنگ سر کوچه‌ی دوران بچگيش يادش افتاد که روش نوشته بود کوچه شهيد بهمن جلالي. فکر کرد که موقع تشييع جنازه‌ی بهمن جلالي، چند سالش بود؟ پنج سال؟ جلوي کوچه شون وايستاده بود و از دور جمعيت سياه‌پوشي رو نگاه می‌کرد که از وسط گرد و خاک يه خيابون اسفالت نشده داشتند از کوچه‌اي که خونه‌ی بهمن جلالي توش بود بيرون می‌اومدند. بعد خودش رو پيش برادر بزرگترش کنار جمعيت ديد. دوست برادرش به برادرش گفت عجب کچلي يه يارو. علي نگاه کرد بين جمعيت سر کچلي رو ببينه. به برادرش گفت کو کچله؟ برادرش سرسري يه جايي رو بين جمعيت نشون داد. علي دوباره برگشت ولي فقط جمعيت آرومي رو ديد که همه شون سياه پوشيده بودن. بعد يه هو بين اونا عکسي رو ديد که يکي تو بغلش گرفته بود. عکس مال يه پسر جوون بود. علي ديد که پسره موهاي سرش کوتاه شده بود، بعدها فهميد که هر کسي که می‌ره سربازي موهاي سرش رو کوتاه می‌کنن. تعجب کرده بود، انگار انتظار داشت سر جوون بيشتر از اينا کچل باشه. وقتي دوباره دقت کرد به نظرش رسيد که انگار شهيد بهمن جلالي از توي قاب بهش لبخندي زد. لبخندي که علي مطمئن بود تو اون هير و وير کس ديگه‌اي نديده. و ما می‌دونيم که خود علي هم اون لبخند رو اون موقع نديده. اين لبخند پونزده سال و چهار ماه و هفده شب بعد، وقتي که علي روي صفحه‌اي از ماه آبانِ تقويم جيبيش به یاد بهمن جلالی نوشت مهديار جلالي، شکل گرفت. درست تو همون لحظه که علي لبخند شهيد بهمن جلالي رو توي قاب ديد، توي تموم عکس‌هايي که بهمن جلالي تا لحظه‌ی مرگش توی يه ميدان مين توی قصر شيرين گرفته بود، همون لبخند سبک و حتا ظريف ولي کاملاً شاد ظاهر شد. عکس داخل پرونده‌ی شهادتش توي ساختمون بنياد شهيد واقع در خيابان پاسداران تهران، هر هشت عکس موجود در پرونده‌هاش در مدرسه‌ی راهنمايي تحصيلي کمال و دبيرستان سعدي، تمام عکس‌هايي که توي آلبوم خونوادگيشون توي کمد پدرش بودن، حتا عکسي که خودش به معصومه دختر همسايه شون داده بود، دختري که بعد از اون ديگه هيچ وقت از ته دل نخنديد.

****

اما خيلی از اوقات شما خوابي می‌بينید ولی صبح که از خواب بیدار می‌شوید، دیگر چیزی از خواب‌تان را به خاطر نمی‌آورید؛ فقط می‌دانید که دیشب خوابی دیده‌اید.

****

مهدي به دختره خيره شده بود و همه‌اش فکر می‌کرد اونو قبلاً يه جايي ديده، اما هرچي فکر کرد، يادش نيومد کجا و کي. مهدي خود دختر رو قبلاً هيچوقت نديده بود بلکه سال‌ها قبل مادرشو ديده بود، اونم نه خود مادره رو، عکسش رو. قضيه مال هفت، هشت سال پيش بود، موقعي که مهدي تو کلاس دوم راهنمايي بود؛ همون سالي که مدرسشون عوض شد. سال اول راهنمایی رو توی مدرسه‌ی اميرکبير بود، ولي سال دوم، اميركبير دبيرستان شد و مهدی با بقیه‌ی همکلاسی‌ها منتقل شدن مدرسه‌ی شهيد مهدوي دو تا خیابون پایین‌تر. یه روز از همون ماه اول مدرسه، زنگ آخر ورزش داشتن، به جاي معلم ورزش، مدير اومد توي کلاس و گفت که توي مدرسه‌ی قبلي هنوز يه مقدار پرونده مونده که بايد بچه‌ها باهاش برن و اونا رو مرتب کنن تا بعد منتقل بشه به مدرسه‌ی جديد. همه‌ی بچه‌ها کلي ذوق کردن حتا اونايي که عشقشون فوتبال زنگ ورزش بود. چند دقیقه بعد یه لشکر سی و شش نفره از بچه‌های دوازده، سیزده ساله که بعضی هنوز به هوای زنگ ورزش، لباس ورزشی تنشون بود، پشت سر مدیر هیکلی و شق و رقشون داشتن می‌رفتن طرف مدرسه‌ی قبلي شون. کلی باعث تفریح مغازه‌دارهای مسیر شده بودن. وقتی رسیدن امیرکبیر، مدیر یه راست بردشون انباري و بعد از اينکه مدير توضيح داد که پرونده‌هاي گرد و خام گرفته‌ی گوشه‌ی اتاق بايد برحسب سال تحصيلي مرتب بشن، همه دست به کار شدن. اما چند دقیقه نگذشته بود که صحبت‌های درگوشی شروع شد و بعد که خود مدیر هم به هوای سیگار و گپ زدن با یه همکار بیرون رفت، انباری پر شد از نیش‌های باز و نگاه‌های شیطنت‌آمیز پسر بچه‌ها: پرونده‌ها مال دانش‌آموزای دختر بود. عکسايي هم که داخل پرونده‌ها بودن، همه بدون روسري؛ هیچ‌کدوم‌شون تا اون موقع نمی‌دونست مدرسه‌ي سابقش قبل از اینکه مال اونها باشه، یه مدرسه‌ی دخترونه بود و اون جوري که می‌شد از عکسا حدس زد، یه دبيرستان دخترونه. تای پوشه‌ها تند تند باز می‌شدن و بعدش نيش طرف بود که اونم می‌رفت تا بناگوش و با عجله می‌خواست شکارش رو به بغل دستیش نشون بده. بيشتر دختراي توي عکس لبخند می‌زدن. لاي هر پوشه غير از يکي دو تا عکسي که منگنه شده بود به کاغذا، چند تا عکس ديگه هم بود؛ پس می‌شد يکي از عکسا رو ورداشت و گذاشت توي جيب. دو سه نفر داشتن سر یه پرونده با هم دعوا می‌کردن؛ مهدی کنجکاو شده بود ببینه سر چه عکسی دعوا شده ولی ترجیح داد مثل بقیه، پرونده‌های بیشتری رو بگرده و عکسای بیشتری پیدا کنه. ولی انتخاب براش سخت شده بود. پرونده‌ها رو باز کرده و نکرده، می‌ذاشت کنار روی تل پرونده‌های مرتب شده و می‌رفت سراغ پوشه‌ی بعدی. وقتي کار مرتب کردن پرونده‌ها تموم شد و از انباري اومدن بيرون، همه می‌گفتن که ابوالفضل سي تا عکس ورداشته، سلمان نوزده تا، حبيب ده تا. ولي مهدي فقط پنج تا عکس توی جیبش داشت. توی راه جرات نداشت یه نگاه بندازه به عکساش. دست عرق کرده و خاکیش‌ رو توی جیبش محکم گذاشته بود رو عکسا ولی از ترس خراب کردنشون مواظب بود که دستش به اونها نخوره. وقتی رسیدن مدرسه‌ی خودشون، دیدن شیفت بعد از ظهر شروع شده و سرایدار مدرسه، کیف و وسایل کلاس اونها رو آورده تلنبار کرده توی اتاق مدیر. همه کیف‌هاشون رو برداشتن و با جیغ و داد از در مدرسه اومدن بیرون. مهدی خونه که رسید چند بار يواشکي از جيبش عکسا رو در آورد و نگاه کرد. يکي‌شون به نظرش قشنگ‌تر از اونای ديگه بود. دختر توي اون عکس يه بلوز يقه اسکي تنش بود. عكس مثل بقیه‌ی عکسا سياه و سفيد بود؛ مهدي فکر ‌کرد شاید دختره بلوز قرمز تنشه. دختره موهاش سياه و لخت بودن و از وسط فرق باز کرده بود.جلوي خونه‌شون مسيل يه رودخونه‌ی خشک شده بود که اون سالها مردم آشغالاشونو اونجا می‌ریختن و فاضلاب خونه‌ها می‌ريخت توش. فقط موقع بهار بود که سيل می‌اومد و چند هفته‌ای کل مسير رودخونه پر آب می‌شد؛ بقيه‌ی سال مسيل خشک خشک بود. اونجا جاي بازي بچه‌هاي محل بود. مهدی و چند نفر دیگه از بچه‌های محل اون سال هر کدوم يه قوطي يه جايي توي مسيل چال کرده بودن و چيزايي قایم کردنیشون رو توش مخفی می‌کردن. هر کسي مواظب بود که بقيه نفهمن قوطيشو کجا چال کرده. مهدی قوطيش رو يه جايي وسط خارا چال کرده بود و فقط وسط ظهرا که محله خلوت می‌شد، می‌رفت سراغش و چیزایی رو پدا کرده بود رو می‌ذاشت توش. قوطی شير خشک مهدی پر شده بود از دکمه‌های عجیب و غریب، رنگ و وارنگ، چند تيکه، دکمه‌های پلاستیکی و فلزی که بيشترشون رو از خونه‌شون بلند کرده بود؛ تيکه‌های چيني شکسته و چند تا کاشي شکسته‌ی لعابدار. کاشي‌هاي لعابدارش رو خيلي دوست داشت. فکر می‌کرد که خيلي قديمين. اونا رو از سنگر آقا بهروز پيدا کرده بود. آقا بهروز يه معلمي بود که خونش سر کوچه‌ی مهدی اينا بود. اون سال اوج بمبارونا بود و آقا بهروز واسه‌ی اينکه دوتا دخترش موقع حمله‌ی هوايي نترسن يه چاله جلوي خونش کنده بود که موقع حمله‌ی هوايي بچه‌هاشو می‌ذاشت تو اون چاله و خودش با زنش می‌نشستن کنار چاله. توي محل، اون چاله مشهور شده بود به سنگر آقا بهروز. مهدی اون تيکه کاشي‌هاي لعابدار و چيني شکسته‌ها رو تو ديواره‌ی اون چاله پيدا کرده بود. مهدی همون روز عکس‌های دخترا رو هم گذاشت توي قوطي شير خشکش. چند روز یه بار می‌رفت سراغ قوطی تا مطمئن بشه کسی به گنجش دستبردی نزده باشه. چند هفته بعد که حمله‌هاي هوايي باز هم بيشتر شدن، مهدی با خونوادش و خونواده‌هاي عموهاش رفتن يه دهي نزديک شهر. اصليت باباش اينا مال همون ده بود و کلي فک و فاميل اونجا داشتن. بعد عيد که حمله‌هاي هوايي کمتر شدن، مهدی با خونوادش برگشتن شهر. وقتي رسيدن محله‌شون، مهدی بعد از اينکه رفت توي خونه و سري به کبوترهاش که بيشتر شده بودن زد، رفت مسيل سراغ قوطیش. اما مسيل رودخونه زير و رو شده بود. هر چي نگاه کرد هیچ‌کدوم از نشونه‌هايي رو که واسه‌ی پیدا کردن جای چال قوطیش توی مسیل گذاشته بود، پيدا نکرد. سيل بهاره اومده بود و همه چي رو با خودش برده بود.

****

مهدی شماره رو از علي گرفت و رفت طرف دختره.

۱۳۸۷/۹/۱۷

جبر یا اختیار، یک نقد و یک نظر


× آقای نيما دارابی چهارده سال پيش گفته است که "سيستم مجبور، سيستمي‌ست که با در دست داشتن شرايط فعلي آن، دانستن قوانين حاکم بر آن و نيز داده‌هاي ورودي آن، بتوان موقعيت بعدي آن را حدس زد. به بيان ديگر سيستم مجبور، سيستمي‌ است که همواره و کاملا قابل پيش‌بيني باشد."
به نظر مي‌رسد با اندکي تغيير مي توان اين نظريه را اينگونه نيز صورت‌بندي کرد:
"شعوري که بتواند براي لحظه‌اي معلوم، همه‌ي نيروهايي را که طبيعت را به جنب و جوش وامي‌دارند، بشناسد و نيز از وضع تمامي موجوداتي که آن را تشکيل مي‌دهند، آگاه باشد و از طرفي آن چنان فراخ‌انديش باشد که بتواند اين داده‌ها را تحليل کند، خواهد توانست با فرمولي حرکات بزرگترين اجسام عالم و همچنين سبکترين اتم را توضيح دهد: براي چنين شعوري هرگز مجهولي نخواهد ماند. پيش وي آينده مانند گذشته، همچون روز روشن خواهد بود."
شايد براي خود نيمای عزیز هم جالب باشد که فيزيکدان بزرگ، سيمون دولاپلاس (1749-1827)، چطور حدود سيصد سال پيش فرضيه‌ای این چنین شبیه به فرضيه‌ي او بيان کرده ‌است. من هم با سهيل کاملا موافق هستم که اين ايده‌ي مستحکم، اینکه رویکرد علمی به جهان ناچار به جبرگرایی ختم می‌شود، هنوز در ذهن‌هاي ما وجود دارد و شايسته است که از نزديک‌ترين فاصله‌ي ممکن آن را بررسي کنيم و ببينيم که با چگونه ايده‌اي طرف هستیم. من در نوشتن اين مطلب بيشترين تلاش را براي بيان واضح نقطه نظراتم کردم و ابايي از طولاني شدن مطلب يا نقل قول‌هاي مطولي که به نظرم مفيد بودند، نداشتم. نکته‌ي ديگر اينکه با اينکه نوشته‌ي نيما متعلق به چندين سال پيش است، من در اين نوشته طوري نویسنده را مخاطب قرار داده‌ام که انگار این مطلب را دیروز پست کرده و هنوز با تمام وجود به آن اعتقاد دارد و به خودم اجازه داده‌ام راحت او را به اسم کوچک بخوانم؛ اميدوارم اين موضوع را حمل بر بي‌ادبي من نکند.

× فرایند استدلال نيما در متني که چهارده سال پیش با عنوان جبر یا اختیار نوشته به اين شکل است:
ارائه‌ي تعريفی از يک سيستم مجبور (که در ابتدای نوشته آمد) و نيز يک سيستم مختار (سيستمي که مجبور نباشد)، ذکر مثالي از خريد کفش از يک کفش‌فروشي و بررسي اختيار يا اجبار خريدار در انتخاب و خرید يک کفش، توسعه‌ي مثال به موارد اخلاقي مثل دزدي، گريزي به موضوع تاس و تصادف، بيان تناقض بين وجود اختيار و قانون عليت و در نهايت تفاوت بين مختار بودن و داشتن حس اختيار.
سهيل عزيز هم مطلبي با عنوان مقایسه ی دترمینیسم با جبر (اختیار در دترمینیسم) در ارتباط با اين مطلب نوشته بود ولي آن را درفت کرده بود. من نوشته‌اش را در فید وبلاگش دیدم و از او خواهش کردم دوباره آن را در وبلاگش بگذارد تا من هم مجالي پيدا کنم چيزهايي را که درباره‌ي اين موضوع به ذهنم ‌رسیده است، قلمي کنم. از سهیل خيلي ممنونم چون من هم مثل او فکر می‌کنم که آگاهي و دانایی بیش از آن که يک وضعیت درونی و فردی باشد، نوعی فعاليت جمعي‌ست و طی فرایندهایی مشابه گفتگويي انتقادي امکان شکل‌گيري دارد. شکل استدلال سهيل در نوشته‌اش به اين ترتيب است:
بيان تفاوت بين دترمينيسم فيزيکي و جبر انساني، تاکيد روي اهميت موضوع ناآگاهي يا نقص اطلاعات و اینکه اغلب از این نقص اطلاعات تعبیر به مفاهيمي چون جبر و شانس می‌شود، بيان عدم مجاز بودن وارد کردن موضوع عدم قطعيت از فيزيک کوانتوم برای توجیه اختیار انسانی، اينکه چه بسا عدم دانايي خود بخشي از قاعده‌ي علیت است، رابطه‌ي افزايش دانايي با افزايش توانايي يا همان اختيار (مثلا با اکتشاف) يا بالعکس يعني رابطه‌ي افزايش توانايي با افزايش دانايي (مثلا با تغيير جهان اطراف) براي تطابق وحدت ذهن و عين.

× من در ابتدا از تعريف نيما از يک سيستم مجبور آغاز مي‌کنم ولي بعد با فرض اينکه اين تعريف مبناي بحث ماست (که هست) درباره‌ي طرز استدلال نيما چند نکته را يادآوري مي کنم. البته با تمام اين تشکيک‌ها در روند استدلال او، نظريه‌ي ايشان سر جاي خودش خواهد بود (درستی یا نادرستی یک فرضیه غیر از استحکام ادله‌ای‌ست که برای اثبات آن بکار گرفته می‌شود). سپس من سعي مي‌کنم با استفاده از ایده‌ی ابطا‌ل‌پذیری پوپر و تعریف وی از یک نظریه‌ی علمی، تردید خودم را از اینکه آیا نظريه‌ي نيما در اصل يک نظريه‌ي علمي خوش‌تعریف هست یا نه، بیان کنم. بعد فرضيه‌ي خودم را درباره‌ي جبر و اختيار مطرح مي‌کنم و در تمام اين مسير نیز از باب کمک يا ايراد به صحبت‌هاي سهيل مي‌پردازم.

× درباره‌ي تعريف سيستم مجبور؛ دوباره تعريف را مرور مي‌کنيم: سيستم مجبور، سيستمي‌ست که با دانستن شرايط فعلي آن، قوانين حاکم بر آن و نيز داده‌هاي ورودي آن، بتوان موقعيت بعدي آن را حدس زد. سوال: بين اينکه بدانيم يک سيستم در يک شرايط خاص چه رفتاري از خود بروز مي‌دهد و اينکه آيا او مجبور به انجام آن است، چه رابطه‌ای وجود دارد ؟ بگذاريد يک مثال بزنم. فرض کنيد من مي‌دانم که اگر کفتري روي تراس خانه‌ي دوستم نشسته باشد و او در خانه‌اش غذاي کافي براي ناهارش داشته باشد، او مطمئنا بلايي سر آن کفتر نخواهد آورد. آيا اين که من چنين اطلاعي از رفتار آينده‌ي دوستم داشته باشم (که ناشي از شناختم از وضعيت فعلي و ... اوست)، او را مجبور کرده که کفتر روي تراس خانه‌اش را شکار نکند؟ من خواهم گفت که من فقط رفتار او را پيش‌بيني کرده‌ام (اینکه گفته شود حدس من از رفتار دوستم آیا یقینی هست و یا نه، خدشه‌ای به این سوال من وارد نمی‌کند). ممکن است گفته شود که آگاهي من از رفتار او، درواقع معادل است با مفروض بودن همان شرايط موجود، داده‌هاي ورودي و قواعد خاصي که آنها باعث اجبار او شده باشند (و پيش‌بيني من صرفا آگاهي از وجود چنان سيستم مجبوري باشد). در چنین حالتی مي توان پرسید که اگر فرض جدید مقابل فرض قبلی در نظر بگیرم و بگوییم که اگر نه من و نه هيچ کس ديگر نتوانيم رفتار دوستم را پيش‌بيني کنيم، آیا وجود چنان سیستم مجبوری زیر سوال نخواهد رفت؟ به عبارت ديگر – همانگونه که سهيل به نوعی دیگر اشاره کرده - آيا با اين تعريف که در بالا به دست داديم، اطلاع يا عدم اطلاع من و شما فاکتور تاثير گذاري در جبر و اختيار دوستم نخواهد بود؟ به نظر می‌رسد که برای بکارگیری اين تعريف از يک سيستم مجبور (يا مختار) نيازمند يک عامل ديگر به عنوان داناي کامل يا ناقص هستيم. خوب حال تعريف داناي کامل يک سيستم چيست؟ پاسخ شاید این باشد: داناي کامل نسبت به يک سيستم کسي است که با در دست داشتن شرايط فعلي آن سيستم، دانستن قوانين حاکم بر آن و نيز داده‌هاي ورودي آن، بتواند موقعيت بعدي آن را حدس بزند (و به همين ترتيب داناي ناقص). همانطور که مي‌بينيد تعريف مفهوم اول (سیستم مجبور) به تعريف مفهوم دوم (دانای کامل) وابسته است و بالعکس. حتا به گونه‌اي ديگر مي‌توان به اين تعريف نگاه کرد: يک سيستم نسبت به کسي که تمام رفتار آينده‌ي آن را پيش‌بيني کند، مجبور است ولي نسبت به کسي که نتواند همه چيز را درباره‌اش به يقين پيش‌بيني کند، مختار است. اين موضوع را تا اينجا داشته باشيد تا بعد دوباره بدان بازگرديم.

× اما مثال کفش‌فروشي. نيما در اين مثال مي‌گويد که فردي که وارد يک کفش‌فروشي مي‌شود، با توجه به سن و قد و ثروت و حتا ملاک‌هاي قابل پيش‌بيني همچون زيبايي کفش و امثال آن، کفشي را انتخاب مي کند که چاره‌اي جز انتخاب آن نداشته است. به نظر منطقي مي‌رسد بخصوص اگر در نظر آوريم که مثلا اين خريدار مطمئنا نمي‌تواند کفشي گران‌تر از پولي که توي جيبش دارد بخرد، دوست داريم که چنين قيد و بندي را براي تمام ملاک‌هاي ديگر دخيل در خريد او، تعميم داده و به اين نتيجه برسيم که انتخاب نهايي او نمي‌توانست چيز ديگري باشد. ولي بياييد تصوير ديگری را هم در نظر آوريم. خريدار ديگري را در نظر آوريد که بايد کفشش را از فروشگاهي بخرد که تنها و تنها يک جفت کفش دارد. اين خريدار نيز ناچار است تنها کفشي را که در مغازه مي‌يابد بخرد. اين وضعيت را چه بناميم؟ آيا اگر هر دو این انتخاب‌ها را انتخابي اجباري بناميم، اشتباه نکرده‌ايم؟ درواقع مي‌خواهم بپرسم که تعداد کفش‌هايي که در مغازه مي‌‌يابيم تاثيري در انتخاب ما نخواهد گذاشت؟ دوست دارم به اين نکته دقت کنيد که من فرايند ذهني يا غير ذهني خريدار را که در انتخاب او موثر يا فاقد تاثير است، هنوز وارد معادله نکرده‌ام. من دارم با کم کردن يا افزودن تعداد گزينه‌هايي که خريدار در مغازه خواهد داشت، به مفهوم اجباري يا اختياري بودن خريد فکر مي‌کنم. بيايید يک مثال بينابيني در نظر آوريم: آيا اگر در مغازه دو جفت کفش باشد، چه؟ مي‌خواهم بگويم که به نظر‌ مي رسد که اگر در يک مغازه قرار است کفشي بخريم، قبل از اينکه انتخاب ما توسط شرايطي مثل ميزان پولي که توي جيب داريم، دوربيني و نزديک‌بينی چشم‌مان و حتا قبل از ذوق و سليقه‌يمان محدود شده باشد، انتخاب ما – چه آن را اختياري بدانيم و چه اجباري - توسط عامل بيروني ديگري خارج از ما که تعداد کفش‌هاي داخل مغازه را تعیین مي‌کند، تحت تاثير قرار مي‌گيرد.

× نيما در ادامه به مثال تاس مي‌پردازد. مثالي هوشمندانه که يک مفهوم مهم را وارد بحث ما مي‌کند و آن موضوع عبارت است از بحث تصادف و احتمالات. نيما مي‌گويد اينکه ما از تاس به عنوان يک منبع Random استفاده مي‌کنيم، به جهت ناتواني‌مان از پيش‌بيني نتيجه‌ي کار آن است و الا تاس ریختن نیز مصداق یک سیستم اجباری‌ست. قبل از اينکه به اين بپردازم که آيا در دنياي واقعي موجودات غيرهوشمند که تاس بدان جهان تعلق دارد، موجوديتي وجود دارد که اين نظريه را به شکل علمي نقض کند يا نه، توجه‌تان را به اين نکته جلب مي‌کنم که نيما با اينکه از ناتواني ما از پيش‌بيني رفتار تاس خبر مي‌هد - يعني با اينکه هنوز نتوانسته‌ايم تاس را با تعريف‌مان از يک سيستم مجبور که منوط به آگاهي از رفتار بعدي سيستم است، تطبيق دهيم - باز اشکالي نمي‌بيند که ما تعريف سيستم مجبور را درباره‌ي آن نيز صادق بدانيم و بگوييم که با داشتن ورودي‌هاي لازم مثل سرعت پرتاب تاس و امثال آن، شماره‌اي که تاس به من نشان خواهد داد قابل پيش‌بيني است. اما قبل از هر چيز ببینیم که در بحث‌های علمی چه مواقعی پاي احتمالات را پيش مي‌کشيم:

1- وقتي تعداد موجوديت‌هاي در حال بررسي و يا ورودي‌هاي دخيل در رفتار آن موجوديت ها (و يا هر دوی این عوامل) آن چنان زياد باشد که ما قادر نباشیم به ازاي تمام موجوديت‌هاي موجود، تمام قوانيني را که در ارتباط با يک موجوديت، رفتار آن و نيز ورودي‌هايش می‌دانیم، بررسي کنیم. فرض کنیم "ظرف پر از گازي در اختيار ماست. براي آن که بتوان حرکت هر ذره را دنبال کرد بايد درصدد يافتن حالت‌هاي اوليه‌ي هر ذره، يعني مکان و سرعت اوليه‌ي همه‌ي ذرات، برآمد. چون عده‌ي ذرات بي‌اندازه زياد است، به فرض که چنين عملي امکان‌پذير باشد، عمر آدمي کفايت نمي‌کند که نتايج اندازه‌گيري را روي کاغذ بياورد. حال اگر کسي بخواهد براي محاسبه‌ي مکان نهايي ذره‌ها روش‌هاي معمول در مکانيک کلاسيک را بکار برد، اشکالات به حدي خواهد بود که کار غيرممکن مي‌شود. از لحاظ اصول مي‌توان از همان روشي استفاده کرد که در حرکت سيارات بکار مي‌رود. ولي در عمل اين روش بي‌ثمر است و بايد به روش آمار توسل جست. در اين روش از آگاهي دقيق نسبت به حالت‌هاي اوليه صرف‌نظر مي‌شود. دانش ما نسبت به وضع دستگاه در يک لحظه‌ي معين اندک است و در نتيجه نسبت به آينده و گذشته‌ي آن کمتر مي‌توانيم اظهار نظر کنیم." دقت کنيد که آنچه اینشتین تحت عنوان "عدم کفايت عمر آدمي در ثبت تمامی نتايج اندازه‌گيري شده روي کاغذ" نام می‌برد، لاپلاس نيز به گونه‌ای دیگر اشاره مي کند: "(اگر شعوري) چنان فراخ‌انديش باشد که بتواند اين داده‌ها را تحليل کند ... " و به نظر من منظور نيما از عبارت "ناتواني" در پيش‌بيني رفتار يک تاس نيز از اين جنس است. اگر تنها نقش احتمال در علوم، پوشش دادن به ضعف بشري در ذخيره و تحليل تعداد زياد پارامترهاي دخيل در رفتار يک سيستم باشند و تنها جايي که نام تصادف به ميان مي‌آيد، جايي باشد که پردازش ورودي‌هاي فراوان به صرفه نباشد، مي توان اين فرضيه را نيز مطرح کرد که با افزايش قدرت پردازش بشر مثلا با کامپيوترها و روش‌هاي محاسباتي سريع، ديگر نيازي به توسل به احتمال و تصادف نيز نباشد و همه چيز را به دانش يقيني ماشين‌ها موکول کرد. من با اين فرضيه به اين شکل محدود موافقم که حوزه‌هايي را که رویکرد ما به بحث احتمال جهت شناخت آنها، تنها به دليل عدم اشراف ما به تمام فاکتورهاي دخيل و نيز نقص توانايي ما در پردازش همه‌ی آن فاکتورها باشد، می‌توانیم با افزايش قدرت پردازش‌ روز به روز بیشتر و بیشتر تحت سیطره‌ی دانایی خود در‌آوریم. اما مي‌خواهم دوباره توجه‌تان را به اين نکته جلب کنم که، همانطور که قبلا هم اشاره کردم، در تعريف ارائه شده از سیستم‌های مجبور و مختار، مجبور يا مختار بودن يک سيستم به آگاهي کامل يا ناقص ما به آن سيستم و حتا ميزان دانايي ما از آن سيستم وابسته است. من با سهيل موافق‌ هستم که ما با افزايش سطح دانايي‌مان (مثلا با اکتشاف) توانايي خود را براي پيش‌بيني دنياي اطراف‌مان افزايش داده‌ايم و البته به نظرم نادرست است اگر بگوييم با شناسايي بيشتر دنياي اطراف‌مان و افزایش قدرت پیش‌بینی خود از رفتار آن، پرده از مجبور بودن دنياي اطراف‌مان برداشته‌ايم. بلکه بهتر است بگوييم ما با شناسایی دنیای اطراف‌مان، تنها قواعد ناشناخته‌اي را که قبلا به جبر، شانس و قضا و قدر و امثال آن نسبت مي‌دادیم، شناخته‌ايم.
2- اما علم نشان داده که کاربرد احتمالات تنها به حوزه‌ی نادانسته‌ها محدود نیست. من مي‌خواهم علي‌رغم نظر سهيل پاي فيزيک کوانتوم را اينجا به بحث باز کنم. اگر از جزئيات آزمايش‌هاي فيزيکي مربوطه بگذريم، مي‌توان موضوع را اينگونه خلاصه کرد که "نمي‌توان مسير يک الکترون تنها را پيش‌بيني کرد". به عبارت ديگر "قوانين فيزيک کوانتوم سرشتي آماري دارند. بدين معني که بر يک دستگاه منفرد مربوط نمي‌شوند بلکه بر انبوهي از دستگاه‌هاي مشابه قابل انطباق هستند. ... هيچ نشانه‌اي از قانوني که بر رفتار فردي آنها ناظر باشد در دست نيست. فقط مي‌توان قوانيني آماري تدوين کرد، قوانيني که بر مجموعه‌ي بزرگي از اتم‌ها حاکم‌اند...امکان ندارد که بر مبناي فيزيک کلاسيک معمولي مکان و سرعت يک ذره‌ي بنيادي را، بصورتي که در فيزيک معمولي معمول است، تعيين کرد يا مسير آينده‌ي آن را پيش‌بيني نمود... " و نهايت امر اينکه "چيزي که ما را به تغيير در نگرش کلاسيک وا مي‌دارد تفکر صرف يا ميل به تازگي و نوآوري نيست، بلکه ضرورت بي‌چون‌وچراست." پس به نظر مي‌رسد که نظريات علمي‌اي نيز وجود دارند که مبنا را بر سرشت آماري و احتمالاتي برخی موجوديت‌ها (حداقل اتم‌ها) گذاشته باشند. اين بار ديگر پاي تصادف و آمار به علت عدم توانايي ما در پردازش برخي فرايندهاي پيچيده به معادله‌ي پيش‌بيني باز نشده است بلکه نظريه‌ي فيزيک کوانتوم مدعي‌ست برخي تجربه‌هاي علمي سرشتي آماري دارند و اينجاست که تفاوت ميان يک نظريه‌ي علمي از جنس فيزيک نيوتني و نيز يک نظريه‌ي علمي از جنس فيزيک کوانتوم که اینشتین مبدع آن بود، هويدا مي‌شود (ایده‌ی جبرگرایانه‌ای که در ابتداي اين نوشته آمد متعلق به فیزیکدانی‌ست که در آن فضای نيوتني نفس مي‌کشيد و با تمام نبوغ خود سعي داشت با توجيه وجود موجوديتي فرضي و موهوم به نام فضاي کشسان اتر و و تبيين ويژگي‌هاي آن، مانع از خدشه‌دار شدن اصول فيزيک نيوتني شود). البته با سهيل موافقم که اشتباه است اگر بخواهيم از اين فرضيه‌ي علمي مستقيم یا غیر مستقیم به اختيار بشري برسیم. اين دو مفهوم، متعلق به دو فضاي مختلف هستند. البته بديهي‌ست که ابعاد بزرگ انسان در مقايسه با ذرات ريز بنيادي دليل نمی‌شود که تصميم‌گيري مغز انسان را نیز به فيزيک ابعاد بزرگ يا همان فيزيک کلاسيک نيوتوني حواله‌ دهیم. اين تاکيد براي آن است که براي تشريح نظر خودم درباره‌ی جبر و اختیار انسان از نظريه‌ي فيزيک کوانتوم درباره‌ي رفتار اتم‌ها استفاده خواهم کرد البته فقط در مقام تشبيه و مقايسه و نه برای بسط آن و چیزی شبیه استدلال جزء به کل و امثال آن.

× و اما اينکه نيما در ادامه گفته "اختيار ما عليت را به زير سوال مي‌برد." و سهيل گفته که "بسياري اوقات عدم اطلاع و عدم اطمينان حلقه‌ي گمشده‌ي يک بحث عليتي است". فکر مي‌کنم مشکل در اينجاست که اين اختيار ما نيست که عليت را به زير سوال مي‌برد بلکه هيوم اين کار را چند صد سال پیش انجام داده است:
"بي‌مناسبت نيست چند نکته نيز درباره‌ي سابقه‌ي تاريخي مساله‌ي علت و معلول در اينجا بيفزاييم. تصور ارسطو از علت، نمونه‌ي تصور اصحاب اصالت ماهيت است... مساله نزد وي، مساله‌ي تبيين دگرگوني يا حرکت است. اين امر با رجوع به ساخت پنهاني اشياء تبيين مي‌شود. مذهب اصالت ماهيت، نزد بيکن و دکارت و لاک و حتا نيوتن نيز يافت مي‌شود. ولي نظريه‌ي دکارت راهي براي نظر کردن در آن به نحو تازه‌اي مي‌گشايد. دکارت ماهيت هر جسم طبيعي را بعد يا امتداد مکاني يا شکل هندسي آن مي دانست و به اين نتيجه رسيده بود که اجسام فقط با وازنش ممکن است بر يکديگر اثر بگذارند. هر جسم متحرک ضرورتا بايد جسم ديگر را از جايش پس بزند زيرا هر دو داراي ابعادند و بنابراين ممکن نيست يک مکان را اشغال کنند. پس معلول ضرورتا در پي علت مي‌آيد و هر تبيين علي راستين (رويدادهاي فيزيکي) بايد بر حسب وازنش صورت بگيرد. نيوتن نيز اين نظر را مسلم مي‌شمرد و آن را در نظريه‌ي گرانش که خود واضع آن بود، بکار گرفت (و در آن به جاي وازنش، تصور کشش را بکار برده بود). عقيده‌ي مورد بحث هنوز هم در فيزيک پيرواني دارد و بعضي همچنان از فکر "تاثير از راه دور" ناخشنودند. بارکلي نخستين کسي بود که تبيين بر اساس ماهيت نهاني را مورد انتقاد قرار داد، خواه اين ماهيت به منظور "تبيين" جاذبه‌ي نيوتني وارد بحث شود و خواه سرانجام به نظريه‌ي وازنش دکارت منتهي گردد. او بر آن بود که علم بايد به جاي تبيين بر پايه‌ي پيوستگي‌هاي ذاتي يا ضروري، صرفا به توصيف بپردازد. اين نظريه بعدها به يکي از ارکان مذهب تحققي (يا پوزيتيويسم) مبدل شد ولي اگر نظريه‌ي ما در باب تبيين علي معتبر دانسته شود، ديگر فايده‌اي از آن حاصل نخواهد شد زيرا در آن صورت تبيين نيز گونه‌اي توصيف خواهد بود منتها توصيفي که در آن از فرضيه‌هاي کلي و شرط‌‌هاي بدوي و استنتاج منطقي استفاده مي‌شود. مهمترين نکته را هيوم درباره‌ي عليت بيان کرد (هرچند سکستوس امپيريکوس، از شکاکان يوناني سده‌هاي دوم و سوم ميلادي، غزالي و ديگران نيز قبلا افکاري نظير او پيدا کرده بودند). هيوم در مخالفت با عقايد دکارت، متذکر شد که ما ممکن نيست چيزي درباره‌ي ارتباط ضروري دو رويداد A و B بدانيم. تنها چيزي که امکان دارد بدانيم اين است که رويدادهاي نوع A (يا مانند A) تاکنون رويدادهاي نوع B (يا مانند B) را در پي داشته‌اند. مي‌توانيم بدانيم که اينگونه رويدادها عملا مرتبط به يکديگر بوده‌اند؛ اما چون ممکن نيست بدانيم که اين ارتباط، ارتباطي ضروري است، فقط ممکن است بگوييم که اين ارتباط در گذشته برقرار بوده است. در نظريه‌ي ما ايراد هيوم کاملا بحساب گرفته ‌شده است، اختلاف ما با او از اين جهت است که اولا، در نظريه‌ي ما اين فرضيه‌ي کلي بصراحت صورت‌بندي شده است که رويدادهاي نوع A هميشه و همه جا رويدادهاي نوع B را در پي دارند و ثانيا، به صدق اين گزاره حکم شده است که A علت B است مشروط بر آنکه فرضيه‌ي کلي صادق باشد. به عبارت ديگر هيوم فقط به خود رويدادهاي A و B مي‌نگريست و نمي‌توانست هيچ اثري از پيوستگي علي يا ارتباط ضروري ميان آنها بيابد حال آنکه ما يک چيز سوم، يعني يک قانون کلي، نيز به آن دو مي‌افزاييم و در چارچوب اين قانون، درباره‌ي پيوستگي علي يا حتا رابطه‌ي ضروري سخن مي‌گوييم. في‌المثل، ممکن است تعريفي بدين شرح بدهيم که: رويداد B با رويداد A پيوستگي علي (يا ارتباط ضروري) دارد به اين شرط و تنها به اين شرط که A (به معنايي که در تعريف معناشناختي سابق آمد) علت B باشد. در مورد صدق قوانين کلي ممکن است بگوييم که قوانين کلي بيشماري هست که صدق‌‌شان را در زندگي روزانه هرگز مورد ترديد قرار نمي‌دهيم و بنابراين، همچنين مواردبي‌شماري عليت هست که در زندگي روزانه "پيوستگي ضروري علي" در آنها هيچ گاه مورد ترديد قرار نمي‌گيرد. اما از نظر روش علمي، وضع تفاوت مي‌کند. صدق قوانين علمي را هرگز ممکن نيست عقلا احراز کنيم؛ تنها کاري که از دستمان برمي‌آيد اين است که اينگونه قوانين را به آزمون‌هاي شديد بگذاريم و (قوانين) کاذب را از اين راه حذف کنيم (و اين شايد جان کلام در منطق اکتشاف علمي است). پس هر قانون علمي تا ابد کيفيت نظريه خواهد داشت و صرفا يکي از فرض‌هاي ما خواهد بود و از اين رو، هر گزاره‌اي درباره‌ي ارتباط علي خاص نيز داراي همين کيفيت خواهد بود. هرگز نخواهيم توانست (به معناي علمي) يقين کنيم که A علت B است زيرا هيچ گاه نمي‌توانيم يقين داشته باشيم که فرضيه‌ي کلي مورد نظر، هر قدر هم خوب آزموده شده باشد، صادق است."

× من تابه‌حال سعي کردم بعد از تلاش در نشان دادن نکته‌ای مبهم ولی مهم درباره‌ي تعريف ارائه شده از يک سيستم مجبور، درباره‌ي شواهد و دلايلي که نيما در تاييد نظريه‌اش ارائه نموده، تشکيک کرده و قدرت و استحکام آنها را ‌زير سوال ببرم ولي به هر ترتيب فرضيه‌ي ايشان مبني بر اصالت اجبار در جهان همچنان پابرجاست. تصور مي‌کنم وقت آن است که نظريه‌ي خودم درباره‌ي جبر و اختيار در زندگي انسان‌ها را تشریح کنم ولي قبل از آن، فرضيه‌ي نيما را از ديدگاه ابطال‌پذيري نيز بررسي مي‌کنم و تصور مي کنم نظريه‌ي پوپر در ارتباط با اصل عليت که در بالا بدان اشاره کردم نيز در همين راستاي ابطال‌پذيري قابل درک بهتر است. پوپر در تعريف اصل ابطال‌پذيري مي‌گويد:
"يک نظريه‌ي علمي-تجربه با نظريه‌هاي ديگر متفاوت است چون امکان دارد با نتايج احتمالي باطل شود... يک نظريه بخشي از دانش تجربي است، اگر و تنها اگر، در مقابله با تجربيات ممکن قرار گيرد و لذا اصولا به کمک تجربه ابطال‌پ‍ذير باشد." پوپر اين نظریه را که "مي‌توان با واکسيناسيون با بيماري آبله مقابله کرد" به خاطر همين که با تجربه ابطال‌پذير است، يک نظريه‌ي علمي-تجربي مي‌داند و در مقابل نظريه‌ي روانکاوي فرويد را يک نظريه‌ي خارج از علم-تجربه قلمداد مي‌کند. پوپر البته ادعا نمي‌کند که فرويد بينش‌هاي درست زيادي نداشت بلکه بحث او بر سر اين است که "نظريه‌ي وي يک علم تجربي نيست يعني اينکه به طور کامل آزمايش‌پذير نيست". علم فيزيک (چه دستگاه مکانيک نيوتني و چه دستگاه نسبيتي اینشتیني) هر دو ابطال‌پذيرند و "شايد بتوان گفت که علم فيزيک در تضاد با مجموعه‌ي کاملي از رفتارهاي قابل تصور پيکره‌هاي فيزيک است – درست برخلاف روانکاري که در تضاد با هيچگونه رفتار متصور انساني نيست". اين بدان معنا نيست که نظريه‌ي علمي بايد با اولين تلاشي که در مخالفت با آن و در جهت ابطال آن صورت پذيرد، دست‌ها را به علامت تسليم بلند کند. به عنوان نمونه اگر کسي را پيدا کنيم که علي‌رغم واکسيناسيون دچار آبله شده باشد، نظريه‌ي واکسيناسيون رابه چالش ‌طلبيده‌ایم و اين نظريه نیز در مقابل به روش‌هاي مختلفي ازجلمه با زيرسوال بردن شرايط واکسيناسيون فرد مربوطه، سعي در تبرئه‌ي خود خواهد نمود. پس کاربرد معيار ابطال‌پذيري هميشه آسان نيست. تصور من بر اين است که نظريه‌اي که ادعا مي‌کند "اگر وضعيت فعلي يک سيستم، تمام ورودي‌ها و قوانين حاکم بر آن را بدانيم، مي توانيم وضعيت آينده‌ي آن را پيش‌بيني کنيم" در مرز يک نظريه‌ي ابطال‌ناپذير و در نتیجه غیرعلمی قرار دارد. شايد بد نباشد براي روشن شدن بحث، يک فرضيه‌ي ديني را مطرح کنم که مدعی‌ست اگر مومن چهل روز دلش را براي خدا و فقط براي خدا صاف کند، خدا چشمه‌هاي معرفت را بر دل او جاري مي‌کند. حال اگر کسي چهل روز چنان تجربه‌اي را از سربگذراند ولي سرچمشه‌ي معرفتي در دلش نجوشد، آيا اين فرضيه باطل شده است؟ مدعي به راحتي مي‌تواند ما را به خود فرضيه حواله دهد که لابد آن فرد دلش را بصورت کامل خالص نکرده بوده و چه بسا به اميد آن چشمه‌هاي معرفت و يا آزمودن اين روايت ديني، دست به چنان تجربه‌اي زده است. دقت کنيد که به هیچ وجه لطمه‌اي به معناي ديني يا عرفاني (و البته غيرعلمي) اين روايت وارد نشده است. پوپر مي‌گويد: "منشا تاريخي نظريه‌هاي علمي عمدتا متافيزيک است و با متافيزيک اين تفاوت را دارند که رسوبات ابطال‌پذير آن هستند." درباره‌ي فرضيه‌ي سيستم‌هاي مجبور نيز فکر کنم راه همیشه براي مدافع آن نظريه باز است تا کسي را که مدعي‌ست نمونه‌اي ناقض نظريه يافته، به اين متهم کند که لابد در جايي دچار بي‌دقتي شده و يکي از بي‌شمار فاکتورهایي را که مي‌بايست بررسي مي‌کرده، بررسي نکرده است و به همین دلیل نتوانسته است رفتار آینده‌ی سیستم را بصورت کامل پیش‌بینی کند و حتا خطاب به کسی که آن را به چالش کشیده بگوید که اصلا مگر در اين فرضيه گفته شده است که لزوما مي‌توان آن را بصورت تمام و کمال در معرض تجربه و آزمون قرار داد؟

× و در انتها نظريه‌ي من؛ من سعي مي‌کنم در فرضيه‌اي که مطرح مي‌کنم، این مفاهیم را دخالت دهم: گزينه‌هاي قابل انتخاب و تعدد آنها، عوامل خارج از فرد انتخاب کننده، تفکيک بين موضوع پيش‌بيني‌پذيري و موضوع جبر و اختيار و رابطه‌ي آگاهي با اين هر دو. اگر به رفتار الکترون‌ها طبق نظريه‌ي فيزيک کوانتوم بازگرديم، من رفتار هر انسان را به يک الکترون تشبيه مي‌کنم و با سرقت از گرامر و جملات نظريه‌ي کوانتوم مي‌گويم که "نمي‌توان مسير يک انسان تنها را بطور کامل پيش‌بيني کرد. به اين معنا که علي‌رغم افزايش دقت پيش‌بيني رفتار يک انسان منفرد (با افزايش آگاهي ما بر آن انسان)، در نهايت پيش‌بيني رفتار انسان‌ها سرشتي ذاتا آماري دارد. یعنی پيش‌بيني‌هاي ما به هيچ وجه به طور کامل بر يک انسان منفرد منطبق نيست بلکه فقط در صورت انطباق بر انبوهي از انسان‌‌هاي مشابه قابل اتکا مي‌باشد. هيچ نشانه‌اي از قانوني که بر تمام رفتار فردي انسان‌ها ناظر باشد در دست نيست. فقط مي‌توان قوانيني آماري تدوين کرد، قوانيني که بر مجموعه‌ي بزرگي از آدم‌ها حاکم‌اند."
به عبارت ديگر
1- من نيز مثل سهیل اساسا اختيار يا جبر را مساله‌اي در ارتباط با انتخاب انسان زنده مي‌بينم و نه در ارتباط با موجوديت‌هايي که به عنوان ارگان زنده شناخته نمي‌شوند (تاس و الکترون و ...).
2- در هر تصميم‌گيري وقتي مي‌توان صحبت از داشتن اختيار کرد که حتما بيش از يک گزينه بصورت بالقوه براي انتخاب داشته باشيم. موضوع اين است که اگر قرار باشد در مغازِه‌اي که فقط يک جفت کفش دارد، کفشي بخريد، شما اختياري نخواهيد داشت. يقينا اين وضعيت يک وضعيت اجباري خواهد بود. به همين ترتيب هر چه گزينه‌هاي پيش روي شما بيشتر و متنوع‌تر باشد، امکان انتخاب بالقوه‌ي شما بيشتر خواهد بود.
3- اگر موجودي گزينه‌هاي پيش روي شما را کم يا زياد کند، بر ميزان اختيار و آزادي شما تاثير گذاشته است. اين چنين است که نقش اکوسيستم، اجتماع و قوانين آن و ساختارهاي مستبد يا ليبرال در انتخاب اجباري يا اختياري ما وارد مي‌شود؛ به عبارت ديگر، اختيار يا جبر لزوما مفهومي تماما فردي نيست.
4- اختيار يک ماهيت کمي است که از مقدار 0 به معناي اجبار کامل تا 100 به معناي اختيارکامل قابل تصور است. وقتي ما فاقد اختيار کامل هستيم که مثلا گزينه‌هاي پيش روي ما فقط و فقط يک مورد باشد (البته با فرض اينکه مجبور به انتخاب هستيم والا در وضعيت تک گزينه‌اي نيز با عدم انتخاب همان يک کانديد ارائه شده، از حداقلي اختيار ممکن مي‌توان استفاده کرد) و یا ما به دلیل عدم آگاهی از طیف گزینه‌های پیش‌روی‌مان خود را مقید به انتخاب یکی از آنها کنیم. مي‌توان حالاتي را تصور کرد که يک موجود زنده بتواند تمام گزينه‌هاي ممکن را براي يک انتخاب خاص در پيش رو داشته باشد ولي اين لزوما بدان معنا نيست که در هر وضعيت انتخابي، اختيار ما 100 باشد و درواقع به نظر مي‌رسد که هميشه هر انسانی به خاطر ويژگي‌هاي ناشي از انسان بودنش در برخي تصميم‌گيري‌ها گزينه‌هاي پیش‌رویش محدود است (مثلا اینکه ما لااقل فعلا نمی‌توانیم برای رفتن از اتاق خواب به هال خانه‌یمان پرواز کنیم).
5- هر چه دانش ما از يک انسان بيشتر باشد يعني هر چه دانايي ما از وضعيت فعلي آن موجود، ويژگي‌هاي وي، احتمالا سلايق و ذوق او و نيز – حوزه‌ای که در بالا به آن اشاره شد یعنی - گزينه‌هاي پيش روي او در موقعيت يک انتخاب بيشتر باشد، گزينه‌ي انتخابي او را با احتمال بيشتري مي‌توانيم حدس بزنيم. ولي اين لزوما لطمه‌اي به آزادي انتخاب او وارد نمي‌کند مگر اينکه ما بخواهيم او را وادار به انجام انتخابي کنيم که حدس زده‌ايم. درواقع طبق اين تعريف دانايي ما از يک موجود ديگر ربط مستقيمي به ميزان اختيار يا جبر وي ندارد.
6- برخلاف مورد قبلي ميزان دانايي ما از خودمان، وضعيت جاري در محيط اطراف‌مان و قواعد حاکم بر پيرامون‌مان و نیز گزينه‌هاي پيش روي‌مان ممکن است در ميزان اختيار ما دخيل باشد. هرچه شما شهري را بهتر و بيشتر بشناسيد، گزينه‌هاي بيشتري براي انتقال از يک نقطه يه نقطه‌اي ديگر پيش روي‌تان خواهد بود. البته اين لزوما به اين معنا نيست که کسي که مدير پروژه‌ي طراحي نقشه‌ي شهري باشد، در هر مسافرت شهري‌ تمام گزينه‌ها را سبک و سنگين مي‌کند. فکر نکردن هر روزه به گزينه‌ها و انتخاب از روي عادت، عرف و آموزش عمومي نيز يکي از گزينه هاي پيش روي اين مهندس است.
7- من در تعدادی از اصول فوق‌الذکر از کلمه‌ی احتمال استفاده کرده‌ام. این کاربرد از جنس کاربرد آن در نظریه‌ی فیزیک کوانتوم است. یعنی اینکه وقتی می‌گوییم احتمال پیش‌بینی‌پذیری رفتار یک انسان چنین و چنان است، فرض ما مبتنی بر تعداد موقعیت‌های انتخاب‌های زیاد (به تعداد مفکی) برای یک انسان و یا موقعیت‌های زیاد برای انسان‌های زیاد است. حال که من از صفت نسبی‌ای مانند زیاد استفاده ‌می‌کنم، آیا سعی ندارم نظریه‌ام را در مقابل ایده‌ی ابطال‌پ‍ذیری ایمن کنم؟ فکر نمی‌کنم؛ به همان ترتیب که ایده‌ی واکسن آبله و تاثیر آن در مقابله با بیماری علی‌رغم وابسته بودن به تعدادی نمونه‌ی آماری نظریه‌ای کاملا علمی محسوب می‌شود، وابسته بودن نظریه‌ی من به تعدادی نمونه‌ی آماری از انسان‌ها و موقعیت‌های تصمیم‌گیری‌شان نیز خدشه‌ای به تجربه‌پذیری و ابطال‌پذیری آن و نتیجتا علمی-تجربی بودنش وارد نمی‌کند.
× منابع:
جبر یا اختیار، نیما دارابی
جامعه‌ی باز و دشمنان آن، کارل پوپر، ترجمه‌ی عزت الله فولادوند، انتشارات خوارزمی، چاپ سوم 1380
زندگی سراسر حل مسئله است، کارل پوپر، ترجمه‌ی شهریار خواجیان، نشر مرکز، چاپ پنجم 1387
تکامل فیزیک، آلبرت اینشتین و لئوپولد اینفلد، ترجمه‌ی احمد آرام، انتشارات خوارزمی، چاپ سوم 1384
سرگذشت فیزیک نوین، میشل بیزونسکی، ترجمه‌ی لطیف کاشیگر، نشر فرهنگ معاصر، چاپ اول 1385

۱۳۸۷/۴/۲۰

طرحی برای یک ترانه

چته داداش چرا هل مي‌دي، دارم مي‌افتم پايين
ما مثلا آخه داداشيم، شما و من و بنيامين
شما يه چيزي بهش بگين، دارم مي‌افتم تو چاه
عجب غلطي کردم من، با شما افتادم تو راه
خدا، اينجا کجاست ديگه، چي شد کارم به اينجا کشيد
طنابو نکش بالا ديگه، شما داريد کجا مي‌ريد
همه جام درد مي‌کنه، استخونام تير مي‌کشه
در چاهو ديگه نذاريد، چقدر طول مي‌کشه
ديگه کارم تمومه، ديگه کارم تمومه
استخونام تير مي‌کشه، همه‌جام درد مي کنه

نه اينطوري نمي‌شه، وِل بدي کارت تمومه
بذار چشات عادت کنه، حتما يه راهي مونده
بايد حواسمو جمع کنم، چي شد کارم به اينجا کشيد
همه‌اش مال اون خوابه، مي‌گفت که بايد پريد
چي شد که اون خوابو ديدم، خواب من و آسمون
داشتم زندگيمو مي‌کردم ، من و پدر و مادرمون
نه اينطوري نمي‌شه، شل کني کارت تمومه
بذار چشات عادت کنه، حتما يه راهي مونده

خواب من و پريدن؟ نبايد اون خوابو مي‌ديدم
حتا توي خوابم هم نبايد که مي‌پريدم
حالا به جاي آسمون افتادم توي اين چاه
برادرام که رفتند، من موندم و چاه و ماه
نه اينطوري نمي‌شه، ول بدي کارت تمومه
بذار چشات عادت کنه، حتما يه راهي مونده

صبر کن انگار يه خبريه، بنيامينه برگشته؟
نه، مي‌خوان آب بکشن، اين چاه که خشک خشکه
يا اين طنابو مي‌گيري، يا ديگه کارت تمومه
بايد برم اون بالا، هنوز پريدن مونده
نه اينطوري نمي‌شه، ول بدي کارت تمومه
بذار چشات عادت کنه، حتما يه راهي مونده
بايد حواسمو جمع کنم، چي شد کارم به اينجا کشيد
همه‌اش مال اون خوابه، مي‌گفت که بايد پريد

۱۳۸۵/۲/۳

و دیگربار به صورت کلمه درآمد

در زیر ترجمه ی یک شعر سریانی را می خوانید که غیر از جذابیت های خاصش، برای من از بابت شباهت فراوانش به یکی از افسانه های اصیل مانوی و نیز داستان یوسف کنعانی جالب است. متاسفانه منبع اسطوره ی مانوی را پیدا نکردم (کتابش را ظاهرا گم کرده ام) ولی مضمون آن، سفر شاهزاده ی سرزمین نور (جایی در شمال و بالا) به سرزمین تاریکی (جایی در جنوب و پایین) بود که در این سفر توسط نیروهای پادشاه تاریکی اسیر و زندانی می شود و طی آن پادشاه و شاهزادگان سرزمین نور جلسه ای ترتیب داده و با هم او را به سرزمین نور فرامی خوانند. داستان یوسف هم که معرف حضور است و فقط کافی ست به سمبل چاه (تاریک و پایین) و مصر بیشتر دقت کنید. درواقع زیبایی اصلی اسطوره ها برای من در همین است که یک اسطوره را بتوانم در زمان های دیگر، سرزمین های دیگر و با شکل های دیگر تشخیص دهم و شاید (شاید) بتوانم در نوشته ای از خودم آن را دوباره تکرار کنم:

منظومه ی موسوم به جامه ی فخر که شاید آن را خلعت تشریف هم بتوان خواند و آن را قصیده ی مروارید هم خوانده اند، در نیمه ی دوم قرن دوم میلادی به زبان سریانی انشاء شده است. ترجمه ی این قصیده از روی چند نقل اروپایی و مخصوصا با توجه به یک نقل انگلیسی آن که در کتاب Happold آمده است، آورده می شود:
1
آنگاه که درست کودکی خردسال بودم
در خانه ی ملکوت پدر خویش بسرمی بردم
و در ثروت و جلالِ آنها که مرا پرورش می دادند، از لذت برخوردار بودم
از شرق که خانه ی ما بود، پدر و مادرم
مرا با توشه ی راه روانه کردند
از سرمایه های گنجهای ما نیز
برای من بارتوشه ای فراهم آوردند که
بس کلان بود لیکن چندان سبک می نمود که
خود می توانستم به تنهایی آن را با خویش برگیرم ...
جامه ی فخر را
که از راه محبت برای من ساخته بودند از من بستدند
و قبای ارغوانیم را نیز
که فراخور بالای من بافته شده بود از من بازگرفتند
آنگاه با من عهدی کردند که
آن را هم در قلب من نوشتند تا از یاد نرود:
"اگر تو به سرزمین مصر فرودآیی
و در آنجا گوهر یکتایی را
که درون دریاهاست و اژدهایی گران دم
آن را نگه می دارد، بازآوری
آنگاه توانی که جامه ی فخر
و قبای ارغوانی را که بر بالای آن می پوشند بر تن کنی
و همراه با برادر خویش، دومین فرزند ما
وارث ملکوت ما گردی"
2
من شرق را فرو گذاشتم و به همراه
دو تن ندیمان خویش فرود آمدم
از آنکه راه سخت بود و پرخطر
و من خردتر از آن بودم که به تنهایی در آن قدم گذارم ...
چون دورتر فرود آمدم به مصر رسیدم
و ندیمان همراه از من جدا شدند
من یکسره به نزدیک اژدها آمدم
و نزدیک جایگاه او نشست گرفتم
تا مگر بدان هنگام که وی می خوابد یا دیده فرو می بندد
من گوهر خویش از آنجا برگیرم
در آنجا من چون بیکسی بودم تنها
و در نزد همسایگان چون بیگانه ای می نمودم.
با اینهمه در آنجا بزرگ زاده ای را دیدم
که از دیار سپیده دم برخاسته بود و با من خویشی داشت
جوانمردی خوب دیدار و بختیار که آمد و به من پیوست
وی را همدم خویش کردم
- و رفیقی که در آنچه داشتم با من انباز شود.
وی مرا از مصریان برحذر داشت
و از درآمیختن با ناپاکان نیز.
من لباس آنان را بر تن داشتم
تا آنها را ظن نیفتد که من
از راه دور آمده ام تا گوهر را فروگیرم
و تا مگر اژدها را بر خویشتن نشورانم
اما احوالی پیش آمد که
آنها دریافتند من از سرزمین آنها نیستم
آنگاه از روی خدعه با من آشنایی گرفتند
و از خورش خویش به من نیز بدادند
و من از یاد بردم که خود پادشاه زاده ام
و به بردگی پادشاه آنها تن دردادم
گوهر را نیز که پدر و مادرم
مرا به خاطر آن فرستاده بودند از یاد بردم
و از گرانی خورش های آنها
به خوابی گران درافتادم
3
اینهمه که روی داد
پدر و مادرم از بالا عیان می دیدند و از آن نگران بودند
آنگاه در قلمرو ملکوت فرمان چنان رفت
که همگان به درگاه بشتابند:
شاهان و سروران سرزمین پارت
و جمله ی شهزادگان شرق آنجا حاضر آیند
پس همگی در آن انجمن چنان رای زدند
که نمی بایست مرا در مصر رها کنند
پس نامه هایی برای من نوشتند
و هر یک از بزرگزادگان نام خویش بر آن نهاد:
"از نزد ما – شاه شاهان، پدر تو
و از مادر تو – ملکه ی سپیده دم
و از جانب دومین فرزند ما، برادر تو
به تو – ای پسر، که در سرزمین مصر فرود آمده ای
درود باد!
برخیز و از خواب خویش سربردار
به سخن و نامه ی ما گوش فراده،
یادآر که تو پادشاه زاده ای
و بنگر تا در بردگی خویش چه کس را خدمت می کنی
بدان گوهر بیندیش
که به خاطر آن راه مصر پیش گرفتی
جامه ی فخر را بیادآر
قبای پرجلال خویش را بیادآر
که بر تن کنی و خویشتن بدان بیارایی
و آنگاه نام تو
در کتاب قهرمانان خوانده خواهد شد
و با خلف ما که برادر تست
وارث ملکوت ما خواهی گشت"
آن نامه، صورتِ عقاب را
که در بین همه ی بالداران پادشاه است بگرفت
و به پرواز درآمد و کنار من فرونشست
و دیگربار به صورت کلمه درآمد
از صدای او و از آواز بال او
من از خواب ژرف خویش بیرون آمدم و برجستم
مهر از آن برگشودم و آن را خواندن گرفتم
هم بدانگونه که در قلب من درنگاشته بودند
حروف آن نامه نیز همچنان نبشته بود
یادم آمد که من پادشاه زاده ام
و پایگاه من آنچه را اقتضای طبع اوست طلب می کند
دیگربار به آن گوهر اندیشیدم
که به خاطر آن مرا به مصر گسیل کرده بودند
آنگاه به افسون کردن
آن اژدهای مهیب گران دم پرداختم
وی را به خواب و بیخودی درافکندم
نام پدر خویش
نام برادر کهتر خویش
و نام مادر خویش، ملکه ی شرق را بر وی فروخواندم
و از آنجا گوهر را درربودم
و به خانه ی پدر خویش روی آوردم
جامه ی پلید و ناپاک آنها را
از تن برآوردم و هم در آن سرزمین فروگذاشتم و
از همان راه که آمده بودم
باز به روشنایی خانه ی خویش و به دیار سپیده دم بازگشتم
4
جامه ی فخر را که از تن برکنده بودم
و قبایی را که آن را فرومی پوشانید
از بلندی های سرزمین جرجانیه
پدر و مادرم بدانجا نزد من فرستادند
در یکدم، همانگاه که آن را دیدم
جامه ی فخر همچون ذات و هستی خود من می نمود
همه ی آن را در همه ی وجود خویش
و همه ی وجود خویش را در همه ی وجود آن دیدم (و دریافتم که)
ما از جهت تعین دوگانه ایم
و باز از جهت وحدت یگانه ...
(و اکنون جامه ی فخر) با حرکت شاهانه ی خویش
به سوی من آهنگ داشت
و در دست آنکس که بخشاینده ی آن بود شتابی داشت
که تا من آن را بگیرم و دریافت دارمش
و من نیز عشقی که داشتم بر آنم می داشت
که تا بشتابم و آن را بازیابم و بگیرم
و من خویشتن را پیش می کشیدم تا آن را دریافتم
و خویشتن را به زیبایی رنگ آن بیاراستم
و قبای خویش را که رنگ های درخشان داشت
بر سراپای وجود خود فرو کشیدم
خویشتن را با آن بیاراستم
و تا دروازه ی سلام و سپاس برآمدم
پس سر خویش فرود آوردم
و به پیش جلالِ آنکس که آن را فرستاده بود
و من اینک فرمان او را به انجام رسانیده بودم
و او نیز آنچه را وعده داده بود به وفا آورده بود، درود فرستادم
آنگاه بر دروازه ی خانه زادان وی
در میان انبوه شهزادگانش درآمدم
از آنکه وی مرا با شادمانی پذیره گشته بود
و من با وی در ملکوت وی بودم.

ارزش میراث صوفیه، دکتر عبدالحسین زرین کوب، چاپ یازدهم 1382، موسسه ی انتشارات امیرکبیر

۱۳۸۵/۲/۱

خونه ی همسایه مهمونیه



فیلمنامه ي فیلم کوتاه
نام فیلمنامه: خونه ی همسایه مهمونیه
نویسنده: ناصر فرزین فر
زمان تخمینی: 15 دقیقه

پرویز، قهرمان فیلم، مردی سی و دو سه ساله است. او مردی تحصیل کرده است و با همسرش لاله در خانه ای در تهران زندگی می کند. آپارتمان آنها در جنوب شهر نیست. وضع مالی شان هم بد نیست.
    1. بیرونی. شب. داخل ماشین

پرویز را می بینیم که کنار یکی دیگر توی صندلی پشت ماشین نشسته است. کنار راننده زنی مانتویی نشسته. نواری که روشن است، نوار داریوش است. قیافه ی راننده را داخل آینه ی جلوی اتومبیل می بینیم. خیابان، خیابان کوچکی است. پرویز پولی را که در آورده به راننده می دهد و می گوید:

پرویز: آقا سر این کوچه لطف کنین.
راننده: پیاده می شین؟
پرویز: بله مرسی.

راننده سر کوچه ای نگه می دارد. مسافر کناری پرویز پایین می آید تا پرویز بتواند پیاده شود. پرویز پیاده می شود. چند قدم داخل کوچه می شود. کیفی کاری در دست دارد. می ایستد و به ساختمانی در دست راست نگاه می کند. خانه ی پرویز طبقه ی چهارم از این ساختمان شش طبقه است. هر طبقه دو پنجره دارد هم اندازه. از دید پرویز می بینیم که چراغ تمام طبقاتی که دیده می شوند روشن هستند غیر از مال خانه ی خودش. پرویز ساعتش را نگاه می کند و اندکی تعجب می کند از خاموش بودنشان. به راه می افتد.

    2. داخلی. شب. راه پله

پرویز کلید را می اندازد و داخل راه پله می شود. چراغ مدت دار را روشن می کند و راه می افتد. از جلوی در خانه ها که رد می شودصداهای مختلفی از داخل آنها شنیده می شود. صدای دعوای شاد بچه ها. صدای اخبار تلوزیون و جلوی دری که پر از کفش نا مرتب است، صدای مهمانی پر سر و صدایی که بلند است. چراغ مدت دار جلوی همین خانه خاموش می شود و برای لحظه ای همه جا خاموش می شود و البته صدای مهمانی همچنان می آید. ( شاید تا پرویز کلید را پیدا می کند و همه جا روشن می شود، زمان مناسبی برای نام فیلم باشد). پرویز چراغ را روشن می کند و راه می افتد. جلوی در خانه یشان کفش زیادی دیده نمی شود. یک جفت کفش ورزشی، پوتین کوهنوردی و یک جفت دمپایی. کلید می اندازد و وارد خانه می شود.

    3. داخلی. شب. داخل آپارتمان

پرویز وارد نشده چراغ را روشن می کند و با بسته شدن در باقیمانده ی صدای مهمانی همسایه ی پایینی به کل قطع می شود. خانه هنوز نیمه تاریک است. پرویز وارد می شود و کیفش را زمین می گذارد. انگار کسی خانه نیست ولی او صدا می زند: ( نه خیلی بلند)

پرویز: لاله! لاله خونه ای؟

کسی جواب نمی دهد. پرویز جلوتر می رود و در اتاق خواب تاریک را که باز می کند آرام می گوید:

پرویز: هنوز خوابی تنبل خانم؟

چراغ اتاق خواب را روشن می کند. تخت دو نفره ای را می بینیم. لحاف در یک طرف تخت مرتب است ولی طرف دیگر نامرتب. انگار که کسی آن را کنار زده و بیدار شده است. طرف نامرتب کنار میز پاتختی ست که یاعت و آباژوری رویش دیده می شود. پرویز بر می گردد و به طرف دری دیگر می رود که در حمام و دستشویی ست و می گوید:

پرویز: لاله دستشویی هستی؟

نرسیده به در دستشویی، می بینیم که درش اندکی باز می شود. داخل حمام و دستشویی تاریک است. سر لاله لای در است. لبخندی بر لب دارد و سرش که لای در است، خیس است:

لاله: دستشویی نه؛ حموم. الان میام بیرون.

پرویز می خندد و می گوید:

پرویز: العافیه (سعی می کند لهجه ی غلیظ عربی داشته باشد).

لاله هم می خندد و در را می بندد. پرویز مشغول کندن لباس های بیرون می شود و با صدای بلند خطاب به لاله می گوید:

پرویز: لاله! آی سعیدی اینا مهمونی دارن. یک سر و صدایی راه انداختن که نگو و نپرس. فکر کنم...

همین لحظه صدای رفت و آمدی در راه پله می شنود. پاورچین می رود پشت در و از چشمس بیرون را نگاه می کند. زن و شوهری را می بیند. شوهر از پله ها دارد پایین می آید ولی زن تقریبا نزدیک در ایستاده با حالتی شبیه گوش وایستادن. پرویز یکی دو قدمی از در فاصله می گیرد و گردنش را کج می کند طرف حمام ولی در واقع رو به همسایه های پشت در با صدای بلند می گوید:

پرویز: ولی لاله آدم صد تا همسایه ی پر سر و صدا داشته باشه، یه همسایه ی فضول نداشته باشه.

و سریع می آید پشت در و باز از چشمی نگاه می کند. مرد با اوقات تلخی و اشاره ی دست به زنش می گوید که راه بیفتد و زن هم سرش را به تاسف می جنباند و راه می افتد. پرویز تا آنها در پیچ راه پله از دیدرس خارج نشده اند، با چشم تعقیبشان می کند.
پرویز بر می گردد و می خندد و لاله را صدا می زند:

پرویز: لاله! تموم نشد؟

و به طرف در حمام می رود. در را به آهستگی و البته شیطنت باز می کند. چراغ خاموش است. کلید را می زند و حمام روشن می شود. نگاه می کند. همه چیز مرتب است. بر می گردد.

پرویز: کجایی لاله؟

و به طرف اتاق خواب راه می افتد باز. اتاق خواب به همان حالت قبل است. بیرون که می آید، لاله از آشپزخانه سرک می کشد.لباس حوله ای حمام پوشیده و کلاهش را هم سرش گذاشته. موهایش از اطراف کلاه بیرون زده و هنوز خیس است. حالت دوست داشتنی ای دارد. لیوان شربتی در دست دارد.

لاله: گفتم یه شربتی برات درست کنم، خستگی ات در بره.
پرویز: برو خودتو خشک کن بچه الان سرما می خوری. شربت رو هم خودت بخور، الان به تو بیشتر می چسبه.

لاله به حالت قبول می خندد و بر می گردد به آشپزخانه و پرویز پشت سرش. لاله از کنار پرویز که رد می شود می گوید:

لاله: پس من سریع موهامو خشک کنم الان میام پیشت.

پرویز که توی آشپزخانه است می گوید:

پرویز: باشه.

پرویز اطراف را نگاه می کند. لیوان خالی شده را می بیند. برش می دارد و تویش را نگاه می کند.

پرویز: شکمو یه تعارفی زدیم ها!

در یخچال را باز می کند. یخچال نسبتا خلوت است و شاید کمی نامرتب. برای خودش آب می ریزد و می خورد. می رود سراغ کیفش و روزنامه ای بیرون می آورد. بازش می کند و همینطور که می رود طرف اتاق خواب تیترهای صفحه ی اول را مرور می کند و انگار که چیزی یادش آمده باشد می گوید:

پرویز: راستی امروز لادن زنگ زده بود سر کارم. منم سرم شلوغ بود خیلی نتونستم باهاش حرف بزنم. یه چیزیش بود انگار. من که پرسیدم چیزی بهم نگفت. یعنی گفت چیزیش نیست. گفتم امشب یه زنگی بهشون بزنیم. باشه؟

جوابی از لاله نمی شنویم.

پرویز: لاله با توام ها! شنیدی اصلا چی گفتم؟

باز جوابی نمی شنویم. پرویز می خواهد وارد اتاق خواب شود که تلفن زنگ می زند. پرویز نگاهی به گوشی تلفن کنار میز تلویزیون می کند.

پرویز: فکر کنم خود لادنه.

می رود تا گوشی را بردارد. بالای سر گوشی می ایستد و نگاهی به شماره ی مقصد می کند و همینطور که گوشی را بر می دارد رو به اتاق خواب می گوید:

پرویز: نه بابام اینان.
پرویز: الو

صدای مادر پرویز را می شنویم ( صدا اندکی مغموم است).

مادر: الو سلام پرویز
پرویز: سلام مامان، خوبین؟
مادر: مرسی، تو خوبی پرویز؟
پرویز: آره، من خوبم، بابا چطوره؟
مادر: باباتم خوبه. تو خوبی؟ سر حالی؟
پرویز: مرسی مامان. ترشیده خانم چطورن؟ خوبه؟
مادر: نسرینم خوبه. همه سلام می رسونن. تو خوبی؟ کار و بار خوبه؟
پرویز: آره خوبه مامان. لاله هم خوبه. سلام می رسونه.

پرویز گوشی را کمی از جلوی دهنش دور می کند و رو به اتاق خواب دادا می زند:

پرویز: لاله! مامانه. موهاتو خشک کردی؟

دوباره تلفن را نزدیک دهنش می گیرد.

پرویز: رفته بود حموم. رفته خودشو خشک کنه. الان گوشی رو می دم باهاش صحبت کنین.
صدایی از آن طرف خط نمی آید.
پرویز: مامان! الو

باز صدایی نمی آید.

پرویز: الو

که صدای نسرین خواهر پرویز را می شنویم که انگار گوشی را دست گرفته و می شنویم که رو به مادرش با لحنی نسبتا سرزنش کننده می گوید:

نسرین: مامان!
پرویز: الو، نسرین تویی؟ چی شد؟ باز مامان از فراغ ما... (لحنی مسخره)
نسرین: الو، سلام داداش. هیچی. آره دیگه خودت که مامان رو می شناسی.
پرویز: دیگه خودت خوبی نسرین؟ درس و مشق و دانشگاه همه چی مرتبه؟
نسرین: آره مرتبه. داداش لاله الان اونجاست؟ خونه ست؟
پرویز: خونه که هست ولی اینجا نیست. دو ساعته داره موهاشو خشک می کنه.
نسرین: خوب بهش سلام برسون، کاری نداری داداش؟
پرویز: لاله هم سلام می رسونه. نه مرسی که زنگ زدین. به بابام سلام برسون.
نسرین: باشه، خداحافظ.
پرویز: خداحافظ.

و گوشی را می گذارد.

پرویز: لاله! کجایی پس تو؟

لاله از آشپزخانه سرک می کشد.

لاله: اینجام بابا. گفتم یه چایی دم کنم.

پرویز لاله را که می بیند می خندد.

پرویز: چایی درست می کنی یا از دست خواهر شوهر پناه می گیری؟
لاله: وا!

پرویز به مسخره می گوید:

پرویز: وا... خوب بیا بشین یه دیقه.

تلوزیون را روشن می کند و روی مبل می نشید.

پرویز: نمیای؟
لاله: من خوابم میاد پرویز. امشب زودتر بخوابیم؟

پرویز با تعجب بر می گردد و آشپزخانه را نگاه می کند. لاله دیده نمی شود.

پرویز: من رفتم سر کار تو خسته ای؟

تلوزیون را با نارضایتی خاموش می کند. روزنامه را دوباره باز و بسته می کند و می گوید:

پرویز: پس جیش، بوس، لالا.

پرویز می رود توی دستشویی. مسواک ها را در می آورد. روی مسواک لاله خمیر کشیده شده. دست می زند، خمیر خشک شده.

پرویز: تنبل دیشب هم که مسواک نزدی.

مسواک لاله را می شوید و روی هر دو مسواک خمیر می زند. شروع به مسواک زدن می کند و به طرف آشپزخانه راه می افتد و همانطور با دهان کفی شده می گوید:

پرویز: بیا مسواکت لاله.

لاله از پشت سرش در می آید و خندان مسواک را از دست پرویز می گیرد. پرویز مسواک زنان در خانه راه می افتد و همه ی چراغ ها را یکی یکی خاموش می کند. خانه تاریک شده است و غیر از چراغ اتاق خواب و دستشویی همه جا تاریک است. پرویز و لاله جلوی در دستشویی ایستاده اند و مسواک می زنند. لاله جلوی پرویز ایستاده. پرویز که می خواهد برود داخل دستشویی برای شستن دهان، لاله را می بینیم که مسواک زنان به حالت کسی که توی خواب راه می رود، آرام آرام در پذیرایی پیش می رود. چند قدم که پیش می رود دیگر او را نمی بینیم. پرویز دهانش را می شوید و می رود اتاق خواب و همان طرف تخت که لحافش آشفته بود دراز می کشد. طاقباز خوابیده و منتظر لاله است. لاله ای که هرگز باز نمی گردد.

۱۳۸۴/۱۱/۶

تیر گچ ریخته

راننده ی آژانس از ماشین اش پیاده شد و پله های ورودی هتل را یکی دو تا کرد و بالا رفت. سردش شده بود؛ باد سردی می آمد و او تنبلی اش شده بود کاپشن اش را بپوشد. کارمند هتل را می شناخت. سلام و علیک تندی کرد و پرسید "کسی آژانس خواسته؟" کارمند هتل گفت "همین الان اومدن بیرون؛ یه زن و مرد جوون اند. دیدم اومدی گفتم بیان بیرون." راننده تشکر و خداحافظی ای کرد و آمد بیرون. زن و مرد را کنار ماشین اش دید. بفرماییدی گفت و پرید توی ماشین. گفت "عجب سرمایی یه اینجا!" از آینه نگاه کرد. اگر جای کارمند هتل بود می گفت پسر و دختر نه مرد و زن. هر دو توی لباس های شان فرو رفته بودند. می دانست که دختر باید کیف دستی ای همراه اش باشد برای چادر شب یا چادر نمازی که باید توی حرم سرش کند؛ کیف دستی بود. راه افتاد. وارد خیابان که می شد پرسید "حرم تشریف می برید دیگه؟" هر دو جواب دادند "بله!" گفت "بله، حتما!" باز نگاهی به آینه کرد. می توانست شرط ببندد که از یک شهر بزرگ اند. هتل شرکت نفت از همه جا مسافر داشت؛ از تهران گرفته تا عسلویه. خواست خودش را امتحان کند "به سلامتی خوش گذشته دیگه؟ از کجا تشریف آوردین؟" پسر حواسش نبود، به دختر نگاهی کرد. دختر گفت "تهران." مرد لبخندی زد و شروع کرد به وراجی که "اِ، پس بگو همشهری هستیم دیگه. من هم تهرانی ام آخه. یه پنج سالی می شه اومدم اینجا، واسه ی کار." راننده ادامه داد و از آب و هوا و ترافیک تهران گفت. دختر داشت گوش می داد ولی پسر حوصله اش سر رفته بود؛ پرسید "راستی آقا از اینجا تا توس چقدر راهه؟" راننده گفت "بیست دیقه فوق اش، آخه می دونید هتل نفت ..." پسر پرسید "خب، اون وقت تا حرم چی؟ چقدر راهه؟" راننده گفت "چهل و پنج دیقه کم کم اش، الان هم که وسط ظهره، شاید یه ساعت طول بکشه." پسر به دختر نگاه کرد. دختر گفت "بابا اول باید بریم حرم. حالا فردا می ریم توس!" راننده گفت "آبجی الان حرم برین غلغله ست، جای سوزن انداختن نیست حالا، وقت حرم نصف شبه، هم ترافیک راه نیست هم خود حرم خلوته." پسر رو به دختر گفت "خوب بریم توس؟" دختر چیزی نگفت. پسر یکبار دیگر هم پرسید. دختر گفت "من نمی دونم." راننده از آینه نگاهی به دختر انداخت. دختر اخم کرده بود. توی آینه رو به پسر گفت "از من که همشهری تم می پرسی امروزو برین فردوسی. حالا معلوم نیست فردا هوا به این خوبی باشه." دختر گفت "امروز هم هوا همچین خوب نیست آقا، ما همین یه دیقه ای که بیرون منتظر شما بودیم، یخ زدیم. اگه حرم بریم لااقل اون تو گرمه." راننده گفت "نه آبجی، این هوای خوب این مَشَدی یاست، پس شما هوای بدشون رو ندیدن، همین زمستون پارسال ..." پسر گفت "خوب پس اگه مشکلی نیست بریم توس." راننده خوشحال شده بود. خندید و گفت "پس رفتیم فردوسی!" از اولین بریدگی دور زد و راه رفته را برگشت. دختر گفت "پس برگردیم دوربین رو برداریم لااقل." پسر گفت "راست می گی، آقا می شه اول برگردیم هتل، دوربین رو ..." راننده گفت "هتل؟ والله از هتل که دور شدیم، زودتر می گفتین خوب! حالا همونجا هم عکاس هس؛ وایستاده عکس می گیره ازتون." پسر نگاهی به دختر کرد و گفت "نمی دونم، چی می گی" دختر گفت "من می گم الان برمی گردیم هتل، من می رم بالا و دوربین رو می یارم." راننده فهمید که باید برگردد. وقتی رسیدند جلوی هتل، دختر پیاده شد و رفت دنبال دوربین. راننده برگشت طرف پسر و گفت "ماه عسله انشالله؟" پسر گفت "نه بابا، چه ماه عسلی؟ ما سه سالی می شه که ازدواج کردیم." راننده گفت "به سلامتی، راستی آقا شرکت نفت چطوره؟ شنیدم خوب می رسه بهتون." پسر گفت "ای بد نیست، البته من خانمم نفت شاغله ولی فکر کنم بد نباشه." راننده گفت "به سلامتی، خوب خودتون کجا کار می کنین؟" پسر گفت "والله یه شرکتی هست مال دوستامه. یعنی چند نفری می گردونیمش. یه دارالترجمه مانندی." راننده گفت "خوب، خوبه دیگه! شما شرکت دارین و خانم هم که شرکت نفته. چقدری درمی یارین؟" پسر من و منی کرد. دختر از راه رسید. سوار شد. ساعتش را نگاهی کرد و گفت "بفرمایید." پسر گفت "ببخشید آقا، شما هم معطل شدین، بفرمایید." راننده راه افتاد. زود از شهر خارج شدند. اسفالت جاده بد بود. راننده تند می راند. دختر نگاهی به پسر کرد؛ پسر دستگیره ی بالای در را محکم گرفته بود. راننده مدام حرف می زد "نان رضوی، نان رضوی که می گن اینجاست، همه اش مال حرمه؛ از اینجاست تا آخر اون دیوار. بعدش ام کمپوت سازی شه، مال از ما بهترونه، همه اش صادر می شه. این هم قطعه سازی ایران خودرووِه. من تا پارسال همینجا کار می کردم. بازخرید شدم. با پولش این پیکان رو گرفتم و زدم تو خط آژانس. ولی می دونین آقا، آقایی که شما باشین، هیچ کدوم از این کارا نون نداره، امروزِ روز نون تو افغانستانه؛ توی کابل، چه می دونم، مزارشریف، قندهار. من خودم قراره با چند تا از همکارام بعد عید بزنیم بریم کابل." پسر توجه اش جلب شده بود. پرسید "جدی جدی می خوایین برین؟" مرد که بالاخره صحبتی باب طبع مسافرانش یافته بود گفت "پس چی که می خوام برم. بابا مردیم از بس سگ دو زدیم تو این خراب شده. شما می دونین بعد حمله ی آمریکا چقدر از زمین های اطراف کابل رو تاجرای مَشَدی با پول سیاه خریدن و گذاشتن کنار واسه ی فردا پس فردایی که اونجا آبادتر از همینجا می شه؟ زرنگن آقا زرنگ." پسر پرسید "شما می خوایین اونجا چی کار کنین حالا؟" راننده گفت "مسافرکشی آقا، همین کاری که توی این خراب شده می کنیم، منتها اونجا دلار می گیریم آقا، دلار آمریکا." دختر سرش را که بلند کرد، بنای آرامگاه فردوسی را دید. راننده ماشین را نگه داشت و گفت "من همینجا وای میستم. با اجازتون هر ساعتی که اینجا باشین، هزار تومن می شه. البته قابلی هم نداره. خوب کی انشالله برمی گردین؟" دختر گفت "نیم ساعته می یایم." پسر نگاهی به دختر کرد و گفت "نیم ساعت کمه ها!" و رو به راننده گفت "یه سه ربع، یه ساعتی می یایم خدمتتون." راننده خندید و گفت "خدمت از ماست" و همونطور که دختر و پسر پیاده می شدند گفت "برین تو عکاس هارم می بینین، دوربین لازم نبود." دختر پیاده شد و نگاهی به ساعتش انداخت و گفت "پدر سوخته ی فضول می گه بیست دیقه!" پسر خودش رو به نشنیدن زد و جلوتر راه افتاد. بلیط گرفتند و دادند به نگهبانی که جلوی در کنار رفیق اش دور یک حلبی آتش ایستاده بود. نگهبان حتا نگاه شان هم نکرد، بلیط را گرفت و انداخت توی آتش. محوطه خلوت بود. دختر به اطراف نگاه کرد؛ عکاسی ندید. پسر نیامده داشت با دوربین ور می رفت. دختر راه افتاد طرف آرامگاه. حیاط جلوی آرامگاه درب و داغان بود. اطراف حوض جلوی آرامگاه را با پارچه ی گونی پوشانده بودند؛ انگار داشتند تعمیر می کردند. کارگری آن وسط داشت نماز می خواند که پسر ازش عکس گرفت و بلند گفت "یه عکس هنری!" پسر خودش را به دختر رساند که سرش پایین بود و آرام آرام قدم برمی داشت. از پله های آرامگاه بالا رفتند. پسر کتیبه را بلند می خواند "بنام خداوند جان و خرد ... ." دختر سربالا نگاه می کرد و آرام آرام دور می زد. پسر مدام عکس می گرفت؛ دو سه تا هم از دختر گرفت. عکس آخر را که گرفت، برگشت طرف دختر و گفت "انگار فیلم اش تموم شد." به اطراف نگاه کرد؛ دکه ای دید. به دختر گفت "یه کم پول بده برم یه فیلم بگیرم." دختر کیف اش را درآورد و غرولندکنان پول داد "لابد اینجام پول خون باباشون رو می خوان." دختر خسته شده بود. روی سکو نشست و به پسر نگاه کرد که داشت به طرف دکه می رفت؛ از پیرمرد صاحب دکه فیلم را گرفت و بقیه ی پول را گذاشت توی جیب اش و آمد طرف دختر. به دختر که رسید گفت "بابا همچین هم گرون نبود." دختر دوربین و فیلم را گرفت تا گرا کند؛ سرش را که بلند کرد پسر را ندید. بلند شد و آرامگاه را دوری زد و دید که پسر دارد از پله های زیرزمین پایین می رود. زیرزمین که رسید دید پسر آرام آرام قدم برمی دارد، جلوی مجسمه ها می ایستد و نوشته های زیر آنها را می خواند. رفت کنارش ایستاد و مجسمه ها را نگاه کرد. بالا که آمدند گفت "می گن قبر اخوان هم این اطرافه، بریم از دکه ایه بپرسیم." پسر گفت "دیر نشه!" دختر ساعتش را نگاهی کرد و گفت "نه بابا، نیم ساعت هم نشده." راه افتادند. قبر اخوان پشت دکه بود و کنار ساختمان موزه. ایستادند بالای سر قبر. دختر گفت "نمی خوای عکس بگیری؟" پسر چیزی نگفت. دختر اطرافش را نگاه کرد. دنبال یکی می گشت که ازشان عکس بگیرد. کسی نبود. پسر گفت "بریم؟" دختر گفت "بریم." راه افتادند. دختر من و منی کرد و گفت "خوب شد اومدیم، نه؟" پسر سربه هوا جواب داد "آره، خسته شده بودی، از عید جایی نرفته بودیم." دختر گفت "گفتم یه کم خلوت کنیم ..." خواست ادامه دهد که دید راننده آمده جلوی در و دارد سوت می زند و برای شان دست تکان می دهد. پسر هم دید. پسر دستی تکان داد و تند کرد ولی دختر آرام آرام به راه اش ادامه داد. سوار ماشین شدند. راننده گفت "حالا دیدین آبجی اینجا بهتر بود؟" پسر گفت "بله آقا، ممنون از پیشنهادتون." راه افتادند. دختر تکیه داده بود به صندلی و داشت بیرون را نگاه می کرد که پسر از راننده پرسید "آقا فکر می کنین واسه ی ما هم افغانستان کار پیدا می شه؟" راننده از آینه نگاهی به پسر انداخت و گفت "بابا شما که خودتون شرکت دارین. کار افغانستان واسه ی ما بدبخت بیچاره هاست؛ گفتین انگلیسی بلدین، درسته؟" پسر گفت "نه، اسپانیایی." راننده گفت "والله چی بگم. کار که حتما هست. بالاخره چار تا مهندس از اسپانیا، این ور اون ور می یان کابل؛ بالاخره باید یه جوری با این افغانی یا حرف بزنن یا نه؟" دختر دوربین را از دست پسر گرفت. پسر گفت "خوب، چه جوری میشه پرس و جو کرد که بی گدار هم به آب نزده باشیم؟" راننده گفت "والله، آقایی که شما باشین، لابد باید برین کنسولگری افغانستان. اتفاقا از هتل یه بیست دیقه بیشتر راه نیست. اگه بخواین خانم رو که گذاشتیم هتل یه سر می برمتون اونجا." پسر برگشت طرف دختر. تمام صورتش داشت می خندید. گفت "چطوره؟" دختر جوابی نداد. راننده پیچید توی فرعی و گفت "حالا می ندازم از پشت زمزم که زودتر هم برسیم هتل." فرعی خاکی بود. ماشین مدام توی دست انداز می افتاد و راننده هم مدام غر می زد. دختر سرش درد گرفته بود. چشم هایش را بست. وقتی پسر بیدارش کرد، دید جلوی هتل هستند. دختر پیاده شد. پشت سرش پسر پیاده شد و یواش گفت "یه سر با آقا بهروز می ریم کنسولگری و زود برمی گردیم؛ خدا رو چه دیدی؟" دختر کیف اش را درآورد و خواست با راننده حساب کند که پسر پول را از دست اش گرفت و گفت "من حساب می کنم." و سوار شد. دختر رفت تو. از پذیرش کلید اتاق شان را گرفت و رفت جلوی در آسانسور. کمی منتظر ماند. سردرداش بیشتر شده بود. به سمت راه پله راه افتاد. وارد اتاق که شد، کیف دستی اش را گذاشت کنار کفش کن و رفت روی تخت نشست و زل زد به جایی بین پرده و شوفاژ. آرام آرام دکمه های مانتواش را باز کرد، پلیور و زیرپیراهنی اش را بالا زد، به شکم اش نگاه کرد وَ با دست بچه اش را نوازش کرد.

۱۳۸۴/۹/۱۱

نام یحیا


فیلمنامه ي فیلم کوتاه
نام فیلمنامه: نام یحیا*
نویسنده: ناصر فرزین فر
زمان تخمینی: 30 دقیقه



مکان فیلم در دهکده ای کوچک در حوالی آذربایجان می گذرد. زمان فیلم حول و حوش اواخر جنگ هشت ساله می گذرد. دهکده در اوج بمباران های آن زمان پناهگاه قوم و خویش های شهریِ دهاتی ها و دهاتی های به شهر رفته شده است؛ کسانی که از گوشه و کنار ایران آمده اند یا برگشته اند به ده.
خاتون، قهرمان فیلم، از جمله ي این افراد است که با دختر، داماد و دو نوه اش برگشته اند به ده پیش یکی از اقوام شان. او پنجاه سال را شیرین دارد ولی پیرتر می زند.

1. روز، خارجی، کوچه باغ
یک طرف کوچه باغ، سمت چپ، دیوار کوتاه و گلی باغی ست و طرف دیگرش باغی پر درخت و سر سبز در ارتفاعی پایین تر و بدون دیوار. از دور زنی را می بینیم که با آهستگی تمام دارد از ما دور می شود. به درخت خشکیده ای می ایستد و با تانی و به سختی شاخه ای از آن را می شکند. شاخه های کوچکتر و زایدش را می شکند، عصایش می کند و به راه خود ادامه می دهد. او خاتون است.

2. روز، خارجی، جلوی مدرسه ده
مدرسه ساختمانی ست محقر، از همان ها که در را باز می کنی و وارد کلاس می شوی. ساختمان نمای سیمانی زمختی دارد. پرچمی چرک بالای آن در خواب نیمروزی ست. صدای مردی از داخل مدرسه به گوش می رسد که معلوم است تنها معلم مدرسه است. مینی بوس ده از راه می رسد. مینی بوسی درب و داغان و خاک گرفته. خاموش می کند. زنی جوان از مینی بوس پیاده می شود. قیافه اش خوب است ولی بیشتر به زن هایی می خورد که بیش از آنکه شهری باشند، دوست دارند شهری به نظر برسند. موهایی که به رنگ طلایی درآمده و ارایشی غلیظ و توام با شلختگی. پشت سرش دو پسر شلوغ و پر سر و صدا، حدودا 12، 13 ساله و مردی که شوهر زن است با بچه ای در بغل پیاده می شوند. مرد بچه را کناری می گذارد و به تنهایی وسایل و اثاثیه ي خانواده را پایین می آورد. پسرها در حال بازیگوشی اند و زن جوان به طرف خاتون می رود که در ادامه ي راهش به جلوی مدرسه رسیده.

زن جوان: خاتون! خاتون خودتی؟

خاتون به آهستگی برمی گردد.

خاتون: تو، عروس، دختر بشیر نیستی؟
زن جوان: قربونت بشم خاتون، من اکرمشونم.

زن جوان، اکرم، خاتون را بغل می کند.

خاتون: اینم شوهرته اکرم؟

مرد به طرف آنها می رود.

مرد: سلام خانم.

مرد رو به زنش، اکرم، و با صدای آرام می گوید:

مرد: اکرم، اکرم، یه خورده روسری تو مرتب کن!

اکرم به مدرسه نگاه می کند و ما از دیدگاه اکرم می بینیم که تمام پسرهای کلاس با چشمانی مشتاق و نیشی تا بناگوش باز شده صورتشان را به شیشه ي پنجره های کلاس چسبانده و او را می پایند. معلم کلاس هم از خودبیخود شده و دقیقا مثل بچه های کلاسش در حال دید زدن اکرم است. اکرم غرولند کنان و البته با عشوه می گوید:

اکرم: مردکه ي چشم- هیز. وای به حال بچه هایی که این مرتیکه معلم شونه!

اکرم اندکی روسری اش را مرتب می کند و رو به بچه هایش که روی خاک افتاده اند و در حال کشتی گرفتن هستند داد می زند:

اکرم: کره خرا، پاشین به باباتون کمک کنین. ذلیل مرده ها!

و رو به خاتون کرده و می گوید:

اکرم: خاتون، شما هشتگرد می شینین دیگه؟ کی اومدین ده؟
خاتون: یه پنج سالی می شه رفتیم کرج. یه هفته ای می شه. یه هفته ایه اینجاییم با دخترم و دو تا بچه هاش. خونه ي ابولفضل، پسر برادر شوهرم، هستیم.

مرد اکرم را صدا می زند تا برای بردن وسایل به کمکش برود. پسرهایشان هم هرکدام وسیله ای، گونی ای برمی دارند و با هم مسابقه می گذارند. مینی بوس که خاموش بوده با سروصدا روشن می شود. دود و صدای موتور مینی بوس همه جار را می گیرد. خاتون آرام آرام به سمت راهی که از پشت مدرسه پیداست می رود؛ اکرم در آخرین لحظه می پرسد:

اکرم: راستی خاتون، این وقت ظهر کجا به سلامتی؟
خاتون بدون اینکه برگردد:

خاتون: قبرستون.

اکرم با لحنی متعجب و باز عشوه ای می گوید:

اکرم: وا! این وقت ظهر؟

خاتون آرام و انگار که برای خودش می گوید:

خاتون: دیشب خواب پدرمو دیدم، می گفت گیس بریده یه هفته ای اینجایی و نیومدی فاتحه ای واسه ي پدرت بخونی؟

می بینیم که اکرم (که از پاسخ خاتون چیزی نشنیده) همراه شوهرش و پسرها که جلوتر می روند به سمت ده راه می افتد. صدای معلم را می شنویم که انگار تازه به خود آمده باشد، سر بچه های کلاس داد می کشد و می گوید:

معلم: چیه کره خرها، مگه آدم ندیدین، بشینین سرجاتون ببینم.

و خاتون را می بینیم که به آرامی وارد کوره راه قبرستان می شود. {احتمالا اگر از بالا و کنار پرچم چرک و خاموش پشت بام مدرسه شاهد این سه رویداد باشیم، بد نباشد (راه افتادن اکرم به سمت ده، داد و بیداد معلم و راه افتادن خاتون به سمت کوره راه).}
3. روز، خارجی، راه قبرستان
{شاید بد نباشد تیتراژ نسبتا کوتاه و توام با موسیقی فیلم از این لحظه شروع شود و با رسیدن خاتون به قبرستان ناگهان تمام شود تا بیننده با سکوتی ناگهانی محیط قبرستان را دریابد.} راه قبرستان راهی ست که در اثر رفت و آمد زیاد بوجود آمده و عرضش برای راه رفتن دو نفر کنار هم کافی ست. راه در دامنه ي تپه ای بالا می رود که قبرستان بالایش آرمیده. خاتون اوایل راه جایی روی سنگی می نشیند تا خستگی درکند و از دیدگاه او می بینیم که ده را از نظر گذرانده و سپس به چند خانه ي کاهگلی خراب شده ای نگاه می کند که احتمالا یکی از آنها خانه ي دوران کودکی اوست. اواخر راه چیزی شبیه برانکارد را می بینیم که کنار راه افتاده و خاتون بی توجه از کنارش می گذرد. برانکارد تشکیل شده از دو چوب تقریبا صاف- شبیه دسته بیل - که با حلبی هایی رنگ و رو رفته و زنگ زده - که گوشه و کنار آن آرم آبی و قرمز پپسی قابل تشخیص است - آنها را به هم متصل کرده اند.

4. روز، خارجی، قبرستان
قبرستان زمینی ست مابین دو سه زمین محقر کشاورزی. اگر در حاشیه ي قبرستان بیستی، همه ي ده را می توانی ببینی. حدود دویست قبر در قبرستان دیده می شود؛ یکی دوتایشان همراه تابلو و عکس هایی که زیر آفتاب و باران از رنگ و رو رفته اند؛ یعنی که قبر شهید اند؛ عکس ها با پرده ای که از پارچه ی توری ارزان قیمتی که زمانی سفید بوده اند، پوشانده شده اند. عکس ها کلیشه ای از عکس های دهه ي پنجاه هستند البته نسخه ي دهاتی شان؛ سیاه و سفید، چشمانی وق زده و ... . دو سه تا از قبرها هم هستند که سنگ مرمر دارند؛ یعنی که مال اواخرند. و بقیه فقط سنگ قبر اند، سنگ هایی کج و معوج و کوتاه. روی بعضی شان چند کلمه ای خوانده می شود یا تصویر سروی یا چیزی شبیه عصا قابل تشخیص است. خاتون به میان قبرستان می رسد. از چهره و حرکاتش پیداست که این قبرستان فرق دارد با آن چیزی که توی ذهنش بوده. دنبال سنگ قرمز نسبتا بزرگی می گردد ولی توی قبرستان چند سنگ با این مشخصات وجود دارد که خاتون هرکدام را یکی یکی از نظر می گذراند. بالاخره تصمیم اش را می گیرد، می رود کنار یکی از سنگها می ایستد، سرش را بلند می کند، اطراف را نگاه می کند و بعد در حالی که قدم هایش را می شمرد، چهار قدم به سمت سرازیری تپه و بعد دو قدم به سمت چپ می رود؛ می ایستد، فکری می کند و یک قدم دیگر برمی دارد. قبری روبروی اش است، می ایستد، برمی گردد و راه رفته اش را نگاه می کند و برمی گردد سر جای قبلی و این بار دو قدم به سمت سرازیری و چهار قدم به طرف چپ می رود. قبر دیگری روبروی اش است. می نشیند و درحالیکه با شک و تردید قبرهای اطراف را نگاه می کند، سنگ کوچکی از زمین برمی دارد، سه بار می زند به سنگ قبر. با اینکه ضرباتش خیلی آرام است، سنگ قبر کج شده و نزدیک است که سرنگون شود. خاتون به سرعت سنگ قبر را می گیرد و به سختی سرجایش محکم می کند. سه انگشتش را می گذارد روی خاک و شروع می کند به حمد و سوره خواندن. ناگهان حمد و سوره اش را وسط کار قطع می کند، با عجله از زمین بلند شده و می رود کنار قبر قرمز دیگری و از نو قدم شماری می کند. می بینیم که این بار هم خاتون به قبر دیگری می رسد، می نشیند، سه بار با سنگی که توی دستش مانده به سنگ قبر می زند و همان لحظه و یا پس از شروع زمزمه ي حمد و سوره اش ناگهان از جایش بلند می شود و همه چیز از نو.
که ناگهان صدای پیرمردی را می شنویم که خاتون را صدا می زند، اسم او مش سلمان است:

مش سلمان: اوی خاتون هوی!

مش سلمان کنار الاغش که کلی یونجه بارش کرده دارد نزدیک می شود. می خندد و بلند می گوید:

مش سلمان: خدا پدر مادر صدام رو بیامرزه که باعث شد ما بالاخره قوم و خویش خودمون رو ببینیم.

و می خندد.

خاتون: سلام مش سلمان، خسته نباشی.
مش سلمان: سلامت باشی خاتون.
خاتون: ببخشید، وظیفه ي من بود که زودتر بیام خدمت تون.
مش سلمان: خدا ببخشه، چند روزه اومدی خاتون؟ دخترت خوبه ایشالله، دومادت سلامته؟
خاتون: دست بوسن مش سلمان، یه هفته ست. به خدا خستگی راه هنوز از تنم درنرفته.
مش سلمان: اومدی زیارت اهل قبور ها؟ خدا پدرت رو بیامرزه، مرد خوبی بود.
خاتون: خدا پدر مادر تو رو هم بیامرزه. مشدی می گم مگه قبر پدر من چهار به دوی غربی قبر حاج صمد نبود؟
مش سلمان: ای ای، چهار به دوی قبر حاج صمد قبر عموته خاتون. قبر پدر خدا بیامرزت هم یساری قبر عموته.

مش سلمان به قبری اشاره می کند و می گوید:

مش سلمان: اونم قبر حاج صمد.
خاتون: این قبر حاج صمده یا محرم پدر نوبهار که تو جنگ روس ها ...
مش سلمان: نه دخترم، قبر پدر نوبهار کنار قبر مهمون حافظه، همونی که ...
خاتون: یادمه
مش سلمان: آره خاتون، قبر حاج صمد همینه

مش سلمان مکثی می کند

مش سلمان: نه نه، انگار این قبر پسرعمه ي خودمه، مراد

دوباره مکث می کند.

مش سلمان: لعنت بر شیطون، پس قبر حاج صمد کدومه
خاتون: ببین مش سلمون، حاج صمد توی پوروس مرد، اگه یادت باشه سنگ قبرشم دومادش از همون پوروس آورد که قرمز بود.

مش سلمان: صبر کن خاتون ببینم، صبر کن!

مش سلمان می رود کنار کوره راه می ایستد و رو به ده داد می زند:

مش سلمان: اوی قنبر هوی!

بعد از چند لحظه صدای نامفهومی از ده جواب می دهد. مش سلمان دوباره داد می زند:

مش سلمان: قنبر یه توک پا بیا قبرستون هوی!

باز همان صدا پاسخ مبهمی می دهد.

مش سلمان برمی گردد پیش خاتون و درحالیکه با دقت قبرها را نگاه می کند می گوید:

مش سلمان: ببین خاتون،

به قبری اشاره می کند و ادامه می دهد:

مش سلمان: این قبر احمد گوربه گور شده، مباشر دکتر ناصحه. این یکی ام مال پسرشه، صمد.
خاتون: احد یا صمد؟
مش سلمان: نه صمد، احد دست چپشه. این قبر احمده، این یکی مال احد، اونم صمد.
خاتون: خوب مگه حاج صمد هم همون سال نمرد؟
مش سلمان: نه خوب، همون سال زنش خودشو انداخت تو رودخونه؛ حاجی سال بعدش بود که دق مرگ شد. یادت نیست مگه اومدیم حاجی رو خاک کنیم، سنگ قبر سارا افتاد. ما هی محکمش می کردیم، اون هی می افتاد. خدا رحمتش کنه. زن نجیبی بود.

قنبر را می بینیم که از سرازیری تپه بالا می آید، مش سلمان می رود به سمتش و خاتون صورتش را می گیرد.

خاتون: سلام
مش سلمان: سلام قنبر، بیا ببین قبر پسرعموت حاج صمد کدومه، خاتون قبر پدرشو با قبر حاجی نشون کرده.
قنبر: سلام خاتون. ای دوره ي آخرالزمون شده حکما. بچه ها قبر پدرشونم گم می کنن، ای.
مش سلمان: ببین قنبر، من توی شکم این سنگ قرمزه مال حاجی یه یا پسرعمه ام، مراد یا مهمون حافط، همونی که
قنبر: یادمه مشدی. این مال مهمون حافظه، قبر حاجی دو به یک قبر مشدی مریمه

و ناگهان می زند زیر گریه و های های گریه می کند و خطاب به قبر مشدی مریم

قنبر: کمرمو شکستی، چراغ خونمو خاموش کردی

در همین حین سکینه خاتون را می بینیم که سوار بر الاغ از همان راهی که مشدی سلمان آمده، سر می رسد، از الاغ پیاده می شود و به جمع می پیوندد و رو به خاتون (در تمام مدت این گفتگو صدای مرثیه خانی قنبر در پس زمینه شنیده می شود)

سکینه خاتون: وای خاتون تویی، قربونت بشم، کی اومدی؟
خاتون: سکینه خاتون تویی؟ قربونت بشم، کجایی خواهر؟

قنبر سر قبر مشدی مریم نشسته و گریه می کند. مش سلمان بالای سرش ایستاده و آرام گریه می کند.

سکینه خاتون: این مش سلمانه خاتون، خدا بد نده، چی شده؟
خاتون: هیچ چی؟ اومده بودم سر قبر بابام حمد و سوره ای بخونم که

سکینه خاتون همانطور که گوش می کند – البته بی دقت – چشمش می افتد به یکی از دو قبر شهیدی که کنار هم اند و ناگهان شروع به گریه می کند و درحالیکه با دو دست بر سرش می کوید، رو به یکی از آنها می رود و چنین مرثیه می سراید:

سکینه خاتون: آی خاله، با گرما و سرما چه می کنی؟ عروسیت ندیدم خاله، عروست ندیدم خاله، مادرت بمیره خاله ...

خاتون آرام آرام می رود کنارش و با او مرثیه خوانی می کند.
در همین حین پیرمردی به غایت کهنسال را می بینیم که دو پسرش دو طرفش را گرفته اند و از سرازیری بالا می آیند، پیرمردی که نامش حاجی حبیب است. حاجی حبیب رسیده و نرسیده ناگهان می ایستد، ناگهان می نشیند روی زمین و با دو دست بر سرش می کوبد و هرای می کشد:

حاجی حبیب: ربعلی، برادرم، پدرم، مادرم ربعلی. زمینم، آبم، خانه ام، خانه خرابم کردی ربعلی.

با اینکار دو پسر حاجی که دو طرفش ایستاده اند، همانطور مثل پدرشان روی خاک می نشینند و عموجان،عموجان می کنند. مش سلمان و خاتون به طرف حاجی حبیب می روند تا او را از اشتباه درآورند:
مش سلمان: حاجی، ربعلی طوریش نشده که.

و رو به پسرهای حاجی:

مش سلمان: عمو پدرتون رو آروم کنین. ربعلی نمرده که، هیش کی نمرده

حاجی به زور قانع می شود که برادرش ربعلی (که احتمالا مدتها بیمار بوده و در آستانه مرگ) نمرده ولی همینکه چشمش به قنبر می افتد، داد می زند:

حاجی حبیب: اوی قنبر، خجالت نمی کشی از استخونای پسرم؟ پدر سگ، دادیش دست مامورا، حیا نمی کنی روی خاکش نشستی؟

پسرهای حاجی به سمت قنبر هجوم می آورند که بقیه مانع می شوند.
دو سه نفر دیگر از اهالی ده را می بینیم که احتمالا با شنیدن سرو صدای عزاداری و دعوا خودشان را به قبرستان می رسانند و بعد از این مدام اهالی ده را خواهیم دید که تنها، دو نفر دونفر یا گروهی، با بیل و اسب و الاغ و بچه در بغل یا بچه کنارشان از زن و مرد از سربالایی بالا می آیند. حتا معلم ده هم بعد از مدتی با ده پانزده بچه که بعضی کتاب هم زیر بغل شان دارند، خود را به قبرستان می رسانند و ایضا اکرم که جلوتر از شوهرش وارد قبرستان خواهد شد و پسرهایش که همچنان به بازیگوشی مشغول اند.
مدام باید صحنه های ورود، دست دادن و نشستن و گاهی روبوسی و گاهی روشن کردن سیگار یا چپق ببینیم.
خاتون، قهرمان فیلم، نباید نشان داده شود. او مدتی ست که فراموش شده. کارگردان هم باید او را فراموش کند. وقتی جمع اهالی ده را می بینیم باید چند جمله ای هم جسته و گریخته از صحبت هایشان بشنویم. صحبت ها درباره مایه کوبی گوسفندان، آب سبزه چشمه، کمی باران امسال، درباره ي سارا، زن حاجی که سال ها پیش خودش را توی رودخانه انداخته و غرق شده و همه چیز و همه چیز است غیر از خاتون و صدام.

و ناگهان

در این شلوغی خاتون را می بینیم که کنار سنگ قبری نشسته و با آرامش و خونسردی و بی اعتنا به بقیه و البته گاهی هق هق گریه ای آرام و بی صدا، سنگ کوچکی را که در تمام این مدت در مشتش داشته، سه بار می زند به سنگ قبر، سه انگشتش را می گذارد روی خاک و حمد و سوره ای می خواند. بعد که تمام شد از جایش بلند می شود، صورتش را با روسری اش پاک می کند، قدمی برمی دارد و کنار قبر بغلی می نشیند و به همان ترتیب قبل مراسم را به جا می آورد و این درحالی ست که آنجا خیلی شلوغ شده است و البته بعضی ها بالای قبر کسان شان نشسته اند. تصویر مدام دیزالو می شود و ما خاتون را بالای چندین قبر دیگر می بینیم؛ یکی از این قبرها قبر شهید است.

5. روز (کمی مانده به غروب)، خارجی، کوره راه قبرستان
ما کنار قبرستان ایستاده ایم و آن پایین خاتون را می بینیم که دارد از همان راهی که آمده پایین می رود؛ خیلی آرام و با همان عصایی که اول فیلم دستش بوده. اطرافش خلوت است و کسی دیده نمی شود. راه می پیچد، جوری که برای لحظه ای خاتون را نمی بینیم و بعد به جای خاتون از پشت سر مردی جوان و خوش اندام را می بینیم که کنار دختربچه ای چهار پنج ساله را می رود. بچه شاد است و از پشت سر که آن دو را می بینیم، می فهمیم که عاشقانه همدیگر را دوست دارند.

* عبارت "نام یحیا" برگرفته از شعری از یدالله رویایی ست: نام تمامی مردگان یحیاست.

۱۳۸۴/۱/۳۱

پنج دقيقه بيشتر طول نمی کشد

سال 65 بود یا 66 و من یازده ساله بودم یا دوازده ساله. مطمئنم چون جلد یکی از کتاب‌هایی را که با خودم برده بودم دقیقا به یاد می‌آورم: کتاب فارسی 1365. کتاب‌ها را نمی‌خواستم بخوانم، بیشتر از لج مادرم برده بودم. خیلی اصرار کرده بود که یکی از ما بچه‌ها همراهش برویم. من بهانه آورده بودم که درس دارم و او گفته بود که کتابت را هم با خودت بیاور. در خانه‌ی ما کسی رغبت زیادی به رفتن به خانه‌ی دایی‌ام نداشت، نه پدرم و نه ما بچه ها. البته من بیشتر ادای برادرهای بزرگم را در می‌آوردم ولی هر چه که بود - بعد از آن روز - تنها جذابیت خانه‌ی دایی، میدان تیر کنار خانه‌ی‌شان، دیگر از چشمم افتاد.
خانه‌ی‌شان در محله‌ی آخر مارالان بود و من آن موقع بچه‌تر از آن بودم که فکر کنم به خاطر فقرشان است که دوست ندارم آنجا بروم. درواقع مساله فقط هم این نبود. خانه‌ی‌شان چیز ناخوشایندی داشت یا چیزهای ناخوشایندی؛ قیافه‌ی زن‌دایی و بچه‌هایش که همگی به او رفته بودند، سبزه با صورتی لاغر و پوستی که انگار به زور روی صورتشان کشیده شده بود، با پیشانی بلند و براق؛ خود زن‌دایی با صدای تیزی که به همه چیز با صدای بلند می‌خندید؛ لامپ زرد و کم نور اتاقشان؛ برچسب پلاستیکی میوه‌‌هایی که روی در یخچال زده بودند؛ کف سیمانی آشپزخانه و جوی باریکی که روی کف خاکی حیاط کشیده بودند تا زیر در خانه. نمی‌دانم شاید هم فقط فقر بود.
وقتی رسیدیم خانه‌ی‌شان، دایی‌ام در را باز کرد. آن موقعِ ظهر خانه بود. دایی مدام کار عوض می‌کرد درست مثل حالایش. مدتی نگهبان باغی بود و قرار بود که میوه‌های باغ و هر چیزی که توی باغ می‌کارد، مال خودش باشد. مدتی می‌رفت ده و زمین های پدرش را می‌کاشت. مدتی مغازه‌ی کوچکی کنار خانه‌اش زده بود که این اواخر شده بود طویله‌ی اسبش؛ اسبی خریده بود و گاری‌ای و سبزی می‌فروخت. او هم مثل زنش همیشه می‌خندید. زنش را به اسمی که خودش رویش گذاشته بود صدا می‌کرد: جافایر یعنی جواهر. گفت: "جافایر، بیا خواهرم اومده." خم شد و مرا بوسید و گفت: "چطوری ارباب؟" رفتیم تو. ما را توی حیاط نگه داشت و برگشت طرف انباری کوچک کنار حمام. می‌دانستم می‌خواهد چکار کند. گفت: "خان، واسه خواهر یکی بخون!" صدایی نیامد. داد زد: "خان، من بمیرم بخون!" مادر گفت: "وا داداش، نگو تو رو خدا!" خروس توی انباری بال و پری زد و قوقولی قوقو کرد. همه خندیدیم. برگشت طرف باغچه‌ی کوچک جلوی پنجره‌ی اتاق، جای شاخه‌ی پیوند خورده‌ای را روی درخت توی باغچه نشان داد و رو به مادر گفت: "خواهر، دیدی بالاخره گرفت. هر چی باشه پسر محمودم." مادر گفت: "خدا پدرت رو بیامرزه!" زن‌دایی بلند خندید و چیزی گفت که نفهمیدم ولی منظورش این بود که بریم بشینیم. پسر بزرگشان، اکبر، که دو سه سالی از من بزرگتر بود، خانه نبود. اصغر هم که بود، دو سه سالی از من کوچکتر بود و خواهرشان که از بس خجالتی بود، پشت سر مادرش قایم شده بود. بقیه هم مدرسه بودند. تازه نشسته بودیم که صدای تیر بلند شد. همین جور صدای تفنگ بود که پشت سر هم شلیک می‌کرد. اگر مادر اجازه می‌داد می‌توانستم بروم میدان تیر. بهترین موقع بود؛ تازه تیر در کرده بودند. روزهای معمول کلی باید التماس می‌کردم تا بگذارد با پسر دائی بزرگم، اکبر، بروم. ولی آن روز با اینکه اکبر هم نبود، اجازه داد با اصغر بروم. شاید جایزه‌ای برای اینکه آن روز به هر ترتیب تنهایش نگذاشته بودم.
میدان تیر پر بود از گلوله‌های شلیک شده، کمتر مال کلت و بیشتر مال کلاش. اغلب له شده بودند ولی اگر می‌گشتی، می‌توانستی سالمش را هم پیدا کنی. می‌شد با آن پاسویچی درست کرد و حتا گردنبند. من گلوله های کلاش را دوست داشتم، نوک تیز به زنگ مسی؛ اگر تازه بود کلی برق هم می‌زد. کافی بود سرب ته گلوله را حرارت دهی تا کمی ذوب شود، بعد دو سر مفتول کوتاهی را که قبلا خم کرده‌ای، فرو می‌کنی توی سرب نرم شده. بعد که سرب سرد می‌شد، می‌شد نخی یا زنجیری از آن مفتول رد کنی و بیندازی گردنت. هر دو برادرم یکی داشتند. با اصغر زدیم بیرون. از جلوی خانه‌ی دایی کوچه‌ای شروع می‌شد با شیب زیاد. خیابان خاکی بود و پیاده‌رو هم. فقط جلوی بعضی خانه‌ها با سنگ یا آجر پله درست کرده بودند. ظهر بود. یادم هست که هوا هم خیلی گرم بود. پس لابد سال 65 بوده. خیابان خلوت خلوت بود. سربالایی را رفتیم. آخرین خانه را هم رد کردیم. بعدش تپه‌های کوچک و بدبوی آشغال بود و بعدش می‌توانستی دشت باز میدان تیر را زیر پایت ببینی. کافی بود سیم خاردار الکی‌ای را رد کنی. جنبنده‌ای دیده نمی‌شد غیر از مارمولک‌هایی که گاهی از زیر پایت درمی‌رفتند. اصغر گفت آن پایین‌تر بیشتر گلوله پیدا می‌شود. رفتیم پایین‌تر. دمپایی زن‌دایی‌ام را پوشیده بودم و راه رفتن با آنها لای بوته های خار و گون مشکل بود. اصغر گلوله‌ای پیدا کرد. رفتم پیشش. گلوله مال کلاش بود. اصغر گفت: "ببین، هنوز داغه!" راست می‌گفت. گلوله‌اش را داد به من. دوباره گشتیم. من هم یکی پیدا کردم، گلوله‌ی کلت بود، قدیمی و زنگ زده. کاملا له شده بود. دلم نیامد بیاندازمش. باز هم گشتم. صدای پایی شنیدم. سرم را بلند کردم و دیدم که از همان طرفی که ما آمده‌ایم، سه نفر پایین می‌آیند. دو پسر جلوتر می‌آمدند و دختری که پشت سرشان می‌آمد. یکی از پسرها به آن یکی چیزی می‌گفت. انگار دنبال گلوله نمی‌گشتند چون اصلا زیر پایشان را نگاه نمی‌کردند. آمدند نزدیکتر. برگشتم ببینم اصغر کجاست. پایین‌تر سر به زیر دنبال گلوله می‌گشت. یکی‌یشان جلوتر آمد و گفت: "اینجا چیکار می‌کنی؟" من هم گفتم. گفت: "با اجازه‌ی کی؟" ماندم، به اصغر نگاه کردم. اصغر آمد نزدیکتر. گفت: "این پسر عمه‌ی منه." پسر برگشت طرف دوستش که عقب‌تر ایستاده بود و زل زده بود به من. او هم جلوتر آمد. دختر هم یک قدم آمد جلوتر. دختر دمپایی سربسته پوشیده بود. یک لحظه دمپایی‌اش از پایش درآمد، پایش عرق کرده بود و لای انگشتانش سیاه شده بود. برگشت دمپایی‌اش را پوشید و آمد جلوتر. دورم حلقه زدند. مانده بودم چکار کنم. صدای هواپیما آمد. هواپیمای جنگنده بود که آن روزها مدام بالای شهر پرواز می‌کردند، اغلب دو تا دو تا. این یکی تنها بود. پسر اولی چیزی زمزمه کرد. صدای هواپیما نگذاشت که بشنوم. گفتم: "چی؟" گفت. ماندم. نمی‌دانستم چه می‌گوید. پسر دومی گفت: "نترس، فقط پنج دیقه‌. تا چشمتو ببندی و باز کنی، تموم شده." دختر خندید. ترسیده بودم. نمی‌دانستم از من چه می‌خواهند ولی ترسیده بودم. برگشتم طرف اصغر. باز هم رفته بود دورتر، سرش پایین بود. چوبی برداشته بود و داشت لای بوته‌ای را نگاه می‌کرد. هنوز که هنوز است نمی‌دانم چطور تصمیم گرفتم پسر جلویی را هل بدهم روی زمین و پا به فرار بگذارم. پسر انگار افتاده بود روی بوته‌ی خاری. آن یکی بلند بلند فحش می‌داد. نمی‌دانستم کسی دنبالم می‌آید یا نه؟ می‌ترسیدم برگردم و پشت سرم را نگاه کنم. فقط می‌دویدم. داشتم می‌رسیدم بالا. ایستادم و برگشتم تا پشت سرم را ببینم. پسر اولی هنوز روی زمین بود و آن یکی پسر بالای سرش ایستاده بود ولی دختر داشت به من نگاه می‌کرد. خم شدم و سنگی برداشتم و پرت کردم. به آن پایین نرسید. سنگ دیگری برداشتم. چند تا چند تا برمی‌داشتم و پرت می‌کردم طرفشان. همه‌یشان خطا می‌رفتند. پسری که سرپا بود فحشی داد و دوید طرفم. من هم برگشتم و دویدم. پاچه‌ی شلوارم گیر کرد به سیم خاردار. پسر داشت می‌دوید طرفم. به هر زوری بود خودم را آزاد کردم و دویدم. تمام سرازیری را دویدم. با تمام توان می‌دویدم. هر لحظه منتظر بودم که زمین بخورم ولی نخوردم. داشتم می‌رسیدم. چند قدم به در خانه مانده بود که ناگهان اسبی جلویم سبز شد، انگار که از توی دیوار بیرون آمده باشد. اسب روی دو پای عقبش بلند شد و من ولو شدم روی زمین. اسب داشت شیهه می‌کشید که دایی‌ام از توی طویله آمد بیرون و مرا دید. قهقهه زد. گفت: "چی شد ارباب؟ چرا ترسیدی؟ اسبه بابا دیگه!" آمد بلندم کرد. گفت: "گریه نکنی ها! ببین چقدر بزرگ شدی دایی جان!" زدم زیر گریه، با صدای بلند. دائی گفت: "تو رو خدا ببین چه کولی بازی‌ای در می‌یاره نیم وجب بچه!" مادرم به صدای گریه‌ام آمد در خانه.

- چی شده داداش؟
- هیچ چی، داشت از جلوی طویله رد می‌شد که اسبه اومد بیرون، ترسید و افتاد روی زمین.

زن‌دایی هم آمد بیرون و تا مرا دید زد زیر خنده. مرا بردند خانه، تازه فهمیدم که کنار قوزک پای چپم زخم شده است. لابد مال سیم خاردار بود. زن‌دایی پایم را توی حیاط شست. من فقط گریه می‌کردم. انگار مادر بو برده بود که اتفاق دیگری افتاده است چون مدام می‌پرسید: "چی شده مادر؟ چرا گریه می‌کنی آخه؟"
وقتی از خانه‌ی دایی زدیم بیرون که برگردیم خانه، گریه‌ام قطع شد و من تازه فهمیدم که در تمام مدت آن دو گلوله را توی مشتم گرفته بودم. دائی موقع خداحافظی گفت: "خواهر خونه که رسیدی ترسشو بگیر. ترسیده بچه‌ات." آمدیم خانه. مادر پیش پدر چیزی از اتفاقات خانه‌ی دایی نگفت. من هم با کسی حرفی نزدم. پدر مثل همیشه زود خوابید. من آن سال ها پیش پدرم می‌خوابیدم. دیدم مادر با ماهیتابه و پلاستیک نارنجی نمک و گاز پیک نیک آمد بالای سرم. می‌خواست ترسم را بگیرد. توی ماهیتابه کمی آب ریخت و کلی نمک. ماهیتابه را بالای سرم گرفت و هم‌اش زد. بعد ماهیتابه را گذاشت روی گاز پیک‌نیک و زیرش را روشن کرد. می‌دانستم که تا آبش بخار شود، باید هفت بار ماهیتابه را بردارد و بالای سرم بچرخاند. دلم برایش سوخت؛ مجبور بود از ترس پدرم همه‌ی این کارها را بی‌سروصدا انجام دهد. آرام آرام من خوابم گرفت و خوابیدم. صبح که بیدار شدم، پدرم رفته بود سر کار. از جایم بلند شدم و ماهیتابه را کنار سرم دیدم. نگاهش کردم. عکس جانوری تویش افتاده بود. چیزی شبیه گربه. نه، اسب بود.

۱۳۸۳/۱۰/۱۱

رد پاي ادبيات پست مدرن (4): خواب ها



ببینید می توانید تشخیص دهید که کدام یک از این دو خواب واقعی ست و کدام تقلبی؟

خواب 1: شب است. گوشه اي از خانه يتان گنجي يافته اي. ولي عده اي آمده اند تا گنج ات را مصادره كنند. تو از توي دهليزهاي باريك و تاريك مي دوي. از خانه كه خارج مي شوي گنج ات را به همراه نداري ولي برايت انگار كه مهم نيست. مي روي تا به رودخانه اي برسي. رودخانه اسم اش اترك است. از رودخانه كه مي خواهي رد شوي روز است. شنا مي كني تا به آن سوي رودخانه برسي. از آن طرف، رودخانه به اندازه ي قبلي عريض نيست. ساختمان نيمه كاره ي چند طبقه اي درست كمي بالاتر از شيبي كه به رودخانه ختم مي شود، وجود دارد كه انگار مال توست. همه ي طبقه ها، ديوار طرف رودخانه يشان خالي ست، يعني ساخته نشده است. انگار جاي پنجره هاي بزرگي ست كه قرار است آنجا نصب كنند. وارد ساختمان مي شوي و از پله ها بالا مي روي. از پله ها كه رد مي شوي توي يكي از طبقه ها رو به طرف رودخانه ي قبلي مبلي گذاشته اند؛ درست جايي كه قرار است پنجره شود. بيرون را كه نگاه مي كني يك خيابان شلوغ مي بيني و اتاقك هايي تله كابين مانند كه روي سيم هايي كه بين ساختماني كه توي آن نشسته اي و ساختماني آن سوي خيابان كشيده شده در حال رفت و آمدند. روي كاناپه ي قرمز مي نشيني.
خواب 2: در جزيره اي زندگي مي كني با چند نفر، از جمله عمويت. از خانه بيرون مي آيي. جزيره كوچك است. همان قدي كه معمولاً توي كاريكاتورها نشان مي دهند. دريا انگار دارد جزيره را در خود فرو مي برد. دريا ظاهراً نفتي شده و نه فقط رويش؛ احساس مي كني در عمق اش هم آلوده به نفت است. دريا در دوردست به رنگ بنفش است؛ بنفشي كه گاهي با نارنجي هم قاطي مي شود. مي گويي كه بايد كلكي، قايقي بسازيد و از جزيره فرار كنيد. همينكه اين مساله به ذهنت مي رسد و بيان اش مي كني، انگار سرحال تر مي شوي. ورجه وورجه مي كني. شايد از اينكه مشغوليتي پيدا كرده اي، اينقدر خوشحال شده اي.
توي خانه به دنبال در مي گردي كه از آن براي ساختن كلك استفاده كني. عمويت از سر كار بر مي گردد؛ كار ساختماني. سر رو رويش آلوده به گچ و سيمان است. انگار خسته است و ظاهراً بايد استراحت كند. از پيشنهادت استقبالي نمي كند. انگار بايد برود نمازش را بخواند و بعد بخوابد.

در كتاب ادبيات "پست مدرن" چندين جا كافكا به عنوان يكي از پيشگامان ادبيات پست مدرن ياد شده است. بسياري از داستان هاي كافكا به نظر روياهايي هستند كه نويسنده آنها را در خواب ديده است. اين ويژگي در دو رمان محاكمه و آمريكا كاملاً مشهود است. در رمان اخير فصلِ خانه ي ييلاقي نزديك نيويورك، قسمتي از فصل هتل اكسيدنتال كه به توصيف خوابگاهي كه كارل و ساير خدمتكاران پسرِ هتل در آن استراحت مي كنند، فصل پناهگاه و فصل زيباي تئاتر از اين لحاظ مثال زدني ست. پس روياها نيز قالبي دارند كه مشابهتي با داستان هاي پست مدرن دارد.

رد پاي ادبيات پست مدرن (3): لطیفه ها


چند روز پيش سوار ميني بوسي شده بودم؛ پسر بچه اي كنار خانواده اش - رديف آخر ميني بوس -نشسته بود و داشت مدام شيرين زباني مي كرد و لطيفه مي گفت و سربه سر برادر بزرگش مي گذاشت و بقيه ي بچه ها هم مدام بهش مي گفتند كه چه بگويد و وقتي مي گفت همه مي زدند زير خنده و من هم مي خنديدم. گفتند اون شاه كه سه تا پسر داشت را بگو؛ كه قر و قاطي گفت. حالا شما همين داستان را داشته باشيد؛ پادشاهي سه پسر داشت: جمشيد، خمشيد و گمشيد. روزي مي آيد به ايوان و آنها را صدا مي زند. نمي دانم، هميشه فكر مي كنم كه پادشاه پسرهايش را يكجا گم كرده است. يعني نمي داند كه كجا رفته اند و با سر و وضعي آشفته و پريشان روي ايوان ظاهر مي شود. وقتي مي گويم ايوان عكسي از يك كتابِ دوران كودكي با نام "ملكه ي صبا و درخت گيسو" يادم مي افتد كه پادشاه آمده ايوان و مردم آن پايين جمع اند و او مي گويد كه هر كسي كه بتواند موهاي دخترم را كه همه ريخته اند، به او بازگرداند مي تواند با او ازدواج كند و من آن قدر طلا مي دهم و بهمان چيز ديگر را و الخ. پادشاه در ايوان است. مي گويد جمشييييد. مردم جمع مي شوند. مي گويد خمشييييد. مردم خم مي شوند. مي گويد گمشييد. مردم گم مي شوند؛ يعني پراكنده مي شوند. فكر كنم دفعه اول كه شنيدم بر اين منوال بود كه او از مردم مي خواهد پسرانش را برايش بيابند. فرق زيادي نمي كند.
يك لطيفه است و فكر كنم قديمي هم نيست. احتمالاً مولوي نيز داستانش را در اصل از افواه عوام گرفته باشد(رد پاي ادبيات پست مدرن(1): حکایت ها). اين لطيفه ي بي مزه ي كودكانه، داستاني است كه اگر دقت كني مي تواند تو را به تعجب بيندازد. آيا نمي توان با اندكي تشريح و شاخ و برگ دادن به آن داستاني پست مدرن از آن ساخت هر چند ضعيف. بازي زباني آشكاري در آن گنجانده شده است. يك بازي زباني داريم و درواقع نوعي از پرداختن به زبان. پادشاه پسرانش را صدا مي زند و مردم عوض اينكه كمكي به او بكنند، مي آيند، تعظيمي مي كنند و بعد پراكنده مي شوند. يعني اينكه آنها هيچ درك مشتركي از كلماتي كه استفاده مي كنند ندارند. آيا مناسب يك داستان پست مدرن نيست؟

۱۳۸۳/۹/۲۱

چند هایکو




دیروز با مریمی رفتیم کتابفروشی هاشمی و چند کتاب گرفتم از جمله کتاب "آوای جهیدن غوک" که مجموعه ای از شعرهای ژاپنی است و زویا پیرزاد - از روی ترجمه ی انگلیسی - به فارسی برگردانده است. پیرزاد را که لابد می شناسید با رمان زیبای "چراغ ها را من ..." و رمان "عادت می کنیم" که همین چند ماه پیش درآمد. ظاهرا توی ایران هم عده ای هایکو گفته اند از جمله عباس کیارستمی که عزیزُم است. عده ای از هایکوهایی که من خیلی پسندیدم، اینها هستند:


گلی به زمین افتاده
به شاخه بازگشت:
وه! یک پروانه!


این هایکو و این یکی که پایین می نویسم، زیباترین هایکوهایی هستند که توی عمرم شنیده ام:


برکه یی کهن –
آوای جهیدن غوکی در آب.


کنار جاده،
آنجا که می جوشد چشمه های روشن،
در سایه ی بیدها گفتم: "لختی چند" و
نرفته ام هنوز


باور می کنید که شاعر این هایکو مدتی محافظ امپراتور بوده است! این یکی هم از همین شاعر است:


نمی پذیرم حقیقت، حقیقت است
چگونه بپذیرم رویا، رویاست.


هر چند پنهانش می کنم،
عشق در چهره ام نمایان است؛
چنان عیان که محبوبم می پرسد:
- به چیزی فکر می کنی؟


نمی دانم به چه می اندیشند آدمیانِ زادگاهم
می دانم اما گلهای آنجا هنوز
همان عطر همیشگی را دارند.


این هم شعری از یکی از امپراتوران ژاپن:


بیرون که شدم به دشتهای بهاری
تا جوانه های سبز بچینم برایت،
بر آستینم برف نشست.


این شعر هم از معروفترین اشعار ژاپنی است:


به ماه که می نگرم
تابان بر هزاران هزار کوره راه درد،
می بینم تنها من نیستم گرفتار خزان.


چه درمانده قلب من!
وسوسه می کرد اگر جویبار،
جسمم چون نی، جدای از ریشه،
غوطه ور می رفت با او.


با نگاهش از دلِ آیینه
باز می داردم از رفتن
پیرمردی بیگانه.


در کوه های خزان زده
فرو می ریزند برگهای رنگین
اگر می توانستم از ریختن بازشان دارم
او را هنوز می توانستم دید.


(سطر سوم این شعر را کمی تغییر داده ام؛ اصلش این بود: اگر توانم بود بازدارمشان از ریختن)


قابل توجه علاقمندان به نقد فرویدی (با توجه به اینکه شاعر این هیاکو یک زن است):


به خواب شمشیری آخته دیدم بر تنم.
- تعبیر چیست؟
- بزودی خواهمت دید.


با خود لبخند نزن
چون کوهی سبز
با ابری از کنارش بناز در گذر،
مردم خواهند دانست به هم عاشقیم.


چون شبنم مرواریدگون
بر چمن سبز باغ،
من هم دیگر نخواهم بود
در سایه های شامگاه.



۱۳۸۳/۹/۱۶

رد پاي ادبيات پست مدرن (2): معماها


حال يك معماي كودكانه را با هم مرور كنيم:
يک نفر وارد اتاقي مي شود، اين اتاق دو در دارد: يکي در بهشت است و ديگري در جهنم. توي اتاق دو نفر ديگر هم هستند: يکي راستگو و ديگري دروغگو. چگونه مي تواني با پرسيدن يک سوال در بهشت را بيابي؟
اگر از راستگو بپرسي که تو راست مي گويي، مي گويد که من راست مي گويم.
اگر از دروغگو بپرسي که تو راست مي گويي، مي گويد که من راست مي گويم.
هر كدام مي گويند كه راست مي گويند و درواقع تو حتا چيزي درباره ي اينكه راه بهشت كدام است در سئوالت نگنجانده اي.
اگر از راستگو بپرسي که در بهشت کدام است، در بهشت را نشان مي دهد.
اگر از دروغگو بپرسي که در بهشت کدام است، در جهنم را نشان مي دهد.
تو هيچ نمي داني كه به كدام يك بايد اعتماد كني. هر كدام راه جداگانه اي نشان مي دهند
تابحال راه به بهشت نبرده اي؛ ولي
اگر از راستگو بپرسي که دوستت کدام راه را (به عنوان راه بهشت) نشان من مي دهد، راه جهنم را نشان مي دهد و
اگر از دروغگو بپرسي که دوستت کدام راه را (به عنوان راه بهشت) نشان من مي دهد، او نيز راه جهنم را نشان مي دهد
يعني چه؟ يعني اينكه اين سئوال را از هركدام كه بپرسي، او راه جهنم را نشان خواهد داد و كافيست كه آن يكي در را باز كني.
کار بزرگی انجام شده است! تو هيچ چيزي نمی دانی مگر اينکه دو راه وجود دارد؛ يکی از اين راه ها به بهشت است و ديگری به جهنم و البته اين نکته ی مهم را هم که يکی از اين دو نفر هميشه راست می گويند و ديگری هميشه دروغ می گويد. با همين دو گزاره ي ساده و با بکارگيری يک بازی زبانی ساده راه رستگاری را يافته ای.
حال فرض كنيد سه نفر توی اين اتاق داشته باشيم که دو تا راست بگويند و يکی دروغ؛ الف و ب راستگو باشند و ج دروغگو. به همان ترتيب بالا كافي ست كه از يكي بپرسي كه اگر تو از فلاني بپرسي كه اگر از بهماني بپرسد كه راه بهشت كدام است، كدام راه را نشان خواهد داد؟ اين سوال را از هر كدام بپرسي نهايتاً راه جهنم را نشان خواهد داد. مثلا فرض كنيد كه
از ب بپرسيد كه اگر تويِ ب از الف بپرسي كه اگر از ج بپرسد راه بهشت كدام است، چه راهي را نشان خواهد داد: الف از ج مي پرسد راه كدام است؛ ج چون دروغگوست راه جهنم را نشان مي دهد. الف چون راستگوست عيناً راهي را كه ج نشان داده به ب انتقال مي دهد: جهنم. و خود ب هم چون خودش نيز راستگوست جوابي را كه الف بدو انتقال داده به تو تحويل مي دهد؛ جهنم.
اگر شك داريد گزينه هاي ديگر را خودتان مي توانيد امتحان كنيد. نمي دانم چيزي درباره ي مدارهاي منطقي مي دانيد يا نه؟ توي مدار منطقي ما گيت هايي داريم كه مانند توابع رياضي عمل مي كنند. هر گيت مانند يك تابع رياضي يك ورودي دارد و يك خروجي. ساده ترين گيت ها بافر است. اين گيت ورودي را بدون هيچ تغييري روي خروجي قرار مي دهد. گيت ديگري داريم به اسم گيت نقض كننده (اصطلاحا گيت NOT ناميده مي شود). اين گيت ورودي خود را نقض مي كند. يعني اگر ورودي يك بوده، خروجي گيت صفر خواهد بود و بالعكس. البته گيت هايي با چند ورودي هم داريم مثل گيت AND. اين سئوال ما نيز مثل ورودي اي مي باشد كه از چند گيت مي گذرد و پاسخ خروجی آخرین گیت است. در حالت دو نفر راستگو و يك نفر دروغگو يك گيتِ نقض كننده داريم و دو گيت كه خود ورودي را به عنوان خروجي تحويل مي دهند. سوال از هر كسي كه پرسيده شود، در مسير ايجاد پاسخ مربوطه اش يك نقض مي خورد و دو گيت راستگو نيز بي تاثير خواهند بود. شما دنبال در بهشت مي گرديد؟ دو گيت بافر و يك گيت نقض كننده باعث مي شوند كه پاسخ مربوطه جهنم باشد.
يعني اگر 4 نفر، 5 نفر، 70 ميليون نفر، 1 ميليارد نفر يا 3/6 ميليارد نفر توي اين اتاق چپيده باشند، تنها كافي ست كه يك عده فقط راست بگويند و يك عده فقط دروغ و تو نيز تعداد دروغگوها را بداني؛ اگر تعدادشان فرد باشد، راهي كه اين سوال تو در تو به تو نشان مي دهد راه جهنم است و اگر تعدادشان زوج باشد، راه بهشت پاسخ سوال تو خواهد بود (دو گيت نقض كننده تاثير همديگر را نقض مي كنند). دقت داريد كه تنها راه اين است كه سوالت به گونه اي همه ي انسان هاي راستگو و دروغگو را به هم مربوط كند و درواقع تو براي يافتن راه بهشت به تمام اين انسان ها نياز داري.
حالا کمی - فقط كمي - شرايط را تغيير دهيم به طوري كه اندكي شرايط اين اتاق شبيه دنياي واقعي ما باشد: دروغگو گاهی راست بگويد؛ برخلاف انتظار خواهيم ديد كه دنيا حتماً هم زيباتر نمی شود! اصلاً چرا دروغگو بايد هميشه دروغ بگويد؟ کافی ست که او كمي هم صداقت داشته باشد و يا از روي شيطنت تصميم بگيرد که تو راه بهشت را پيدا نکنی؛ حتا اگر تنها يك نفر آدم واقعی توي اتاق وجود داشته باشد، در اين صورت ديگر تو نه تنها نخواهي توانست با يك سوال راه بهشت را بيابي بلكه با بي نهايت سوال نيز به مقصود نخواهي رسيد و بايد خودت يكي از درها را باز كني و به تقديرت تن در دهي.